تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نقش قالی
نویسنده: فرزانه کردلو

فاطمه شب و روز پای دار آخرین قالی می‌‌نشست تا این آخری را هم ببافد. او اولین باری نبود که قالی را شروع کرده بود و داشت به تنهایی برای پایان یافتن چند روزه دیگر آن لحظه شماری می‌کرد. دیگر در سن ۱۸ سالگی برای خود استادی شده بود. در پس مهارت و تبحر مثال زدنی که بدست آورده بود، قالی بافی آن هم به مدت ۱۳ سال، برایش زمان کافی بود. او در کنار مادر و خواهر بزرگترش حرفه قالی بافی را یاد گرفته بود تا کمک خرجی خانواده باشد. از نظر او قالی بافی یعنی گفتکو کردن با تک تک تار و پودهای بهم بافته شده.

از سن ۵ سالگی به جای اینکه مثل تمامی هم سن و سال هایش عروسک به دست بگیرد و با دخترهای فامیل و همسایه خاله بازی کند، چاقوی قالیبافی قلابدار به دستش دادند تا با تار و پود قالی همبازی شود و دسته آخر قالی کوچک و بزرگی را با کلی نقش و نگار ببافد و روانه بازار کند.

قصه این قالی آخری تا حدودی متفاوت بود. از روزی که بر پای این قالی نشسته، شب و روز ندارد. وقتی از کار بافت قالی سفارشی روز را به شب می‌رساند. بدون آن که استراحتی کند سر برنامه خود می‌نشست و تا جایی که انگشتانش یاری می‌کردن و چشم هایش از فرط خستگی روی هم نمی‌افتادن تا اذان صبح پیش می‌رفت و گاهی وقت ها نهایت یکی دو ساعت بیشتر نمی‌خوابید.

از صبح تا شب و بعضی وقت ها  تا دم دم های صبح نقش های قالی همدمش بودند. در خواب هم این یار همیشگی دست بردارش نبود و رویاهایی جزء از نقش قالی های رنگارنگ نمی‌دید.

این قالی آخر که اندازه خیلی بزرگی هم نداشت با همه قالی هایی که تا به حال بافته بود فرق می‌کرد. فرقش این بود که این قالیچه سفارشی نبود، بلکه قرار بود تا آخر عمر برای خود،خودش باشد.

قرار بود چند روز دیگر پس از اتمام کار این قالیچه‌ای که به جانش بسته بود و از دار قالی آویخته شده بر زمین فرش شود.

این قالیچه که برای فاطمه شب و روز نذاشته قرار بود چند روز دیگر سرجهازیش شود. در منطقه‌ای که فاطمه زندگی می‌کرد مثل همه دختران بایستی بک قالیچه می‌بافت. این یک رسم و سنت  دیرینه بود که دخترها قبل از برگزاری مراسم عروسی شان می‌بایست قالیچه‌ای کوچک می‌بافتند. فاطمه هم داشت از رسم و و رسوم آبا و اجدادیش تبعیت می‌کرد.

آن چند روز هم مثل برق و باد از پی هم گذشتند و فردا روزی قرار بود قالیچه تمام شود. نیمه های شب بود. فاطمه دیگر تاب و توانی برایش نمانده بود تا این چند ساعت را هم دوام بیاورد. برای یک لحظه که به خیال خودش هوشیار بود پلک هایش را بر هم گذاشت و به خواب رفت. برای دقایقی کوتاه خوابش سنگین شد.

در خواب دید نقش قالی را می‌بافد که تصویر خودش بر روی آن است.

صبح شده بود و صدای گنجشگ ها همه جای خانه غوغا به پا کرده بودند، ولی فاطمه از شدت خستگی همان جا کنار دار قالی خوابش برده بود و چیزی نمی‌شنید شاید داشت در رویایش آخرین قالی را تمام می‌کرد.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما