تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عکس
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

۹۱۱_ عکس
صبح به خیر. من بیدار شدم. تعجب نکنید، با شما هستم. بله همین شمایی که دارید من را می خوانید. از رختخواب جدا می شوم. انگار امروز کمی کسل هستم. سمت هال می روم و تلویزیون را را روشن و بی حوا کانال هایش را عوض می کنم. خاموشش میکنم. راستی حواستان بود برنامه داشت یا نه؟ گیر ندهید. گفته بودم که دل و دماغ ندارم. می روم سراغ آشپزخانه. یخچال زودتر از همه سر راهم سبز می شود. درش را باز می کنم. چشم های نیمه باز کله بره درون دیس که آماده پختن است و بر بر نگاهم می کند، بدجوری توی ذوقم میزند. مرا به یاد لنزهای رنگی می اندازد. درش را می بندم. اصلا دیگر پیش روی بس است. بیایید برگردیم به اتاقم، تا چیزی به شما نشان بدهم که معمولا با دیدنش حالم جا می آید. لطفا در را پشت سرتان ببندید. می روم سراغ کمد و آلبوم عکس هایم را در می آورم. ورقش می زنم. همه عکس هایش استثنایی است. کثلا همین عکسی که پشت آن نوشته: (اتاق الهام و الهه). عکس اتاقی است که دوره نوجوانی ام من و خواهرم در آن زندگی می کردیم. چند سالی از من کوچکتره و کمی هم ریخت و پاش تر از من بود. من اما با او همیشه یه جورایی کنار می آمدم. نگاه کنید چه اتاق تمیز و قشنگی بود. ببخشید، فراموش کردم که نمی توانید ببینید.. سعی می کنم با نوشتن آن را به تصویر بکشم. خانه دوبلکس بود. پنجره اتاقمان درست در بالای راه پله ای بود که طبقه پایین خانه را به بالا وصل می کرد. اتاقی مستطیل شکل با دو پنجره یکی در ضلع شمالی آن که از بالا مشرف به حیاط خلوت، و پنجره دیگر در ضلع جنوبی بود همان که مشرف به راه پله ها بود. پرده هایی ساده ولی خوش مدل پنجره ها را می پوشاند. رنگشان؟ الان می گویم، نه نه می نویسم. سفید و صورتی تقریبا هم رنگ رو تختی های صاف و اتو کشیده که روی تختها پهن بودند. کدام سمت؟ کمی صبر داشته باشید: تختها در سمت دیوار های غربی و شرقی اتاق تقریبا زیر پنجره ها قرار داشتند و قالی صدفی رنگ دستبافت زیر وسایل و میز کوچک در وسط اتاق با دو صندلی و گلدانی روی ان، پر از گل های فصل بهار باغچه حیاط خانه مان. کلا اتاق خیلی زیبا و رویایی بود از رنگ دیوارها گرفته تا پرده ها و روتختی و فرش پهن شده. در امتداد فاصله بین تختم تا شمال اتاق قفسه ای به دیوار چسبیده است پر از کتاب. همین دیگر تمام. بروم سر اصل مطلب استثنایی بودن عکس. چه کتاب هایی؟ عجب خودم را گرفتار شماها کردم. والله واضح نیست، چه کتاب هایی هستند. چه راهی؟ امان از دست شما. شما با این هوش بالا، ای کاش می توانستید فقط ببینید ولی نمیتوانستید سخن بگویید. چرا؟ چرا نفرین میکنم؟ من و نفرین؟! خودم که از اول گفتم بی حوصله ام. باشد. باشه. باشه حوصله کنید. الان با روشی که گفتیداسم کتابها را برایتان نشان می دهم با گوشی عکسی از قفسه اتاق توی عکس می گیرم. آن را بزرگ و روی اسامی کتاب ها زوم می کنم. دیدید؟ آه خوندید؟ بوف کور و سگ ولگرد صادق هدایتو حج دکتر شریعتی، خسی در میقات جلال آل احمد و دیوار و عصیان فروغ فرخزاد، اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر، همسایه های احمد محمود، موریانه و مورچه و زنبود عسل موریس مترلینگ و یکی هم که معلوم نیست اسمش چیست از برتراند راسل. تخت من کدام سمت است؟ ول کنید بابا اگه این را تا اینجا نفهمیده اید که به درد لای جرز دیوار میخورید. توهین؟ چه توهینی؟ اصلا یادم رفت چه میخواستم بنویسم. لطفا همه بروید بیرون و خودتان را با تجسم دکوراسیون اتاق عکس مشغول کنید تا من بتوانم با آرامش جریان را بنویسم. بله. حتما که در را هم ببندید پشت سرتان. چند جرعه از آبی که از یخچال آورده بودم میخورم. خنک میشوم. داشتم میگفتم آن روز عصر قرار بود دوستم برای خواندن درس به خانه مان بیاید. ظهر که از دبیرستان برگشتم. یکراست به اتاقم رفتم. همه جا بهم ریخته بود. کیف و کتاب ها و اونیفرم مدرسه پهن شده وسط اتاق. درهای کمد طاق به طاق باز و لباس هایش روی میز و تخت ها ولو بود. وقت تنگ بود و من دست تنها. باید برای جبران آن فکری می کردم. یافتم، دوربین عکاسی ام را از زیر آت و آشغال های ولوی روی میز بیرون کشیدم. الهه را صدا زدم و به او گفتم: میخوام فیلم دوربین رو ببرم برای ظاهر کردن. اگه میخوای چند فیلم باقی مونده ش رو از تو عکس بندازم؟ الهه بدون معطلی یک گوشه اتاق را تمیز می کرد و با اعلام آمادگی فلاشی میزدم و از او عکسی می گرفتم. بعد وسط و روی صندلی و میز تمیز شده می نشست و فلاشی دیگر و عکسی دیگر. پنجره را مرتب می کرد و با گذاشتن مجسمه هایی برای تزیین روی آن و گرفتن يستی و از طرف من زدن فلاشی دیگر… وقتی از تمیزی چهار گوشه اتاق خیالم راحت شد، گفتم: الهه ببین این دیگه فیلم آخریه بهتره اینو از نمای کلی اتاق بگیریم، اتاق دو نفره مون، همش که تکراری میشه تو، توی عکس ها باشی. یا باید هر دومون توی عکس واسیم که نمیشه چون من باید عکس رو بگیرم یا که بهتره هیچ کدوممون نباشیم اینجوری دکوراسیون اتاقمون هم قشنگ تر معلوم میشه….
به ظاهر قانع شد. نزدیک در ورودی طوری که در نمای عکس نباشدپشت سرم رفت. من هم در آستانه در ورودی بالای صندلی رفتم، و با تنها فیلمی که از اول در دوربین داشتم این عکس تمام نما را از اتاقی که آماده پذیرایی از دوستم و درس خواندنمان بود را گرفتم. داد زدم:
_ حالا میتوانید برگردید. داستانش را نوشتم. چی؟ میخندم؟ آره. پس چی؟ گفتم که با دیدن این آلبوم و عکس هایش حالم جا می آید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سلام. چیدمان قصه و زبان روایت به نظرم عالی و منحصر به فرد بود. خدا قوت 🙂

  2. هانيه گفت:

    مثل هميشه عالي بود عمه جان❤️❤️🌺🌸🌺

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    “کثلا” بی حوا” فکر کنم غلط املایی داشت
    عالی بود خسته نباشید

  4. آنیتا گفت:

    ناهید جان زیبا و
    جاندار نوشتی.
    عالی بود

  5. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    داستان جدیدمه .امیدوارم بخونین ولذت ببرین .🌷👆🌷

    • بهاره گفت:

      مامان جان عالییی بود مثل همیشه.👏👏👏😍😍😍🤩🤩🤩🤩👏👏👏
      داستان عالی و متفاوتی بود، چند شخصیتی رو کاملا میشد حس کرد.😍😍😍🤩🤩🤩👏👏👏👏‌خسته نباشی. ❤️❤️❤️