تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مردی از جنس محمدعلی کِلِی
نویسنده: ندا منجزی

صدای زنگ  خانه بلند شد . سریع دستکش های بوکسم را در کیف ورزشی ام انداختم و روبه مادرم گفتم : ننه من رفتم دعامون کن. مادرم صداشو از توی اشپزخونه بلندتر کردوگفت:بروعلی به همراهت.آخ وقتی اسم مولاعلی رو میشنوم از خود بی خود میشم چون ارادت خاصی به مرتضی علی دارم.با لبخندی به لب از خونه بیرون زدم. امیر رفیقم کنار موتور منتطر من ایستاده بود. امروز ماموریت داشت منو تا باشگاه برسونه . مسابقات درون استانی داشتیم و من هم حسابی خودمو آماده کرده بودم تا بتونم این بار رو موفق شم و دل خانواده و… رو شاد کنم . گاهی دلم برای خودم میسوزه چون هیچ پشت و پناهی نداشتم تا منو حمایتم کنه و مشوق من در این رشته باشه . حتی مربی با تجربه ای هم کنارم نبود. خودم عصر ها دم غروب می رفتم ساحلی و اونجا برای خودم تمرین میکردم.همیشه آرزو داشتم منش محمدعلی کِلی رو داشته باشم . اسطوره من در این رشته بود.من خیلی دنبال شهرت نبودم ، علاقه من به این رشته باعث شد چشمم رو روی خیلی از فرصت های زندگیم ببندم . آسیب های خیلی زیادی دیدم اما باز هم در راهم ثابت قدم ماندم. انقدر غرق در افکارم بودم که وقتی به خودم اومدم دیدم لباس آبی بوکس به تن دارم و وسط رینگ ایستادم. به حریف روبه روم نگاهی موشکافانه انداختم و سرتاپایش را با دقت بررسی کردم ، قدش کوتاه تر از من بود اما هیکلی درشت داشت . در دلم از مولا علی مدد خواستم. راند اول شروع شد حسابی همدیگر را به مشت و مال گرفتیم و از خجالت هم درآمدیم ، راند اول به نفع من جلو رفت.راند دوم هم امتیاز بیشتری کسب کردم. بعد از راند دو حسابی خیس عرق شده بودم حاج حسین بطری آب رو به روی صورتم سرازیر کرد تا بلکه جونی تازه بگیرم . مربی خوبی بود تازه میانسالی را رد کرده بود گاهی به شوخی به اومیگفتم حاجی دیگه پیرشدی ها حواست باشه فیتیله پیچت نکنم . و او همیشه میخندید. میدانم حرفم خنده دار بود او استاد با تجربه ای بود که اگر بخواهد من و صد تا مثل من نمیتوانند حریفش شوند. راند سوم زده شد پیروزی من حتمی بود با خیالی آسوده وسط رینگ امدم . در چشمان حریفم بی قراری و ترس میدیدم ، انگار میخواست بهم چیزی بگه فقط شنیدم که گفت تو رو به مرتضی علی بزار من ببرم زندگیم در خطره . سعی کرد جوری بیان کنه که فقط من بفهمم. یهو جا خوردم ، گیج شدم . فقط به چشمانش نگاه کردم چشمان معصومش گویای کلامش بود. تمرکزم پایین اومده بود و تکون نخوردم ، با این کارم او فکر کرد که بهش اجازه شکستم را داده ام،و با خیال راحت جلو امد  و به طرفم حمله کرد ، از چپ و راست میزد و امتیاز میگرفت . فریاد های حاج حسین رو میشنیدم . بنده خدا از عصبانیت قرمز شده بود . اما من بین عقل و دلم گیر کرده بودم . تا به خودم آمدم دیدم تمام صورتم خونی شده ، دستش درد نکنه حسابی از خجالتم در اومد. داور دستش را بالا برد و انجا بود که فهمیدم این بار هم قهرمان نشدم . اما ته دلم خوشحال بودم و عذاب وجدان نداشتم با اینکه هنوز سردرگم بودم. اون روز حاجی حسابی ازم ناراحت شد  وصداشو بالا برد و گفت :میخوای واس من مَشتی بازی در بیاری.حریفت چی بهت گفت یهو ایستادی؟ این مسخره بازیا چیه ؟ تو یه قدمی قهرمانی بودی.مگ من عروسک دست توام؟ هاااااا . جمله آخر رو با چنان فریادی زد که حس کردم قلبم ایستاد. با عصبانیت ازم دور شد . حریفم رو دیدم که اومد کنارم و منو به آغوش کشید وگفت: خیلی مردی، زندگیم رو نجات دادی من شرط بستم روی این قهرمانی و اگر میباختم تمام زندگیم نابود میشد ، دمت گرم جوانمرد . تو به منم درس زندگی دادی . قهرمان میدان تو بودی نه من . مولاعلی ازت راضی باشه .حلالم کن که صورتت رو خونی کردم  خدا ازت راضی باشه . لبخندی از رضایت زدم و گفتم قهرمانیت حلالت. دستی به شانه م زد و رفت . احساس سبکی میکردم ؛ به قدری خوشحال بودم که اگر قهرمان میشدم شاید انقدر شیرین نبود. در ذهنم لبخند رضایت مولاعلی و محمد علی کِلِی رو تصور میکردم. دست مربی ام را بوسیدم ازش عذرخواهی کردم؛ ساکم را برداشتم و از ورزشگاه بیرون زدم. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فرزانه گفت:

    چه داستان قشنگی بود. خیل تحت تأثیر قرار گرفتم. به نظرم داستان رو می‌شد به خوبی با بیان شیوایی که انجام دادین تصویرسازی کرد. اول داستان داشت ساده پیش می‌رفت ولی اونجایی که گفته بود چشم حریفش نگاه می‌کنه و بعد داستان تازه شروع میشه. خیلی خوب بود.موفق باشی عزیرم
    اسم داستان هم اولین بار برام جالب اومد و در این حال متنوع