تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کابوس همیشگی
نویسنده: علیرضا تقی نژاد

از خواب آشفته ای بیدار شدم. باز هم همان کابوس همیشگی بود. عرق روی تک تک نقطه های صورتم رژه میرفتند و میریختند. نفسم جا نمی آمد. ترسیده بودم. کمی که گذشت، اندکی حالم جا آمد. از پنجره بغل دست تختخوابم، به حیاط خانه نگاه کردم. هوا گرگ و میش بود. شب دیگر واپسین لحظاتش را سپری میکرد و منتظر بود تا خورشید بیاید و شیفتش را تحویل بگیرد. خواستم بخوابم. ترسیدم. پشیمان شدم. پتو را از رویم کنار زدم و از جا بلند شدم. رفتم جلوی آینه و خودم را نگاه کردم. از دیدن خودم هم میترسیدم. نمیدانستم به خودم نگاه میکنم یا به یک قاتل، یا به یک رفیق نامرد. دلم خواست لیوان روی میز را پرت کنم سمت کسی که در آینه میدیدم. اما اینکار را نکردم. رفتم تا آبی به صورتم بزنم . مادر را در اتاق کناری، از لای دری که نیمه باز بود، دیدم که نمازش تمام شده بود و در حال دعا کردن بود. زل زدم به او. زل زدم، و شرم کردم و رد شدم.

 

+بریم نادر؟

-بریم. ولی قول دادی هاا. رفتیم اونجا یک وقت سوتی ندی. حواست باشه. اگه بفهمن که جنسها تقلبیه، دیگه عمرا بتونیم برگردیم. همونجا کارمونو میسازن.

+باشه حواسم هست. نگران نباش.

سوار جیپ سفید رنگ اش شدیم. نادر با سرعت میرفت. نادر همیشه رانندگی اش بد بود. همیشه. ولی این بار مطمئن بودم که به خاطر ترس در وجودش است که اینطور دارد با سرعت در خیابانها بال بال میزند و اینطرف و آنطرف میرود. بعد از حدودا دو ماهی که از شهرام و دار و دسته اش وقت گرفته بودیم برای اینکه جنسهایش را که گم کرده بودیم را پیدا کنیم و به او پس بدهیم، بالاخره امروز داشتیم اینکار را میکردیم. تا جان سالم به در ببریم. البته جنسها، همان جنسها نبود. تقلبی بودند. تقلبی که نه. جنس بودند ولی آشغال. من که نمیدانم اما نادر میگوید کیفیت جنسهای شهرام را ندارد، و امیدوار بود که بتواند شهرام را راضی کند که بدون تست کردن اینها را بپذیرد. به هرحال نادر و شهرام از بچگی باهم همسایه بودند و نادر از همان اول جزو دار و دسته شهرام بود. ولی از وقتی که با سعید دوست شد، کمی از این کار زده شد. بیشتر هم به خاطر این بود که خاطرخواه عاطفه بود. خواهر سعید. نادر قصد داشت تا از اینکار بیاید بیرون، و برود و یک کار نون و آبدار آغاز کند و بعد به رسم همیشگی پاپیش بگذارد.

رسیدیم به همان جای همیشگی. جایی که همیشه قرارمان با شهرام بود. بیرون شهر در یک روستایی که دیگر کسی در آن زندگی نمیکرد. یک ماشین آن دور پارک کرده بود. نادر رفت کنارش ایستاد و رمز را گفت:«آقا ساعت چنده» در ماشین فقط یک نفر نشسته بود. عینکش را پایین داد و ما را نگاه کرد. بعد گفت«بیاید» و گاز داد و رفت. نادر هم دنبالش حرکت کرد.

رسیدیم به یک جایی که اصلا نمیدانم کجا بود. از نادر پرسیدم که او میشناسد یا نه، ولی او هم نمیشناخت، و ترس تمام وجودش را گرفته بود. من هم ترس نادر را که میدیدم، نمیتوانستم جلوی ترسم را بگیرم.

منتظر بودیم تا طرف از ماشین پیاده شود. بعد از چند دقیقه از ماشین پیاده شد و رفت داخل، اما به ما گفت همانجا منتظر بمانیم.

ما آنجا منتظر بودیم تا وقتی که طرف آمد و اشاره کرد که برویم. نادر کیف را برداشت و به من گفت همانجا بمانم، و خودش تنها رفت داخل. برنامه همیشگی مان بود. من بیرون میماندم و منتظر بودم و مراقب. نادر هم میرفت داخل و بعد از نیم ساعت برمیگشت.

نیم ساعت. ساعت را نگاه کردم. آره! بیشتر از نیم ساعت شده بود. خیلی بیشتر. نگران بودم. نگران بودم و میترسیدم. میخواستم بروم داخل که صدای فریاد نادر را شنیدم. فریادی که نزدیک میشد. نادر را دیدم که به سمتم میدود و داد میزند که« علی ماشینو روشن کن زووود.» نمیدانستم چه کنم. دویدم سمت صندلی راننده.س وار شدم. ماشین را روشن کردم. نادر را دیدم که به سمتم می آید. پشت بندش چند نفر را دیدم که دنبال نادر میدوند، اسلحه هم داشتند و شروع کردند تیراندازی. سرم را خم میکردم و منتظر بودم تا نادر برسد. نادر رسید به ماشین و وقتی سوار شد، گاز دادم و از آنجا رفتیم. دیدم دنبالمانند. با دو ماشین. با هر نیرویی که داشتم پایم را روی گاز گذاشته بودم و ماشین را اینطرف و آنطرف میکردم تا تیر اگر زدند، تیرشان به هدف نخورد.

در همان حین دیدم نادر ساکت است. نگاهش کردم دیدم دستش را گذاشته روی پهلویش. فهمیدم تیر خورده.

+تیر خوردی؟ طاقت بیار الان میرسونمت

-اول از شرشون خلاص شو، بعد. من زنده میمونم.

همینطور میرفتم. نزدیک یک دره بودیم. با سرعت رفتم به سمتش. با سرعت تمام به سمت دره میرفتم و وقتی به آن رسیدم فرمان ماشین را سریع سمت جاده گرفتم و برگشتم به راه. از آینه ماشین دیدم که جفت ماشینها به هم خوردند و افتادند در دره.

نادر گفت«ایول پسر! دست مریزاد.»

 

با آن سر و وضع نمیشد که ببرمش بیمارستان. نمیدانستم چه کنم. هیچکس هم نبود که از او کمک بخواهم. فقط خودم بودم که باید به دادش میرسیدم. برای همین نادر را بردم کارگاه. ماشین را در پارکینگ گذاشتم و اول خودم رفتم بالا تا ببینم کسی هست یا نه. کسی نبود. برگشتم و نادر را با خودم بردم. کارگاه پدرم که بعد از فوتش، خیلی وقت بود خالی بود و بعضی وقت ها یک نفر می آمد، آنجا را مرتب میکرد و میرفت. در آنجا یک سری لوازم پزشکی هم بود. کمک های اولیه و اینها. رفتم و آوردم. نادر گفت« میدونی میخوای چیکار کنی؟» گفتم«آره میدونم، حرف نزن». روی زخمش الکل ریختم و بعد چیزی برداشتم تا گلوله را دربیاورم…

 

 

ساعت ۲ شب بود. و من همچنان زل زده بودم به نادر. وای خدای من. این چه کاری بود. نمیدانستم چه خاکی به سرم کنم. حال ۷ساعتی بود که نادر هنوز به هوش نیامده بود. نادر. دوست همیشگی ام را کشته بودم.نمیدانم. شاید هم نمرده بود. نبضش را میگرفتم. کند میزد. خیلی کند. دستهایم میلرزید. خون توی دستهایم خشک شده بود. خونها نگاهم میکردند و برچسب قاتل روی صورتم میزدند. هنوز نمیدانستم چه کنم. تصمیم گرفتم تا اثر انگشتها را پاک کنم و یکجا بگذارمش و بروم. آه که چقدر بزدل بودم. خودم هم نمیفهمیدم چه فکری پیش خودم کرده ام. فقط بیشتر در باتلاق این کابوس فرو میرفتم.

یک درمانگاه دیدم. نزدیکش نادر را پیاده کردم و بعد رفتم. با سرعت از آن دور شدم. یک جا ماشین را نگه داشتم و زنگ زدم به همان درمانگاه و اطلاع دادم که کسی جلوی درمانگاه زخمیست و روی زمین افتاده. و بعد قطع کردم.

 

حدودا یک هفته گذشته از آن ماجرا. خبری از نادر ندارم. هیچ خبری. میترسم از اینکه به آن درمانگاه بروم و سراغ نادر را بگیرم. ترس در وجودم گلوله شده و تک تک سلولهای بدنم را نشانه رفته است. نشسته بودم روی تختخوابم. دستهایم روی زانو. زل زده بودم به دیوار. دیگر تنها چیزی که حال برایم باقی مانده بود، ترس بود، دیوار بود، و کابوسی که همیشگی شده بود.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما