تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دیوانه ای مثل خودم.
نویسنده: آنیتا

داخل اتاق هتل شدم.

هتلی در طبقه آخر یک ساختمان بزرگ .

ارزان تر از همه و بالاتر از همه.

بلندیش به درد معلق ماندن می‌خورد. به درد رهایی هم.

از پنجره به بیرون خیره شدم .ذهنم درگیر بود. مثل همیشه. برای چه آمده ام؟

توی اتاق جانشدم .مگر تنها نبودم؟

نه تنها نبودم .همه در مغزم بودند:( قلبم کمی خلوت تر بود)

زن، مرد، آشنا و غریبه ،جنگل کوه آب هوا عشق نفرت .

زیر سنگینی این همه احساس خفگی می کردم. احساس تنهایی و پوچی کردم.

وارد یک راه طولانی شدم که از درونم به جایی مشخص  وصل می شد که آن را نمی‌شناختم. آن جای مشخص را پیدا نمی کردم.

ابتدایش به مغزم شاید هم به قلبم وصل شده بود من بعضی مواقع این دو تا را با هم اشتباه می گیرم اما انتهایش را نمی دانستم به کدام جای مشخص می رسید.

به اتاق برگشتم .چرا نپریدم؟ مگر نیامده بودم تا رها شوم.

با یک تصمیم ماندن را انتخاب کردم .

زندگی که به انتخاب من نبود

اما زنده ماندن چرا ؟همیشه گول زندگی را خورده‌ام .سادگی را از  پدرم به ارث بردم.

شاید هم زندگی خیلی بزک کرده و فریبکار است.

هجوم تنهایی و غصه چیره شد.

از هتل خارج شدم. باران می آمد: بر روی جنگل و کوه و عشق و نفرت و زن و مرد می بارید .

وارد کافه شدم .هر جور آدمی بود.جفت جفت.

  دختر و پسر جوانِ  بور و لوس دست در دست هم جفت و جور بودند.

زن و مرد جوانی روبروی هم لبخند بر لب و فنجان قهوه در دست.

عاشق و معشوقی گرسنه ،چشم در چشم.

 من تنها وصله ناجور این لانه مرغان عشق بودم .

گارسونی جوان و زیبا که اگر سیبیل نداشت دخترک جوان زیبایی را می مانست که می‌توانستم عاشقش شوم با اندامی ظریف، شلواری تنگ و

یقه‌ ای باز پیشم آمد.

این روزها پسرها هم زیبا هستند.

به پسر خوشگل لبخند زدم و قهوه ای سفارش دادم قهوه ام را آورد و لبخند زد .

چشمهایم مأموریت جستجو را آغاز کردند آن گوشه دخترکی تنها نشسته بود آنقدر با نگاه تعقیبش کردم تا به تور انداختمش.

صاف نگاهم کرد. به او زل  زدم .

در خیال از کافه خارج شدیم .دورشهر گشتیم .برایش دستبندی هدیه گرفتم.دستش را گرفتم

دستش را کشید و نگاهش را نیز .

به کافه برگشتیم .لبخند غمگینی زدم و سرم را پایین انداختم .

می‌دانستم حالا اواست که نگاهش را به سمت من فرستاده است. شاید  هم دستم را گرفته بود واز کافه بیرون رفته بودیم…

دخترک زیبا بود اگر تحت تاثیر نیروهای خفته شهوانی ام به چشمم زیبا نیامده باشد.

دخترک بلند شد. پرنده داشت می پرید. با نگاه به نشستن دعوتش کردم.

بلند شدم. پرنده ای بودم که به سمت دانه می رفت به نزدش رفتم .

مشتاق نشستنش بودم .مشتاق نشستنم شد .

من سیگاری آتش زدم و اوموهایش را با انگشت ظریفش تاب داد .

بیست و هفت هشت ساله به نظر می‌رسید و من آخرین بار یادم می‌آید شمع ۳۵ سالگی ام را به اجبار رفقایم فوت کرده بودم.

گفتم: اگر قبول کنی قدمی با هم در شهر بزنیم.

من تازه به اینجا آمده‌ام .

گفت :منتظر کسی بودم نیامد.

فهمیدم که یعنی باشد !

گارسون زیبا را صدا زدم .خوشگلی اش بخورد سر مادرش .

مگر پسر هم خوشگل می‌شود!

زیر باران رفتیم دستش را انداخت بغل من ولی من که فرد مورد انتظار او نبودم .

اسمش را نپرسیدم چه فرقی می کرد.زیبا بود 

اوهم اسمم را نپرسید .شاید فرقی نمی‌کرد من یا همان مردی که منتظرش بود .

گفتم : من اهل اینجا نیستم .

گفت: ولی من اینجا متولد شده ام .

گفتم: کجا برویم؟

گفت :خانه‌ات.

گفتم: به این اعتماد خیانت نمی کنم .

گفت: هرچه پیش آید خوش آید .من که برای رهایی آمده بودم.

این دختر هم مزه معلق بودن در هوا را می‌دهد.

به سمت خانه که نه، هتل محل اقامتم به راه افتادیم .

شانه به شانه و دست در دست هم.

نرمی  دست هایش و

بوی عطر دل انگیزش باز نیرو های شهوانی  ام را هدف گرفت.

به این وسوسه تف کردم. داخل هتل شدیم.

روی تخت نشستیم .گفتم :

می‌خواهی مرا بشناسی؟

گفت :یک ساعت است تو را میشناسم.

گذشته ات هم مال خودت.

خندیدم .

خندید .

اورا به سمت خودم کشیدم .

مرا به سینه فشرد و بوسید .به انتظار پاسخ ماند 

با حسی معلق بوسیدمش .بی انتها 

به طرف پنجره رفت از پنجره بیرون را نگاه کرد.

_اگر از اینجا پایین بیافتیم ممکن است کارمان به بیهوشی و بیمارستان  بکشد؟

گفتم :بستگی دارد چطور بیافتیم. به احتمال زیاد کله مان  بخورد و متلاشی شود.

گفت: مرگ درد داره ؟

گفتم: فکر نکنم.

این زندگی هست که درد داره.

_اگر بگویم بغلم کن و با هم از اینجا پایین بپریم ؟

گفتم: ترسی ندارم

هوایی زهرآلود و پر از وحشت در اطرافمان سنگینی می کرد.

گفت: واقعاً تنها هستی

آمده بودم تا تنها باشم. فرار کرده بودم و در انتهای یک راه طولانی به تو رسیدم.

آن جای مشخص را پیدا کرده بودم .به انتهای راه رسیده بودم.

گفت: دیگر تمام شد.

گفتم:  نمی‌خواهم اثری از تو در من بماند.

گفت :باید بروم .

گفتم :با هم برویم .

بر لب  پنجره ایستادیم.

 دست هایش را در دست هایم قفل کرد.

گفت: چیزی برای از دست دادن ندارم همه را از من گرفته بود.

گفتم: من هم برای رهایی آمده بودم.

___________

برداشتی از: داستان دیوانگی در برابر دلتنگی

محمود کیانوش

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سلام. خیلی لذت بردم مثل همیشه حس خوبی داشت. چه خوب که همت میکنید و از داستان دیگه ای برداشت مینویسید. موفق باشید 🙂

  2. حسین شهریاری گفت:

    به به . عالی مثل همیشه
    هنرمند و نویسنده آینده دار
    درود بر آنیتا خانم بزرگوار
    داستانی زیبا

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی هم عالی وبسیار تاثیر گذا ر نوشتید البته من آن داستان را نخواندم.
    ولی متن شمارا بسیار پسندیدم
    “این زندگی هست که درد داره. ” این حال در همه ما مشترک است

  4. فریده فرد گفت:

    عزیزم مثل همیشه عالی و جذاب نوشتید فقط یکی دومورد غلط املایی داشتید که زیاد مهم نیست آفرین 👏👌👏👌🌺

  5. پرستو انصاری گفت:

    داستان جالبی بود و خیلی عمیق ( چاشنی روشنفکرانه و تجدد هم داشت فک کنم😉)
    فک کنم باید چندبار بخونمش تا به مفهوم پشت جملات پی ببرم و این یعنی خیلی عمیق نوشتین، خوش به حالتون🤩😀
    یه جور رهایی و آزادی خاصی داشت که آدم اون حس معلق بودن رو حس میکرد واقعا😃
    خسته نباشی آنیتا جون❤

    • آنیتا گفت:

      مثل همیشه
      مرسیییییی هستی و خوندی.
      پرستو جان.

      اره ولی داستان اصلی خیلیییی عمیقتر بود.
      پنح بار خوندمش تا اینو ازش کشیدم بیرون.
      ممنون از نظرت

  6. رآمتین گفت:

    عااااااااااالی فقط همین.