تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

محکوم به زنده ماندن
نویسنده: عاطفه جلیلی

بسم الله الرحمن الرحیم

چشمم را باز کردم و خیره به پای گچ گرفته ام،اشک ریختم.من نباید آنجا چشمانم را میگشودم!باید همه چیز تمام میشد؛باید همان لحظه شاهد جداشدن روحم از جسمم میبودم و بعد از گذاشته شدن سنگ لحد بالاخره نفس راحت میکشیدم!
من که حساب همه جا را کرده بودم و درست طوری خودم را زیر آن ماشین شاسی بلند انداختم که این زندگی لعنتی تمام شود؟چرا خدا به مایی که تار عنکبوت تمام جیب ها و صندوقچه هایمان را گرفته،این قدر عمر میدهد!؟من باید همان روزی که سرطان وجود پدرم را گرفت میمردم!
وضع ما از ابتدا اینگونه نبود،سرپناه داشتیم حالا نه صد متری در سعادت آباد؛با همان پنجاه و شش متر ته بن بست یکی از کوچه های محله ی فلاح هم دلمان خوش بود و لبمان خندان…
مامان،ملکه وبانوی منزل بود و احترام گذاشتن به او لازم الاجرا…
من هم خانوم دکتر بابا بودم تمام فکر و ذکرش همین بود که من امسال پزشکی قبول شوم و به آرزویم برسم.با هزار زحمت پول کلاس های کنکور و مشاور من را قبل از موعدش جور میکرد…
برای رضا هم که مدام ادای پلیس ها را درمیاورد،انواع لباس پلیسی و تفنگ های اسباب بازی را خریده بود.
با هرمناسبتی مامان یک خورش خوشمزه بار میگذاشت و بابا هم یکی از دبه های خالی ترشی را ازگوشه ی همان تراس یک در یک میاورد و منو رضا هم مجلس گرم میکردیم.صدای قهقهه و آوازهایمان هنوز هم در گوشم است.همیشه فکر میکردم لحظاتی باشند که با یادآوریشان هم بخندیم نه اینک بغض خود را قورت دهیم و حسرت تکرارش چنگ بزند بر دلمان…
دقیقا همان روزی که جواب آزمایش بابا بعد از آن همه بدن درد آمد،دقیقا همان روزی که چشمان مامان برای همیشه سرخ و ابری شد،شروع بدبختی ما بود.
اول همه ی پس اندازها و طلاهای من و مامان؛بعد هم موتوربابا و در آخرهم دوباره اجاره نشین شدن بهای درمان کمبودپلاسمای خون بابا شد که تا آن لحظه جوابی هم نگرفته بودیم!
وقتی مامان برای سیرکردن شکم هایمان راهی خانه های مردم شد دیگر تحملم تمام شده بود،علی رغم مخالفتهایش ترک تحصیل،و به گل و فال و آدامس فروشی سر چهارراه هاو خطوط مترو شروع کردم.عصر ها هم یک مغازه ی فلافلی را تمیز میکردم و چندرغاز درمیاوردم؛پینه ی دستهای مامان و تداعی شدن تمام لحظاتی که بابا مانع زیاد کارکردن مامان میشد؛کلافه و عصبی ام کرده بود.
در آن زیرزمین نم گرفته با آن صاحب خانه ی بداخلاق،همه مان افسردگی گرفته بودیم،مایی که با همین جمعیت کم مان همیشه در خانه سروصدا داشتیم،ساعت ها میشد لام تا کام حرف نمیزدیم!
۲۲ ام مرداد بود که خانمی سوار بر پورشه ی سفید،به تحقیر آمیزترین شکل ممکن از من گل خرید و بعدهم یک عکس یادگاری گرفت و با لبخندی سرخوش از کنارم گذشت،انگار تیر آخر را به من شلیک کرده باشند؛پاهابم شل شد و بدنم سرد؛همانجا وسط خیابان نشستم؛حس کردم دیگر تحمل این زندگی را ندارم!زندگی ای که فقط به زنده ماندن بدل شده….
راه های مختلف را آنالیز کردم و آخر پرت شدن جلوی ماشین را انتخاب کردم…لااقل از اینهمه مصبیت کمی پول به جیبهای مادرم برسد.
حدود سه روز بعد،بالای یکی از پل های عابرپیاده ایستادم و منتظر رسیدن یک ماشین مدل بالا شدم.کمی دورتر بود که من هم از نرده ها بالا رفتم وبا یک حساب سر انگشتی خودم را پرت کردم… بعدش را دیگر یادم نمی آید تا همان ثانیه ای که در بیمارستان روی تخت دوباره زنده بودم!
گریه و شیون مامان و آن صورت پر از غم اش را یادم نمیرود؛چقدر دلم برایش سوخته بود و از او خجالت میکشیدم…
دو مامور با مادرم وارد اتاقم شدند و مدام از من سوال میپرسیدند،اصلا یادم نیست آنها چه میگفتند و من چه جوابی میدادم فقط آن لحظه انتظار رفتنشان را میکشیدم!
دو روزی آنجا بستری بودم و تنها درخواستم از پرستاران یک داروی خواب آور بود.
روز سوم همان راننده و خانمش برای رضایت پیشم آمدند،چهره ی آن زن دوباره مرا متشنج کرد ، البته این بار با دیدن حالت التماس در چشمانش،ذوق تمام وجودم را گرفت.
ازم خواستند با پول حل کنیم و کار را به دادگاه نرسانیم.
خیلی دوست داشتم آن زنک درد بی سرپرستی را حتی شده به ازای چند روز بازداشت گاه رفتن اقای سهیلی بچشد اما به پول بیشتر از خالی شدن حرصمم نیاز داشتیم!
برای همین هم که شده به ازای گرفتن چک روز به ارزش خریدن دوباره ی همان خانه ی خودمانو دو موبایل برای خودم و مامان ،شکایتم را پس گرفتم.
با یک عصا و کمک های مامان راهی خانه شدیم.هنوز دو ساعت از مرخص شدن من نگذشته بود که بیمارستان شریعتی مارا خواست.وحشت زده و هراسان راه افتادیم.
قبل از رسیدن ما بابا برای همیشه تنهایمان گذاشته بود.
امروز که این چند صفحه را ضمیمه ی دفتر خاطراتم که بجز امروز،فقط خاطره های خوش درونش ثبت شده بود،کردم حدود دو سه ماهی از آن ماجراها میگذرد.
ما به همان خانه ی خودمان برگشتیم و کل پول اجاره ای که از قبل داشتیم خرج کفن و دفن و مراسمات بابا شد.
زندگی خوبی نداریم اما به هم لبخند میزنیم؛باهم حرف میزنیم و هوای یکدیگر را داریم.
من، بیخیال درس و کنکور،با بندانداز شدن در آرایشگاه کبری خانم-که همه مژگان صدایش میکنند-کارم را شروع میکنم وبا تمیز کردن همان فلافلی،عصر به خانه برمیگردم.
هفته ای یکبار هم کار در منزل برای مادرم میاورم که هم هوای رضا را داشته باشد هم شان و عزتی که پدر برایش حاضر بود جان بدهد را حفظ کنم.
و ما محکومیم به زندگی،محکومیم به زنده ماندن،محکومیم به نفس کشیدن و لبخندزدن…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مصیماه گفت:

    عزیزم جرقه های خوبی در نوشته‌تون دیده می شد، چه در توصیفات داستان چه شخصیت ها و اتفاقات. ولی در کل چیزی که باید درنیومده بود و بیشتر یک گزارش احساسی بود.
    قطعا با تمرین به جاهای خوبی خواهید رسید
    موفق باشید

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    عاطفه جان خوب نوشته بودین فقط سوژه کمی تکراری وکلیشه ای بود ولی روان نوشتین چند جایش مبهم وشاید اضافه بود اون تاریخ ۲۲ مرداد-بازداشت اقای سهیلی؟-بجای مژگان اسم امروزی تری میذاشتی بهتر بود – اون اخر کارگر به خونه میبردی کارگر رو ننوشتی .موفق بمانی

  3. سمیرا جهانشیری گفت:

    شروع و پایان خوبی داشت، موفق باشی عزيزم 👍👍👍👌👌👌

  4. زینب صادقی گفت:

    سلام.
    «چرا خدا به مایی که تار عنکبوت تمام جیب ها و صندوقچه هایمان را گرفته،این قدر عمر میدهد!؟»
    در حین خواندن داستان به این سوال خیلی فکر کردم.جوابی پیدا نکردم.تلخی حرف های «خانم دکتر بابا»وادارم میکرد صدای پر از بغضش را هنگام روایت،بشنوم…
    موفق باشین🌺