تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مَسلَک
نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

همۀ ما به یک مسلک نیاز داریم، چیزی که وقتی اوضاع چنان دشوارِ که از ترس فروپاشی روانی به آن پناه ببریم، چیزی که هروقت حس کردیم گم شده‌ایم ما را به خانه هدایت کند.
اگر خوش شانس باشیم یکی راه‌ را نشانمان خواهد داد و ما از او پیروی خواهیم کرد.
اگر نه باید روش خودمان را پیدا کنیم.
من جز خوش شانس‌ها نبودم.
روش خودم را پیدا کردم، اما کمی با روش دیگران تفاوت داشت.
روزی که گم شدم، مسلکی نیافتم تا من را به خانه ببرد، تنها چیزی که متوجه شدم این بود که تا آن روز خودم را مسخره کرده بودم.
انسان بیچارۀ ضعیف.
چه فکری کرده‌ای؟
چرا فکر کردی جهانِ با این عظمت برای هدایت تو ساخته شده؟
موجود پَست فطرت.
رذلِ خودخواه.
تو باید بدانی که در این جهان هیچ اهمیتی نداری.
کثافتِ ناچیز.
مهتاب برای تو نمی‌تابد، خورشید برای تو طلوع نمی‌کند، باران برای تو نمی‌بارد، کهکشانی برای تو به وجود نمی‌آید.
کمی فکر کن، اصلا اهمیتی برای جهان هستی داری؟
بپذیر.
این‌ها همه هستند، چون باید باشند. چه تو باشی، چه نباشی.
خورشید قبل از به وجود آمدن تو طلوع نمی‌کرد؟
بعد از تو هم به کار خودش ادامه خواهد داد.
منتها تو فکر کرده‌ای بخاطر زندگی تو خورشید بالا می‌آید…
اشتباه، پشتِ اشتباه‌.
موجودی که تمام عمر، خودم را مسخره‌اش کرده‌ام، اکنون که فروپاشیده‌ام کجاست؟
نیست.
اطرافم سیاه است، غلیظ و عمیق.
پوچی یعنی پایان، یا پایان یعنی پوچی؟
مسئلۀ اصلی این است؟
عادت کرده بودم دست مرا بگیرد. هروقت اتفاق خوبی می‌افتاد می‌گفتند رحمت است و اتفاقات بد آزمون.

شرطی شده بودم.
اکنون اما، این سیاهی…
آن همه وعده وعیدت کجاست؟
هدایت می‌گفت: با خودم عهد کردم روزی که کیسه ام به ته کشید یا محتاج به کس دیگه بشم، به زندگی خودم خاتمه بدم.
وقت رفتن بود.
اما کجا؟
هیچ چیز و هیچ جا در این دنیا برای من نیست.
اما شاید من متعلق به چیزی باشم.
به آن که در گذشته ترکید و اجزایش حیات من را تامین کرد. دست راستم، دست چپم، ستاره.
کی گفته من از خاک آمدم؟
همان که تنهایم گذاشته؟
دروغ می‌گویند.
من از ستاره‌ آمده‌ام.
همان ستاره‌ای که با دست نشان می‌دادی.
یادت هست همۀ زندگی من؟
آن شب ستاره باران بود.
گفتم چال گونه‌ات سیاه‌چاله‌ایست برای خودش.
خندیدی.
سیاه‌چاله جهانم را بلعید.

ستاره مُرد و اکنون روی خاک پَستِ ضعیف پرور کپۀ مرگش را گذاشته.
آیا اینجا ماندگار است؟
نمی‌دانم.
فقط یک چیز را می‌دانم، کسی که اکنون تو را در آغوش گرفته ودر کنارت لبخند می‌زند، مسلک او خوب است.

آدمیزاد باید اینگونه معتقد باشد.
او از خاک آمده و من از ستاره.
روش من با دیگران کمی تفاوت داشت.
از ارتفاع می‌ترسیدم. همین هم باعث شد بروم بالای آن خانۀ بلند که با دستانت نشانش دادی: آنجا به مسلک نزدیک هستیم عشقِ من.
چقدر بلند بود.
درست می‌گفتی. مسلک تو و معشوقه‌ات، آنجا بود.
حرفی نزدیم.
برگشتم و خودم را رها کردم.
چون عادت کرده بودم دستم را بگیرد.
آسمان پر از ستاره بود.
این بار که با دستانت ستاره‌ای را نشانش می‌دهی من چشمک خواهم زد، تو می‌خندی، من در سیاه‌چالۀ گونه‌هایت محو خواهم شد.

#رآمتین

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ...Barooon... گفت:

    در عین پیچیدگی میشه فهمید درباره چی صحبت میکنی…ذهن ادم رو به چالش میکشی…قشنگ بود👏👏👏

  2. کوثرمودی گفت:

    چقدر قشنگ بود مخصووصا اونجاش که میگف ادمیزاد از خاک امده و من از ستاره، روش من با دیگران کمی تفاوت داشت… از این داستانا بود که دوس دارم ذخیرش کنم هر چند وقت یه بار یه نگاه بهش بندازم😍🌱

  3. آنیتا گفت:

    رآمتین عزیز به نظر من
    اینکه خودش راه راپیدا کرده بود خوش شانسی بود.
    منظورر از کلمه مسلک یعنی راهنما؟

    من از ستاره آمده ام عالی بود.
    عمیق بود باید چن بار خوند.

  4. در مرموز نویسی بسیار عالی هستی رامتین جان
    مضمون عمیقی رو نوشته منتقل می کرد
    با این حال ! یه سوال دارم ، این داستان بود !؟