تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آدم هایی که الفبایشان از “ب” شروع می‌شود!
نویسنده: مریم‌ابراهیمی

   از تمامِ آدم هایِ برزخی خسته شده ام.همه‌ی آنها مثل هم هستند.یعنی اگر هم فرقی می‌کنند برایِ اول داستان است! بالاخره یک روز ، یک جا به یک بهانه ای ضربه ای زمین گیر به تو می‌زنند.ضربه ای که قلب می‌شکند و روح پریشان می‌کند.البته در کنارِ آدم هایِ برزخی ، آدم هایِ بهشتی هم داریم.اما تعدادشان زیادی کم است!

_ از خانه بیرون می‌زند.

   البته میانِ بهشت و برزخ هم جایی داریم.اگر با آدم هایِ آن میان خوب رفتار کنی با تو خوب هستند و اگر فقط یک‌بار خطا کنی برایِ همیشه رفتارشان با تو عوض می‌شود.البته عوض شدن هایشان هم فرق دارد.خودت هم نمی‌فهمی تغییر کرده اند اما دیگر آن اعتماد اولیه را به تو ندارند ، برایِ همیشه!

_ به سمت کافه ای نزدیک پل می‌رود.

   مثلا من خودم از همان آدم ها هستم.حتی وقتی با من بدی می‌کنند با آنها مهربان هستم.مهربان ولی بی اعتماد.در این دنیا با همه مهربان باش اما به هیچکس اعتماد نکن ، حتی به بهترین و قدیمی ترین رفیقت یا حتی به پدرت! ما آدم هایِ الفبایِ “ب” زیادی مهربانیم و مهربانی در این دنیا و میان گوسفند هایِ برزخی اش هیچ ارزشی ندارد!

_حتی با موزیک هم آرام نمی‌گیرد

امروز تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم و بعد به کافه ای بروم.کافه ای نزدیک پل.من عاشق بستنی ام.یک بستنی سفارش دادم و با وَلَع بلعیدمش! برایِ آخرین بار داشتم بستنی می‌خوردم.خیلی از آدم ها نمی‌دانند کدام روز برایِ آخرین بار بستنی می‌خورند اما من می‌دانم.نه ، بیماری ندارم که بدانم امروز روز آخر است.یعنی شاید هم دارم ، بیماریِ خستگی ، بیماریِ خودکشی!

_ حتی در کافه هم آرام نمی‌گیرد و به ادامه دادن ، ادامه می‌دهد.دست هایش را به نرده هایِ پل می‌گیرد.

   وقتی از خانه بیرون زدم با خودم گفتم حتی اگر یک نفر در کافه یا مسیر لبخندی از سر انسانیت بزند ، خودکشی را برایِ همیشه فراموش خواهم کرد.همیشه از خودکشی می‌ترسیدم و تنفر داشتم.در نظرم این بود که یک آدم خیلی باید ناسپاس باشد که در این زندگی که می‌توان دنیایِ خویش را ساخت ،  خودکشی را انتخاب کند! اما حالا خودم به خودکشی رویِ آورده ام.

_پاهایش را رویِ لبه‌ی نرده ها می‌گذارد.

   من طعم خودکشی را می‌چشم اما شما امتحان نکنید! هنوز هم تردید دارم که خودم را به پایین پرت کنم ، اما دیگر خسته شده ام از مردمی که حتی به دنیایِ خود ساخته‌ی من هم رحم نمی‌کنند.برایِ هزامین بار با خودم می‌گویم نکند وقتی پریدم و دیگر با زمین فاصله ای نداشتم پشیمان شوم؟ مطمئنم دلم برایِ اتاقم تنگ خواهد شد ، بله دلم برایِ اتاقم تنگ می‌شود اما برایِ آدم ها نه!

_ برایِ آخرین بار به اطرافش نگاه می‌کند و آخرین کلمات را به زبان می‌آورد. ” پرواز حس خوبی دارد اما با حسِ زیبایِ زندگی برابر نیست.امتحانش نکنید! “

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما