تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صبحی در پارک
نویسنده: پانیذ زاده گل

به دختربچه ای که بالای سرسره ایستاده و دست ها را از دو طرف باز کرده خیره می شوم و با زمزمه ی لالایی در ذهنم، سعی دارم صدای مزاحم پشت سرم را نادیده بگیرم که می گوید: باز ما دو کلمه بحثمون شد اومدی اینجا؟
بر نمی گردم. انگار او هم می فهمد نمی خواهم چشمم به آن چشم های وزغی اش بیوفتد که می آید و با دمپایی های پلاستیکی مخصوص باغچه، رو به رویم می ایستد:پاشو بریم خونه، تو برف رو این نیمکت خیس نشستی که بیشتر حرصم بدی؟
به جای جواب، گردن می کشم تا دختربچه را ببینم. هنوز آن بالا ایستاده و موهایش که تا شانه می رسند، به هم ریخته اند. ای کاش می شد کنارش بروم و آن موهای ابریشمی را شانه بزنم و برایش ببافم، هم رنگ مال خودم اند  وقتی که بچه بودم نه مثل حالا که دارند با رنگ دندان هایم یکی می شوند.   حس می کنم او هم مثل من در خیالاتش دنبال آرامش گم شده می گردد. دلم می خواهد ساعت ها نگاهش کنم اما باز آن صدای لعنتی به اعصابم خط می کشد: چرا ما نمی تونیم مثل بقیه ی زن و شوهرای عادی زندگی کنیم؟
خیره اش می شوم، باز ریش هایش را نزده و با آن موهای وزوزی اش که به سیم ظرفشویی می ماند، از من گله می کند! دست های یخ زده ام را بغل می گیرم: اینو راست می گی، کی من و تو عادی بودیم؟ کدوم زنی قید زندگی رو می زنه تا شوهرش با آرامش درس بخونه؟
به صورتش دست می کشد و از من رو می گیرد: دوباره شروع نکن، منم پشیمونم. 
پونه های وحشی را با لگد، زیر برف های ذوب شده چال می کنم: اگه پشیمون بودی وضعمون این نبود. 
مشتی به قفسه ی سینه ام می کوبم: من احساس دارم، انسانم، مثل هر انسان دیگه ای یه موجود اجتماعیم. 
با انگشت، مغزش را نشانه می روم: ولی تو انگار عقلت ذوب شده از فرق سر تا کف پاهاتو پوشونده، همه ی دنیا رو شبیه مولکول می بینی، فقط یه سوال می پرسم راست بگو، چرا ازدواج کردی؟
صورتش سرخ می شود، آن قدر که دلم می خواهد لباسش را از تنش در بیاورم و با داغی صورتش، یک اتوی حسابی به چروک ها بکشم. از لای دندان های کلید شده می گوید: بریم خونه مثل آدم حرف بزنیم. 
دستش را میانه ی راه، عقب می زنم: خیلی سردته برو، من می خوام یه کم به بدبختیام فکر کنم. 
پشت می کند و در پارک قدم می زند. زیر چراغ های رو به خاموشی، لب هایش می جنبند اما لب خوانی ام خوب نیست. شانه بالا می اندازم و رو بر می گردانم. لابد باز دارد با خودش حرف می زند و دنیا را به باد فحش می گیرد. گاهی چیزهایی به گوشم می رسد مثل: خسته شدم … این چه زندگی گندیه من دارم.  
خنده ام می گیرد. او تازه خسته شده اما من خیلی وقت پیش از زندگی بریده ام. باز نگاهم سمت دختربچه می رود که روی نرده ی بالای سرسره خم شده و برایم یکی از ابروهایش را بالا می اندازد. من هم برایش چشمک می زنم و ابروی راستم را بالا می برم. چشم های عسلی اش گرد می شوند، انگار او هم تعجب کرده که یکی با این توانایی مثل خودش پیدا شده. دلم می خواهد مثل بچه ها دنبالش از پله های سرسره بالا بروم، دختربچه را روی زانوهایم بنشانم و با هم سر بخوریم. کاش می شد صدایش کنم تا بیاید و با هم گرگم به هوا بازی کنیم و از روی چاله های آب بپریم.  دوست دارم بلند بخندم و دور خودم چرخ بزنم، بالا و پایین بپرم که من هجده ساله ام، زمان است که برایم متوقف شده و تنها كار مفيدي كه در این سال های آخر کرده ام، لولیدن توی چرک و کثافت بوده. 
