تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آدم…
نویسنده: کوثرمودی

صدای بلبل‌ها و پروازشان، عطر خوش همیشگی این مکان، لمس زندگی حقیقی و تداعی معنای وجود، همه‌ و همه مرا دربر می‌گرفت. روحم آزاد و سبک بود، چشمانم از لذتی پایدار برق می‌زدند و سنگینی اصوات و خیالات بی‌حاصل را حس نمی‌کردم. آنجا جای اوهام و تردید‌ها و رویاها نبود، آنجا نمود راستین حقیقتی جاودانه بود.
انتظاری شیرین به من الهام شد و شوقی بی‌پایان. دریافتم لحظاتی بعد در آغوشش خواهم بود. گوشه‌ای نشستم و چشمانم را در اشتیاق گرمای بی‌پایانش برهم گذاشتم.
لحظه‌ای بعد احاطه‌ی روح عظیمش را بر خود احساس می‌کردم. منبع بی‌نهایت هستی، مانند خورشیدی عظیم، پرتو کم‌فروغ وجودم را دربرگرفته و جانم را در آتش عشقی دلپذیر می‌سوزاند. او را نمی‌دیدم، دیگر هیچ چیز در اطرافم دیده نمی‌شد، تنها نور بود و حسی عمیق از حضور تمامی مخلوقات و عالم و آدم و دنیاهای بی‌نهایت، و این‌ها فقط گوشه‌ای از احساسات پررنگی بود که وضوحش داشت ذره ذره ظرف روح کوچکم را لبریز می‌کرد…
“با من بیا…”
صدایش را از درون، بیرون، از جای جای عالم می‌شنیدم. انگار دنیا همه سکوت بود و تنها پژواک مستحکم صدای او، پرده‌های سکوت هستی را با اطمینان و قدرت می‌درید.
با فرمانبرداری و اشتیاق در حالی که همچنان مرا دربرگرفته بود، بلند شدم. به سمتی ناشناخته هدایتم می‌کرد. کم‌کم از پناهگاه امن همیشگی دور می‌شدیم اما مضطرب نبودم، چرا که هنوز قدرت بی‌نهایتش از بیرون و درون سرشارم می‌ساخت.

****
در چند قدمی، گردابی عظیم‌ و بی‌همتا بر پهنه‌ی آسمان اول نقش بسته بود. از این سمت آسمان تا آن سو کشیده شده و امتدادش محو و ناپیدا بود. کثیف و چرکین بود و تصاویری مبهم درونش تکان می‌خوردند.
ثانیه‌ای بعد ناگهان هجوم احساسات تازه‌ای را در خود یافتم. احساس پلیدی، خرابی، کثافت و ترس داشت مرا از پا می‌انداخت. دریافتم دیگر در آغوش امن او نیستم…
“نترس من اینجام…نترس!”
ترس کلمه‌ی کمی برای آن احساس تلخ بود! گرداب پیش رویم مجموعه‌ای از انرژی‌های گوناگون بود و پر از صداهای کرکننده‌ که به اراده‌ای او اکنون برایم واضح و واضح‌تر می‌شدند!
هجوم موج سرد انرژی‌های پلید را از سمت گرداب حس کردم. تمام بدنم می‌لرزید و صداها و تصاویری کثیف به مغزم حمله‌ور می‌شدند. فریادها و ظلم‌ها، فساد و تباهی، خون‌ریزی و گناه… تمام چیزی که حس می‌کردم این بود، داشت روح ضعیفم را از پا در می‌آورد.
“دیگه نمی‌تونم تحمل کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم منو از این جا ببر…”
با صدایی سرد و لرزان و قلبی تاریک و ناامید، التماس می‌کردم.
“بنده‌ی کوچیک من… تو الان روح پاک و زلالی داری‌، تحمل این حجم از ناامیدی و تاریکی برات سخته… اما دنیا فقط کثیفی نیست!”
در یک چشم به هم زدن تمام آن احساسات از من دور شدند و احساسات تازه‌ای در قلبم جوانه زدند. پاکی و لطافت و زیبایی کائنات وجودم را محظوظ می‌کرد. صدای خنده و بوسه‌های عاشقانه، باران و موسیقی لطیف طبیعت، از هر گوشه‌ توجهم را جلب می‌کرد. ولی هر چه بیشتر می‌گذشت می‌فهمیدم، این احساسات جدید هزار بار کم‌رنگ‌تر از آن کثافت و وحشت مرداب عالم بود…
“دنیا مفاهیم برتر زیادی داره. ولی همونطور که دیدی اونا اینو فراموش کردن… خیلیاشون!”
لحنش همانقدر مطمئن بود و محکم و از تمام ذرات وجود به گوش می‌رسید. نه متاثر از امید و یاس بود و نه حتی ذره‌ای غم یا تردید داشت! او همیشه و در همه حال می‌دانست و احاطه داشت، هیچ‌ چیز غافل‌گیرش نمی‌کرد…
“من‌ باید برم؟! چرا من!؟ من نمی‌تونم تحملش کنم… چرا من؟! تو این همه مخلوق داری… من نمی‌تونم… نمی‌تونم…”
با استیصال و وحشت حرف می‌زدم. ترس از اینکه تنها در این جهنم رهایم کند، دیوانه‌ام می‌‌کرد.
“هیچ موجودی جز تو، توانایی رویایی با همچین چیزی رو نداره! فقط تو بودی ‌که ارزش دراختیار گرفتن بخشی از روح من رو داشتی… فقط تویی که می‌تونه عالم رو با انرژی‌های عظیمش، این‌طور تحت تاثیر قرار بده! تو اشرف مخلوقات منی… نترس من تنهات نمی‌ذارم… تا ابد با توام! باید بری…”
صدایش روحم را نوازش می‌داد و گرمای وجودش ترس را از من دور می‌کرد. غمی بی‌مانند از دلتنگی و دوری از او، قلبم را می‌فشرد.
لحظه‌ای بعد، از میان رنگ‌ها و جریانی مبهم از انرژی، در دل مردابِ تاریک فرو می‌‌رفتم…

****
نطفه‌ای کوچک شدم و قلبی ناآرام و پرتپش را در کنار سینه‌‌ام احساس کردم، و صدایی گرم و آغوشی آشنا…
دستی که گاه گاه با احساسی عمیق بر سرم کشیده می‌شد و صدایی که با شنیدن اولین پژواکش در گوش، همه چیز را فراموش کردم…
“مامان عاشقونه منتظر اومدنته، عزیزم…”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما