تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اتاقک دو و نیم در دو و نیم
نویسنده: میم.جیم

شب کریسمس بود و همه اعضای ساختمون به مسافرت رفته بودند.

توی ساختمون ده واحدی فقط کاترین خونه اش بود همراه با پسر پنج ساله اش الکس.

الکس به شدت سرما خورده بود، برای همین اونها نتونسته بودن به مسافرت برن

الکس خرس عروسکی دست و پا درازش رو بغلش کرده بود و روی تختش خوابیده بود. کاترین هم روی مبل زیتونیش ولو شده بود و شبکه های تلویزیون رو بالا پایین میکرد ولی برنامه بدرد بخوری نبود.

تلفن کاترین زنگ خورد، آقای فورد بود، نگهبان پیر ساختمان، گفت اگه کاری نیست میخواد زود تر بره تا امشب رو پیش خانواده اش باشه. کاترین هم گفت کاری نداره و گوشیش رو پرت کرد روی مبل کناری

الان فقط کاترین و الکس توی ساختمون بودن.

کاترین دهنش خشک شده بود. به آشپزخونه رفت و شیر رو باز کرد و دو سه لیوانی آب خورد.

حوصله اش سر رفته بود. رفت تا سری به الکس بزنه. موهای الکس خیس عرق بود. دستش رو گذاشت روی پیشونی پسرکش، تب بالایی داشت. توی سه سالگیش هم یه بار به شدت تب کرده بود و تا مرز تشنج رفته بود. سریع لباس های گرمش رو پوشید و تن الکس هم یه کاپشن و کلاه کرد. بغلش کرد یه سری خرت و پرت برداشت و سریع از خونه خارج شدن. دکمه آسانسور رو زد و منتظر شد. آسانسور با آرامش اعصاب خورد کنش به طبقه چهار رسید. 

سوار آسانسور شدن و دکمه پی رو فشار داد. به پارکینگ رسیدن میخواست پیاده شه که یادش اومد سوییچ ماشین رو نبرده، دوباره دکمه طبقه چهار رو زد. در کشویی آسانسور بسته شد و کمی بالا رفت که یکدفعه همه چیز خاموش شد و آسانسور ایستاد

برق ها رفته بود. آسانسور بین زمین و هوا معلق بود. خیلی تاریک بود. اونها توی یه محفظه سه لایه بودن که هیچ نوری نداشت. نه آسانسور نه دیواره آسانسور نه ساختمون. تاریک تاریک تاریک. الکس توی بغلش سنگینی میکرد. کف آسانسور درازش کرد و کاپشن خودش رو در آورد و به عنوان بالشت زیر سر الکس گذاشت. باید به جک زنگ میزد. توی تاریکی دست توی کیفش انداخت ولی هر چی وسایل کیفش رو زیر و رو میکرد گوشیش رو پیدا نمیکرد.

لعنتی، آخرین بار بعد زنگ جک گوشیش رو پرت کرد روی مبل یکنفره. حتما جا گذاشته بودش. 

معلوم نبود تا کی باید صبر میکرد. چند بار داد زد ولی خب کسی توی ساختمون نبود که به دادش برسه. احتمالا باید تا صبح صبر میکرد.

سرمای دسامبر از لای درز های آسانسور میخزیدن داخل و هوای آسانسور رو خنک میکردن. تنها لباس گرم کاترین یقه اسکی کرمیش بود که آستینای بلندی داشت. یکدفعه چراغ قرمز کمرنگی روشن شد، و همزمان نور امیدی در دل کاترین. اما این امید دوامی نداشت، چون این نور اضطراری آسانسور بود برای وقتی که برق میرفت و اصلا معلوم نبود چرا اینقدر دیر عمل کرده بود.

اما باز هم از تاریکی بهتر بود.

بعد از این نا امیدی سرما بیشتر در کاترین نفوذ کرد.

کنار الکس دراز کشید و الکس رو بغل کرد تا هر دو گرم بشن. اما الکس داغِ داغ بود. تبش خیلی بالا رفته بود. ممکن بود تشنج کنه یا حتی …

کاترین حتی نمیخواست بهش فکر کنه. دوباره بلند شد و داد زد که کمکککککک کمککککککک و داد زد و داد زد داد زد، اما هیچ خبری نبود همه جا پر از سکوتی بود که تنهایی کاترین رو فریاد میزد. اینقدر با تمام وجود فریاد زده بود که عرق کرده بود.

دوباره برگشت بالای سر الکس و دستش رو گذاشت روی پیشونیش. داغِ داغ بود. توی نور قرمز بی جون آسانسور یه قطره از عرق کاترین روی پیشونی الکس چکید.

کاترین لحظه ای فکر کرد و چند بار پلک زد…

 الکس رو کشید دقیقا وسط آسانسور و درازش کرد. حالا دور آسانسور خالی بود. شروع کرد به نرم دوییدن دور آسانسور. هر سه ثانیه یه دور میزد و هر دقیقه بیست دور، همزمان توی قرمزی آسانسور دلش شعر های کریسمس رو زمزمه میکرد. بعد از پنج دقیقه سرش داشت گیج میرفت چون حدود صدبار دور یک اتاقک دو و نیم در دو نیم رو دوییده بود. اما هنوز عرق نکرده بود.روش رو عوض کرد اینبار فقط به جلو میرفت و عقب عقب برمیگشت. پنج دقیقه هم اینجوری دویید بعد دوباره دور آسانسور، کم کم داشت عرق میکرد. وقتی دید شروع به عرق کردن کرده بیرحمانه به کارش ادامه داد و دویید و دویید و لحظه ای آروم نگرفت. بعد از نیم ساعت تی شرت نازک زیر یقه اسکیش خیس عرق شده بود.

همونطور که از خستگی نفس نفس میزد یقه اسکی و بعد تی شرتش رو در آورد و دوباره یقه اسکیش رو تنش کرد که یخ نزنه.

تی شرتش رو توی دستش گرفت، خیس خیس بود. گذاشتش روی پیشونی الکس تا کمی تبش فرو کش کنه. اما کافی نبود. تی شرتش رو از وسط جر داد. نصفش رو گذاشت روی پیشونی الکس و نصف دیگه اش رو روی پاهاش.

خود کاترین داشت از سرما میلرزید ولی به خاطر الکس باید تحمل میکرد. پا شد و اینبار در حالی که با دستش هاش خودش رو بغل کرده بود شروع به راه رفتن کرد تا کمی سرما رو مهار کنه.

 برگشت بالای سر الکس و تبش رو چک کرد. بهتر شده بود. نفس راحتی کشید. به خاطر سردی هوا خیسی تی شرت به این راحتی خشک نمیشد. دوباره گذاشتش روی پیشونی الکس. اما این سرما داشت خود کاترین رو میکشت و لرز لحظه ای راحتش نمیگذاشت. بالاخره چکمه های قهوه ایش رو در آورد و زیر سر الکس گذاشت و کاپشنش رو برداشت.

بدنش میلرزید و از بخت بد آستین های کاپشن رو گم کرده بود و هی کاپشن رو میچرخوند که یه چیزی از توی جیب کاپشنش سر خورد و افتاد رو زمین. نگاه کرد.

لعنتی،

موبایلش بود

تمام مدت توی جیب کاپشنش جا خوش کرده بود و اصلا حواسش نبود که جیب هاش رو بگرده.

موبایل رو برداشت و تماس گرفت و …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. zahra گفت:

    بسیار عالی بود
    خیلی خوب ریزه کاریهارا بیان کرده بودید.
    موفق باشید.

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خیلی خوب بود ولی آخرش با تبر قطعه کرده بودی ، سر آلکس چی آمد ، وضعیت کاترین و
    اینکه بدون مقدمه تلفن پیدا شد ،
    اما منهای قسمت آخر عالی بود
    موفق باشید

  3. حسام گفت:

    عالی بود دمت گرم

  4. فریده فرد گفت:

    خداقوت عالی بود👏👏👌👌🌺

  5. میم.جیم گفت:

    – در مورد دانای کل فکر نکنم چنین قانونی وجود داشته باشه فک میکنم اسمش گولت زده که حتما باید بگه، گاهی برای اضافه کردن ابهام هر چند راوی دانای کله ولی دوست نداره همه چیز رو بگه
    – بچه سرما خورده قبلش ولی تب نداشته (شاید نرسوندم اینو) برای همین نگرانی نداشته
    – سرما رو شاید زیاد شدید متوجه شدی، در واقع خنکایی بوده که کمی آزار دهنده بوده. از وقتی کاپشنش رو گذاشته بود زیر سر بچه سردش شد و وقتی عرق کرد خب سرما بیشتر شد
    – کاپشن رو توی تاریکی اول گذاشت زیر سر بچه، بعدش هم که یکم گشت توی کیفش و ندید و تصور کرد توی خونه ست لذا طبیعیه که دیگه نگرده
    ممنون بابت نقدت، اینبار به دلم چسبید

  6. چند تا از عبارت ها با زاویۀ دید سازگار نبود[دانای کل] [ حتما جا گذاشته بودش یا معلوم نبود تا کی باید صبر میکرد، احتمالا باید تا صبح صبر میکرد ] چون دانای کل اسمش روشه ، تو این جور شرایطی باید طوری بگی که دانای کل داره از درون شخصیت حکایت می کنه مثلا فکر می کرد معلوم نیست باید تا کی صبر کنه ؛ دانای کل اظهار شک یا کم اطلاعی یا گمان نمی کنه.

