تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پِلارِه
نویسنده: محمد گلشنی جم

آواز ناصر تمام نشده بود که صدای پدرش مثل یک آکورد ناهمگون زیر صداشو پر کرد، آهای ناصر کجایی پسر!

 ناصر که سر به چوبدستی و بود و در حال و هوای خودش یکه خورد و یهو برگشت به طرف صدا، نیم رخ پدر در کنار انبوهی از جعبه روی تراکتور گم شده بود، بدو پسر بدو باید بریم باغ.

‌‌

‌آفتاب درآمده بود و رنگ طلاشو روی انگورهای طلایی تر می‌پاشید، دشت مثل یک دریای یک دست طلایی داشت موج میزد و هربار ناصر رو بهت زده می‌کرد.

‌با روحیه ظریف و نازکش، ناصر بیشتر دوست داشت بشینه و مدام به این دریای طلا نگاه کنه، ولی دست محکمی که به پشتش خورد اونو دوباره از نازک خیال خودش بیرون کرد، یالا پسر باید بریم، تا غروب نشده باید همشونو بچینم،

دردلش غمنومه‌ای از سطل سطل خالی شدن این دریا شروع شد،با کمرنگ شدن نور خورشید این دشت هم خالی میشه از این همه هنر و عشق‌بازی خدا، ولی چاره نبود …!

بدوو پسر شب شد؟ چرا اینقد دس دس میکنی، مگه داری لیلی رو میبینی که اینجوری مجنون وار انگور را رو نگاه میکنی؟

‌هر سقلمه پدر بهش انگار تازیانه‌ای بود به تمام ارزش‌ها و آرمان‌های ناصر، چرا پسر تو اینجوری؟ یکم کاری باش، زمان از چشمای ناصر روی دور کند می‌گذشت، هر خوشه انگور یه طومار حرف با خودش داشت و یه دنیا غرق نگاه شدن، اصلا چرا من اینقدر با همه فرق دارم!

نگاش به پدر افتاد، عجله و هول ولای پدر عصبانیش می‌کرد، بابا چرا اینجوری میچینی، گناه دارن به خدا، این حبه انگورا بچه‌هاشن خب، اینجوری جداشون نکن!

هر سال به این فصل که می‌رسید ناصر دعوای مفصلی با همه داشت، می‌گفت این انگورا بچه‌هاشونو تا اینجا بزرگ کردن شما ضایعشون می‌کنین، بعدش خودش چند روز می رفت توی فکر و خیال که نکنه ما هم این ثانیه های عمرمونو تا اینجا بزرگ شدنو به دستمون رسیدن حبه حبه زمین میریزیم؟

پدر من، وقتی دل این درخت مو آروم میشه که شیرینی این حبه ها بشینه به جون کسی، اینجوری میریزیش زمین خب دلش به تنگ میاد!
چرا بعضی از این دونه ها قربونی میشن؟ چرا نمیشه همشونو سالم بچینیم؟ 

شب شده بود و با رفتن رنگ خورشید، رنگ این مزرعه هم رفت، ناصر چوب به دست به مزرعه برگشت و آواز نیمه کاره صبحشو شروع کرد به خوندن، صبح از ماهور شروع کرده بود و سرخوشی و مستی رو با شعر ما سرخوشان مست میخوند و الان با دشتی داشت تموم میکرد و بهار دلکشی رو میخوند که وفایی توش نبود!

دلش برای تمام دونه حبه هایی که سالم و درست به جعبه نشسته بودن میرفت و برای تمام دونه‌هایی که جا مونده بودن غمدار بود …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما