تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان ۹_ روز عروسی
نویسنده: فاطمه فرهادپور

…در آرایشگاه نشسته بود ساعت نزدیک پنج عصر بود . اما از داماد خبری نبود. تمام عروس ها یکی یکی رفتند. و فقط دوتا عروس مانده بودند. بالاخره نزدیک ساعت شش بود که داماد آمد. چشم های مرد جوان قرمز بود انگار گریه کرده بود. بعد از این که فیلمبردا از آنها کلی فیلم گرفت آنها به سوی باغی که درآنجا قراربود عروسی برگزار شود رفتند.دختر جوان هرچی از داماد پرسید که چه اتفاقی افتاده است او جواب عروسش را نمی داد و سکوت اختیار کرده بود. فرزانه ترجیح داد که دیگر پرسشی نکند تا از خانواده خودش بپرسد که چه اتفاقی افتاده است. وقتی به باغ رسیدند دست خواهرش را گرفت و به یک گوشه بود. خانم فیلمبردار گفت

-عروس خانم کجا میری؟من…

حرف اورا قطع کرد دستش را بالا برد و گفت:

-یک دقیقه صبرکن، می آیم.

وقتی مطمئن شد که خانم فیلمبردار رفته است به خواهرش گفت:

-چرا چشمهای رضا قرمز بود. آیا گریه کرده است؟

-بله گریه کرده است چون صبح که با عمه رفته بودند جواب آزمایش را بگیرند….

-خوب چی شده؟ سرطان داره؟ یا من سرطان دارم؟ حرف بزن؟

-هیچ کدام…

-ای بابا حرف بزن

با صدای فیلمبردار که او را صدا می زد، عصبانی شد به طرف او رفت و داد زد

-اگه یک بار دیگه صدام کنی بد می بینی.

او با دهان باز به عروس نگاه می کرد. که عروس داد زد

-برو خودم چند دقیقه دیگه می آیم

اینبار سرخواهرش دادزد .

-حرف بزن بگو چی شده؟

-آقای داماد معتاد ار آب درآمده است. کلی گریه کرده که معتاد نیست و مادرش کتاب قرآن را جلوی مادر وپدر گذاشته که پسرم به این کتاب قسم که معتاد نیست.

– خیلی خوب برو

فرزانه تصمیم گرفت که این عروسی را بهم بزند. دوستش به گفته بود که رضا معتاد است ولی او قبول نکرده بود.از کیف نقرهای رنگش موبایلش را بیرون آورد و و با پدرش تماس گرفت

….

خانم عکاس و فیلمبردار که دیدن هنوز عروس نیامده با عصبانیت به داماد گفتند.

-ای بابا پس چرا عروس خانم نیامدند؟

-الان میرم صداش میکنم.

اما از عروس خبری نبود.انگار آب شده بود و به زیر زمین رفته بود.خانمی که سفره عقد را چیده بود تا داماد را دید گفت

-فقط تا نیم ساعت دیگر می مانم وبعد سفره جمع میکنم می روم.

-خانم هرکاری خواستی بکن

رضا پدرو مادر عروس دید که درحال صحبت کردن با عمه مریم بودند.

-چی شده فرزانه کجاست؟

-دخترم به من زنگ زد و گفت دیگر نمی خواهد با تو ازدواج کند.

-چرا؟

-چون معتادی.

– اما آن فقط ی اشتباه بود من که گفتم سردرد داشتم و مجبور شدم قرص استامینوفن کدینه بخورم.

-بله گفتی. اما فرزانه قبول نکرد.

-حالا خوش کجاست؟

اینبار مادر عروس جواب داد:

-اسنپ گرفت و رفت تهران.

داماد که عصبانی شده بود داد زد و گفت

-مگه قرار نبود آبروی منو حفظ کنید و بعد هرغلطی که خواستید..

پدر فرزانه داد زد و یقه ی او را گرفتو گفت:

-پسره معتاد حرف دهانت را بفهم. همین که می خواستیم آبروتون نرود باید خدا را شکر می کردی اما الان که عاقد هم رفته چون اجازه نداشت شما را به عقد هم دربیاورد. پس گورتو گم کن.

پدر عروس به سمت مدیر تالار رفت و چیزی را به گفت. او هم سرش را تکان داد و به سوی میکروفن رفت.

-خانمها و آقایون عروسی بهم خورده شما می توانید ببه خانه هاتون برگردید.

همه مهمانها خندیدند. فکر می کردند با آنها دارند شوخی می کنند.

-خانمها و آقایون شوخی ای در کار نیست حتی عاقد هم رفته است.

باز مردم خندیدند. یکی از مهمانها با صدای بلند گفت:

-تا شام نخوریم نمی رویم.

پدر عروس عصبانی شد وبه طرف آن مرد رفت و از صندلی بالندش کرد و به سوی بیرون هلش داد و گفت:

-برو بیرون

و بعد رو به مهمانهای دیگر کرد و تقریبا” داد زد:

-مگر به شما نمی گویم عروسی بهم خورده و خانواده ها باهم اختلاف پیدا کردند. لطفا بروید

….

با ناراحتی از ماشین پیاده شد. هوا خیلی گرم بود. اواخرماه تیر بود.گوشی موبایلش را که زنگ می خورد جواب داد. فرزانه بود.

-الو

-فرزانه هستم. عروسی را بهم زدم. چون می دانستم که تو و رضا همدیگر را دوست دارید. حتی به دروغ به من گفتی که رضا معتاد است. خودم از رضا خواستم که اگر تو رامی خواهد، به آزمایشگاه پول بدهد تا به خانواده من بگویند که داماد معتاد است. وقتی فریبا به من گفت که جواب آزمایش رضا آمده مه معتاد است . زود جریان را به پدرم گفتم و اسنپ گرفتم و برگشتم. و فکرکنم دیگرالان عروسی بهم خورده است.

-اما فرزانه اشتباه میکنی

-چه اشتباهی نازنین؟

-رضا واقعا” معتاده. من نمی خواستم با او ازدواج کنم. من از رضا متنفرم.

-چی؟ راست میگی؟

-بله که راست می گو یم. من با امیرنامزد کرده ام.

باصدای رضا گوشی از دستش افتاد و با نفرت به رضا خیره شد.

-تو با من چیکارکردی نازنین؟

-تو باید گناه کاری که با من کرده بودی را پس می دادی رضا.

– گناه من این بود که دوست داشتم.

-نه گناه تو این بود که به دوست من خیانت کردی. وهمش سر راه من سبز می شدی.

بعد گوشی اش را از روی زمین برداشت و سوار ماشینش شد و رفت.

رضا چشم هایش دوباره قرمز شده بود. او داشت مثل بچه ها اشک می ریخت. او واقعا” نازنین را دوست داشت…

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. عاطفه جلیلی گفت:

    موضوع جالبی رو انتخاب کردین⁦👌🏻⁩
    ساده و روان نویسی تون هم خیلی خوبه و براتون آرزوی موفقیت میکنم.
    فقط ویراستاری دقیق لازم داره،هم از نظر املایی و هم نگارشی

  2. فریده فرد گفت:

    بجز چندمورد غلط املایی و پرشهایی در مسیر روایت داستان میتونم بگم تلاشون خوب بود و براتون آرزوی موفقیت دارم