تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تنها او مقصر بود ، فقط خدا می داند
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

تنها او مقصر بود
فقط خدا می داند        بیست و هفتم ماه آوریل سال یکهزار و نهصد و
سی و هفت در حال سپری شدن هست ، عقربه های
ساعت دیواری روی هم قرار می گیرد و پس از
چشم بر هم زدنی روز بعد مثل شروعی دوباره
نوایی نو آغاز می کند ، صبحه فریاد می کشد
و درد تمام وجودش را فرا می گیرد ، تنها دختر عمویش شوکت انفال همراه با دختر ده ساله اش مائده بر بالین او
حاظر و پرستاریش می کنند ، اینجا در دل بیابان و روستای دور افتاده عشایری عوجه با امکاناتی
در حد صفر ، درد می آید و پس از سوزاندن جان مادر دوباره آرام می گیرد ، چندین بار این عمل
تکرار می شود ، ساعت از دو و نیم گذشته و
و مائده در خواب است ، برای دقایقی شوک انفال
هم چشم بر هم می گذارد و آرام می گیرد ، ساعت از سه گذشته که با فریاد درد آلود صبحه
از خواب می پرد ، درد امان نمی دهد و هر بار با
شدت بیشتری بر می گردد ، صدای باد و گژ گژ درهای چوبی کهنه بر اظطراب بیشتر ماما می افزاید ،مائده از فریاد زائو و صفیر باد از خواب پریده و به مادر کمک می کند ، آب جوش و لگن و قرص و هر چیزی که مادر با دست پاچگی فرمان می دهد حاظر می کند و به کمکش می شتابد ، صبحه در حال تلاطم است ، فریادهای
درآلودش با صفیر باد به آسمان می رود تا دردش را به گوش ستاره ها برساند ، شوکت دست و پایش را گم کرده و دیگر نمی داند چه کند ، تمام
وجودش را ترس فرا گرفته و از آتش عرق می سوزد ، فریاد های جگر سوز زائو گوش فلک را
کر می کند ، مائده ملافه و آب گرم را نزدیک و نزدیکتر می کند ، شوکت آماده است که نوزاد خود را بنمایاند ، عاقبت ساعت چهار و بیست و دو دقیقه بامداد بیست و هشتم آوریل سال ۱۹۳۷ با زور نوزاد را از بطن مادر بیرون می کشد و روی ملحفه می گزارد ، پس از لحظاتی به پشت کودک می زند تا نوای زندگی را در یکی از دور افتاده ترین روستاهای عراق سر دهد ،
مائده مواظب کودک است و شوکت به سراغ مادر
که دیگر رمقی برایش نمانده و در شرف موت می باشد می رود ، با عجله مقداری شربت به حلقش می ریزد ، و سرش را در دامن می گیرد ، گریه می کند و اشک امانش نمی دهد ، دختر برایش آب ولرم و شربت می آورد ، شوکت با آب ولرم صورتش را می شوید ، و ذره ذره شربت در دهانش می ریزد ، و وقتی لبانش تکان می خورد
و پس از چندی از مرگ می رهد و چشم می گشاید ،
گریه و خنده مائده و مادردر هم می آمیزد و با لهجه عرب
صحرا نشین بلند بلند خدا را شاکر می شود ،

به سراغ کودک می رود و او را که با آب و خون در آمیخته و مایع لزج و چسبناکی بوجود آورده
در لگن آب ولرم می شوید ، و در ملحفه ای تمیز می پیچد و روی تشکچه ای می خواباند ،
دوباره به سراغ صبحه می آید و و صورت و گردنش را می شوید و دست می کشد ، با دستمال نمدار موهای آشفته اش را مرتب و شانه می کند ،احساس شعفی شگرف به مادر دست می دهد و آهی بلند می کشد ، یاد پدر کودک می افتد
که پنج ماه پیش در جنگ کشته شده ، اشک در چشمهایش حلقه می زند و بر سرنوشت خود و فرزندش افسوس می خورد ،
اکنون او تحت تکلف مرد دیگری است که به او شوهر کرده ،اولین اشعه خورشید به درون
خانه می تابد و در این فصل که صحرا و بیابان جلوه ای خاص دارد و گلهای وحشی و حشرات
گرده افشان زیبایی طبیعت را دو چندان کرده ، دلش هوای تازه می کند ،
صبحه با اشاره از مائده خواست پنجره را باز کند
تا او بیرون را ببیند ، هوای تازه جانی دوباره در رگهایش می دمد و به سمت کودک نگاه می کند ،
شوکت کودک را در آغوش مادر جای می دهد ، مائده به نظاره ایستاده ، و او پستان در دهان کودک می گذارد تا اولین جرعه های زندگی بخش را بنوشد ، ،
نا پدری کودک بسیار بدرفتار است و به این کودک
علاقه ای ندارد و هر چه بزرگتر می شود این احساس ناخوشایند و تحقیر را با گوشت و پوست و استخوانش بیشتر درک و لمس می کند و با این خشم و کینه فرو خورده بزرگ و بزرگتر می شود ،
سر انجام یک روز به صحرا می رود ، گوسفندان را
به برادر ناتنی اش می سپارد ، و دیگر به خانه باز نمی گردد ، نگران مادر هست ولی چاره ای نمی یابد و منزل به منزل پیاده و سواره خود را به شهر تکریت می رساند و نزد دایی اش که یک افسر اخراجی ارتش عراق است می آید تا دوره جدیدی در زندگی اش رقم بخورد ،
اگر تمام مردم دنیا زندگی این کودک ، نحوه زاده شدن و بزرگ شدنش را در این مدت ده سال دیده
و لمس کرده بودند، حتی یک نفر هم به مغزش خطور نمی کرد ، که روزی این شخص، کودک ناتوانی که خود و مادر لحظه ای با مرگ فاصله
نداشت ، روزی دنیا را به لرزه درآورد و باعث
جان صدها هزار نفر و خسارات غیر قابل جبران و تغییراتی در کل جهان شود ،
این کودک را مادرش صبحه طلفاح ، مراد عنادی
صدام نام نهاد ، پدرش عبدالمجید بود که صدام
هرگز او را ندید ،

هوشنگ مرادی ، هشتم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    آقای مرادی عزیز
    دست مریزاد.
    چه اسامی زیبایی.
    چقدر دردناک
    دلم برای زن ومادری سوخت که نمی دانست چه میزاید!
    بیانتون عالی ، روایتتون مردانه،
    احساساتتون عمیق و

    ممنون که مارو از خیالهای صورتی
    و پنبه ای مان بیرون آوردید.
    و به دنیایی بردید که هست.هرقدر انکارش کنیم.
    داستانهای خاص از فکرهای خاص بیرون میاد.موفق باشین

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام بانو ، به نظرم چگونه زاده شدن صدام حسین جالب اومد ، و جالبتر اینکه وقتی زندگی نامه اش را در سایتهای مختلف مطالعه کردم ، وکارهایی که صدام برای مردم عراق کرده بود ، منحصر به فرد بوده و هست،
      از نوشته این داستان ایراد غلط املایی
      گرفته بودند و جمله های طولانی ،
      من بار دیگر مطالعه کردم و باز نیافتم ،
      اگر شما متوجه شدید لطفا گوشزد کنید ،
      سپاس

      • آنیتا گفت:

        من هم دیدم. توی تایپ پیش میاد.
        من خودم سه چهار بار ویرایش میکنم.

        جسارتا

        کلمه حاضر،اضطراب،
        تحت تکفل رو دیدم

  2. پرستو انصاری گفت:

    عه چه جالب شد آخرش😃
    توصیفات داستان و دردی که صبحه می‌کشید خیلی واقعی و باورپذیر بود
    فقط کاش دوران بزرگیش هم اندازه کودکی یکم بیشتر توصیف می‌کردین و زود ازش گذر نمی‌کردین
    ولی پایان خیلی جالب داشت وقتی فهمیدم کیه، غافلگیر شدم
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      بانو ، این داستان را هم می شه چندین قسمت درباره اش نوشت ، راجع به ده سال اول زندگی صدام حسین مطلب زیادی در گوگل نیافتم ، و ممنونم که خوندین ،
      لطفا هر ایرادی در نوشتار من می بینید ،
      گوشزد کنید ، سپاس