تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عشق؟نه،ممنون!صرف شده.
نویسنده: زینب صادقی

 

شعبه ۴ دادگاه خانواده-ساعت هشت و سی دقیقه صبح.

صدای گریه یک کودک در دادگاه پیچیده بود.کودک طبقه چهار داشت گریه می کرد اما به محض ورورد مرد به دادگاه شروع کرده بود سوهان کشیدن به روح او. خودش هم نمی دانست چطور سر از دادگاه خانواده در آورده است امروز قرار است قاضی را با قانون راضی کند که زیر برگه درخواست طلاق یک زوج را امضا کند.

بعد از قضیه سارا دیگر به دادگاه خانواده نیامده بود.یک مدت خیلی طولانی با دادگاه قهر کرده بود و نشسته بود در خانه و درب را به روی همه موکل هایش بسته بود.

صدای کودک زیادی ناهنجار است.از پله های همکف بالا می رود. آن روزی که با سارا آمده بودند متوجه اینکه این طبقه که به نوعی سالن انتظار محسوب می شود و استفاده ی دیگری از آن نمی شود،نشده بود.امروز تازه فهمیده این سالن هم هست. زیاد مضخرف به نظر می رسید.انتظار؟انتظار چه؟در دلش پوزخندی می زند و پله ها را یکی یکی بالا می رود. حوصله اینکه دم آن آسانسور باسیتد و انتظار بکشد را ندارد.همیشه از انتظار بیزار بود. سرش را بالا می آورد تا پله آخر را ببیند و از آن بالا برود که نگاهش در نگاه دختر بچه ای با موهایی طلایی گره می خورد. موهایی که  دو گوشی یا به قول خواهرش خرگوشی بسته شده است ولی خب مشخص است که فقط برا رفع تکلیف موهای اورا این گونه بسته اند.چون اصلا مساوی نیستند و هنوز هم شلخته هستند.نگاه دختر زیادی غمگین است حتی معلوم است دارد تلاش می کند که گریه نکند. بغض در گلوی مرد می نشیند.

-دخترم پیش من میونه.طلاق میخوای؟باشه.انیس رو بده به من. نمیخوای بیا و بشین به زندگی به قول خودت نکبت بارت ادامه بده. من با حرفای تو این وکلیت خر بشو نیستم!می فهمی که چی میگم؟

-اسم دختر منو نیار.نکبت بار؟حیف نکبت بار!ببین انیس رو می گیرم به عنوان مهریه  وگرنه مهرمو میزارم اجرا و از اونجایی که میدونم نداری بدی پس میندازنت زندان. به نظرم یکم منطقی فک کن!

به وضوح رنگ پریدگی مرد را حس می کند. زن یک جوری حرف میزند انگار دخترش کالاست و میخواهد آن را بخرد.شاید دختر هم این موضوع را فهمیده که دم به گریه است.سریع نگاهش را می گیرد و می پیجد به سمت بقیه پله ها.یکی یکی بالا می رود تا به طبقه دوم می رسد.نگاهش را در سالن می چرخاند.یک زن روی صندلی نشسته است با دستمال اشک هایش را پاک میکند و مردی هم روبه روی زانو زده است.صدایشان ارام است ولی خب طبقه دوم به قدری ساکت است که میتواند به راحتی صدای مرد را بشنود.

-عزیز دلم!عشق من!به خدا غلط کردم دیگه لب نمیزنم به هیچ رقمش به خدا میرم کمپ فقط تو نرو.میدونی که چقدر دوست دارم به خدا نباشی یه لحظه هم دووم نمیارم.

باز یاد سارا می افتد.از نگاه زن معلوم است که همسرش را دوست دارد. می ترسد بماند  و با لحن ستم گرانه ای مثل لحن سارا مواجه شود.

همه جا می گویند قانون طرف مرد است. به نظرش قانون مهم نیست و این دنیاست که روی حرف و خواست زن ها می چرخد. اگر زن ها بخواهند حتی قانون هم طرف آن ها می گیرد.یاد آن روزی می افتد که سارا با هزار حرف او را رام کرده بود که حق طلاق بدهد و در آن روز هم مثل همیشه و همه بحث ها پیروز سارا بود. آن روزی که خطبه طلاق خوانده شد و او آنقدر در شک بود که حتی قدرت داد زدن هم نداشت. سارا حرف هایش را زده بود با بی رحمی به یک کلمه از حرف هایش توجه نکرده بود و قانون هم به خواست سارا،طرف سارا بود.

سریع از پله بالا می ورد تا به طبقه سوم برسد و این روز لعنتی را تمام کند.پایش را که روی آخرین پله می گذارد صدای فریاد مرد پرده گوشش را خراش می دهد.

-بابا من دوست دارم!چرا نمی فهمی؟؟تو بیا بریم خونه هر چی تو بگی هر چی تو بخوای!تورو خدا انقدر منو اذیت نکن بیا بریم.

آخرهای حرفش دیگر فریاد و نمی زد و لحنش حتی از پسر بچه ای که اسباب بازی می خواهد و مادرش برایش نمی خرد هم مظلوم تر بود.صدای جیغ گونه زن سکوت طبقه سوم را می شکند.

-ولی من نمیخوامت میفهمی؟نمی خوامت! دوست ندارم.می خوام برم پی زندگیم.یکی دیگه رو دوست دارم!این سه سالی که با تو بودم فقط از روی ترحم بود.من نمی خوام بیشتر از این سه سال از عمرمو تلف کنم.برای یک بار هم که شده بفهم من چی میگم!

دیر جنبیده بود باز هم صدای سارا در گوشش پیچید و باعث تیر کشیدن سرش شد.

دیگر نمی توانست دوام بیاورد.با سرعت از پله ها پایین می آمد و فراموش کرده بود دادگاه بهترین دوستش است باید او را از دست زن به قول دوستش عفریته نجات دهد.هیچ چیزی را نمی دید و نمی شنید. فقط صدای سارا در سرش پژواک می شد و تصویرش مثل فیلم های هالیودی توی مغزش پخش می شد.

-هی آقا!

-چته وحشی؟آروم!

-ولش کن بابا.انگار داره از باغ وحش فرار می کنه!

-خودمونیم ولی اینجا دست کمی از باغ وحش نداره!

انگار اصلا حرف های بقیه را نمی شنید. صدا های اطرافش را هم همین طور.صدای گریه نوزاد،داد و فریاد و گاهی هم جیغ های زنانه.هیچ کدام را نمی شنید.

سریع می دود تا خودش را از باتلاقی به نام دادگاه و خاطره نجات دهد.انگار دارد روی تردمیل می دود که هی می دود و به در دادگاه نمی رسد.

از در دادگاه بیرون می رود باز هم می دود. یک دفعه می نشیند روی جدول کنار خیابان. می خواهد از کیفش بطری آب را در بیاورد و با آب قرص هایش که همیشه در جیب کتش بود را بخورد. شاید هیولای درونش آرام شود و کمی اجازه نفس گیری بدهد.

کیف؟کدام کیف!آنقدر حالش بد بود که حتی نمی داند کیف خودش را کجای راه انداخته یا اصلا از ابتدا کیف دنبالش بوده یا نه!هیچ چیز یادش نمی آید.

چهار تا قرص دپاکین از جعبه در می آورد و بدون آب قورت می دهد. آخرین بار سه تا خورده بود ولی اثر نکرده بود.به خودش قول داده بود هر دفعه یکی اضافه کند که بدنش تعجب نکند.قولش را شکست و دو تا دیگر از قرص ها را بدون آب قورت داد.سرش را بین دستانش گرفته بود و آرام آرام اشک می ریخت.قبل از قضیه سارا هر دو نفری که می خواستند از هم جدا شوند ولی یکی از آن دو،زن یا مرد راضی نبود او بین آنها را اصلاح می کرد.در دادگاه از موکلش دفاع می کرد و مانع طلاق می شد.با آن طرف قضیه هم صحبت می کرد،به مشاور معرفی می کرد و هزار تا کار مجانی دیگر برای اینکه زندگی آنها از هم نپاشد.هیچ وقت فکر نمی کرد روزی در دادگاه طلاق خودش حاضر باشد و نتواند از خودش دفاع کند و بعد با طرف دیگر قضیه صحبت کند و آرامش کند تا بدون عجله و کمک مشاور تصمیم بگیرد.هیچ وقت فکر نمی کرد روزی در دادگاه ساکت و روز بعدش در محضر به معنای واقعی کلمه لال شود تا خطبه طلاق جاری شود بین او و سارا.کسی که نیاز به بودنش،به خنده هایش و از همه مهم تر آن چشمان قهوه ای افسونگرش مثل نیاز هر انسان به اکسیژن بود.اما زندگی اتفاق افتادن هر آن چیزی است که فکر می کنیم اتفاق نمی افتد.

دستی به بازویش میخورد.آرام سرش را می آورد بالا و با چشمانی که مطمئن است از گریه سرخ شده است نگاهش را به دختر بچه ای با چشمان عسلی و موهایی طلایی،که چند تار از موهای طلایی اش روی صورتش ریخته و زیبایی اورا دو چندان کرده است،می دوزد.

بطری آبی طرفش می گیرد و با لحن بچه گانه ای می پرسد:عمو خوبی؟

زیر لب می گوید:نه!

-آب بخور خوب میشی عمو.

-آیدا مامان کجایی؟

صدای مادرش می آید و مادرش در حالی که دستش در دست مردی با لباس چهارخانه آبی است به سمت آیدا و مرد می آیند.

مرد می پرسد: آقا خوبین؟چیزی شده؟کمکی از دست من بر میاد؟

و دست زن را مثلا شیء گرانبهایی بیشتر در دستش می فشارد.به چشمان آن زن و مرد خیره میشود.و بعد زل می نزد به آیدا.آیدا آب را به دست مرد می دهد.حس می کند آیدا با چشمانش علاوه بر آب به او عشق هم تعارف کرده است. همین طور مادر و پدر آیدا.حس می کند که چشمان آنها برا خوب شدن حال بدش به او عشق تعارف می کنند.در دلش لبخندی تلخ می زند و آب را از دستان آیدا می گیرد و سعی می کند به رویش بخندد.اما زیاد موفق نیست.

با گلویی پر از بغض با خودش می گوید:عشق؟!نه،ممنون.صرف شده!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مرضیه امینی گفت:

    من برای چند دقیقه تو داستانت زندگی کردم،
    تمام اون صداهارو شنیدم،
    تمام صحنه هاشو مجسم کردم،
    نوشته ای درمورد موضوعِ واقعا حیاتیِ این روز ها.
    بی نظیر بود عزیز دلم💜

  2. پرستو انصاری گفت:

    چقدر خوب نوشته بودین😃
    همراه با آقاهه رفتم داخل دادگاه و همه‌ی صحنه‌ها رو دیدم
    توصیفات خیلی زیبا بود و عینی
    جملات هم خیلی روان بود
    اسم داستان هم خیلی جالب بود
    پایانش رو هم دوست داشتم
    خسته نباشید

  3. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام خانم صادقی ، بسیار خوب توصیف کرده بودی ، این درد اجتماعی را که روز به روز هم افزون تر می شه ، و ما در زمان گذار از سنت و ورود به
    مدرنیزم هستیم ، و چه پیش خواهد آمد ، با این
    سواد اجتماعی و گرگهای گرسنه در حال چپاول از
    داخل و خارج ، چه خواهد شد ،
    فریب جهان قصه روشن است ،،،،،
    سحر تا چه زیاد شب آبستن است ،،،،
    قلمتان ماندگار

    • زینب صادقی گفت:

      سلام.ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و مطالعه کردین🌺
      از این درد نوشتم شاید کمی از دردش کم بشه…
      ممنونم،موفق باشین ⁦☘️⁩