    وقتی همچین سابقۀ وحشتناکی داشته که نزدیک بوده تشنج کنه یا حتی بمیره، چطور یه مادر ریسک می کنه و بچه رو زودتر از این حرفا نمی بره بیمارستان ؟

    وقتی دید شروع به عرق کردن کرده بیرحمانه به کارش ادامه داد [این کلمۀ بی رحمانه این جا چی کار می کنه ؟]

    به نظرم | جر داد | خیلی عبارت جالبی نیست و وزانت داستان و نوشته رو می گیره.

    نکتۀ بعدی این که اصلا و اصلا نمی تونم قبول کنم که یادش رفته جیب هاش رو بگرده !!! تو خودت فکر کن ، خانوم ها که استاد گشتن هستن [این یک ؛ یعنی هر چی رو ما نمی تونیم پیدا کنیم مادرا پیدا می کنند] دوم تو این شرایط که بچه اش این طوریه و داره یخ می زنه ، ادم چند بار همه چیز رو می گرده !! من خودم تو شرایط خیلی سهل تر از این با این که می دونم فلان جا رو که دارم می گردم توش نیست ، چند بار می گردم !

    نکتۀ بعدی این که اخه من موندم ، می دوه که عرق کنه و دستمال بزاره روی پیشونی بچه ، در حالی که هوا اینقدر سرده که داره یخ می زنه !!!!! این کنار، این که اخه چه نیازی به دویدن هست [ هوا خودش به قدر کافی سرده ] رو کجای دلم بزارم ؟

    به نظر من بهترین ایده فعلا برای عاشقانه از بالا تا پایین کوه بود
    و بهترین روایت ات واسه مبل یک نفره الباقی به سطح این دو نرسیدند.

  7. یاسمن گفت:

    بسیار عالی بود شروعش خوب بود، ایجاد گرهش خوب بود پایانش هم خوب بود ولی میشد بهتر باشه
    دوییدن تو اتاق ۲٫۵ در ۲٫۵، جذابه 👌👌

  8. ت.کریمیان گفت:

    داستان خوبی بود ولی یه سری مشکل هایی داشت مثل اینکه شما هیچ تصویری از صورت کاترین و پسرش ندادین و …

    • میم.جیم گفت:

      بله خیلی نپرداخته بودم.
      ولی تصور یه مادر جوان و پسر بچه اون هم خارجی واضحه، مثلا توی ذهن من موهای مادر طلایی بود و موهای پسر به صورت چتری رو صورتش بود
      برای شما غیر این بود ؟
      اشکال دیگه اش چی بود ؟

      • ت.کریمیان گفت:

        تصور منم تقریبا همین بود
        ولی خب صورتش چی رنگ چشم و …
        من دوست داشتم یه تصوری داشته باشم
        اشکال دیگه هم اینکه وقتی موبایل اینقدر حیاتیه چطور یادش رفت که توی جیب کاپشنش رو بگرده ؟ حتی جا داشت جیبای پسرش هم بگرده

        • میم.جیم گفت:

          بعضی وقتا باید دست خواننده رو آزاد گذاشت برای تصور مثل چهره که الان باز گذاشتم چون شاید خسته کننده بشه
          خب یادش رفت بگرده دیگه خیلی بعید از ذهن نیست واقعا

  9. فریده فرد گفت:

    ایده ی جالب وخاصی بود ولی چرا همیشه از اسامی خارجی استفاده میکنید 🙂؟

    • میم.جیم گفت:

      ممنون
      اینجا خب نیاز داشتم به فضای کریسمس و زمستون، زنی که تنها با بچه اش زندگی میکنه و اینکه خانومه باید ارتباطش با بقیه قطع باشه و با فامیل هیچ ارتباطی نداشته باشه، اتفاقی که توی خارج ایران زیاده ولی
      حالا اگه ایران بود مثلا مادرش پیشش بود یا عمه اش یا خاله اش …

  10. کوثرمودی گفت:

    داستان ایده‌ی خلاقانه‌ای داشت و خواننده رو درگیر خودش میکرد، ای کاش آخرش متفاوت میبود و اتفاق جذاب تری میفتاد، اون وقت پایان کوبنده تر و تاثیر گذارتری میشد… در کل عالی بود خیلی خوشم اومد😍🌻💛

    • میم.جیم گفت:

      خوشحالم که خوشتون اومده
      در مورد پایان هم چند تا پایان دیگه مد نظر داشتم و اصلا میشد بیشتر کشش داد و چند تا اتفاق دیگه هم بیفته ولی یهو دیدم اصلا حواسش به کاپشن نبوده و این پایان پیش اومد و من خوشحال از کوتاهی داستان 😊
      شاید بعدا بلند ترش کردم و پایانش رو تغییر دادم
      راستی توصیفات در اومده بود ؟

  11. مهدی عسکری گفت:

    درود بر شما
    دوستان خوبی بود؛ خوب شروع شد، خوب هم تمام شد؛ گره افکنی و گره کشایی هم خوب بود.
    موفق باشید

  12. سمیرا جهانشیری گفت:

    عالی و پر از هیجان شروع و پایان خوبی هم داشت
    موفق باشی 👍👌👍👌👍