باز مي آيد و رو به رويم مي ايستد: خودت بگو چي كار كنم؟ هرچي تو بگي همون مي شه. فقط بگو چي مي خواي؟
لگد ديگري نثار پونه ي وحشي مي كنم و آن را از ريشه در مي آورم: يعني بعد بيست سال زندگي هنوز نفهميدي؟
پونه را با دست سه تكه مي كنم: مندلیف…
حرفم را مي برم و به ذهنم فشار مي آورم. آنقدر مندليف صدايش زده ام كه گاهي اسم خودش فراموشم مي شود: نه يعني آقا جمال، تو اين مدتي كه زير يه سقف بوديم تا حالا شده بگم بيا بريم مسافرت؟
خودم جواب مي دهم: نه نشده چون آقا نمی دونم داشتن داروی چه مرضی رو کشف می کردن. 
دوتکه از پونه هاي له شده را از دستم مي گيرد و آن یکی زیر گل و لای گم می شود: می دونم زیاده روی کردم ولی مهم بود، اگه کاری که من دارم می کنم به نتیجه برسه می تونیم دنیا رو از نابودی نجات بدیم. 
چشم می گردانم تا دختربچه را پیدا کنم، از این حرف های تکراری بیزارم اما وقتی دختربچه را می بینم که روی بلندی می چرخد و بی نگاه به دره ی پشت و سقوط رو به رو، شعر می خواند، دستم را مشت می کنم: دنیا حالا حالا ها هست ولی من فقط یه بار زندگی می کنم، تو هم همینطور آقا!
موهايش را ژوليده تر از قبل مي كند: مي دونم خيلي خانومي كردي، من اگه با يكي مثل تو ازدواج نمي كردم بدبخت بودم، فقط تو تونستي دركم كني، اگه من و تو بتونیم این دارو رو کشف کنیم که جاذبه رو شکست بده اگه زمین نابود بشه بازم نسل ما از بین نمی ره. 
لب های خشکیده اش از دو طرف کش می آیند و گره ی ابروهایش از هم باز می شود: همیشه از خودم می پرسیدم اگه به یه جایی برسم که نجات و نابودی دنیا به من بستگی داشته باشه، چی کار می کنم؟ 
مکث می کند و مثل استادهای فلسفه صدایش اوج می گیرد: خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نجاتش می دم، کاری که من دارم می کنم خیلی مهمه ولی ارزشش بعدها معلوم می شه، شاید هزارسال دیگه، من و تو اون موقع نیستیم ولی اسممون همیشه سر زبونا هست، این افتخار نیست؟ ما همیشه باید … 
سرم را بين دو دست مي گيرم كه بوي تند پونه حالم را بد مي كند: تو رو جون همون داروی مهمت بسه، این همه سال رفتی رو منبر همچین نصیحتم کردی که فکر کردم چه زن خوشبختی شدم ولی تا حالا که هیچ غلطی نکردی. 
به چشم هايش خيره مي شوم: كاش نصف اون عشقي كه به شيمي داشتي حروم من و این زندگی پا در هوامون مي كردي، هال رو به گند كشيدي، آشپزخونه از بس ظرف آزمايش توشه نمي شه غذا پخت، اصلاً مي فهمي اين براي يه زن چه ننگيه كه مهمون بیاد خونه ش یه چای نتونه دم کنه؟ 
سرش را پايين انداخته و نگاهم نمي كند اما مي دانم اين هم يكي از شگرد هايش است تا زودتر قائله را ختم كند و به ادامه ي كارش برسد: ديگه حنات پيش من رنگي نداره آقا. 
دست هايش مشت مي شوند: حالا كه چي؟ من که می دونم آخرش می خوای عقده های بیست سال پیش رو بکوبی تو سرم. 
به پله های پشت سرسره که عمود بر زمین جوش خورده اند زل می زنم: شاید واسه تو بیست سال گذشته باشه ولی برای من انگار همین دیروز بوده، تو بودی که می گفتی همیشه می تونیم عادی زندگی کنیم ولی این اکتشافات اگه از مغزت بپرن دیگه بر نمی گردن.
به دختربچه که بالای سرسره نشسته و پاهایش را در هوا تاب می دهد زل می زنم: ولی من بهت می گم، تا الان فقط کشف کردی ولی جوونی من دیگه برنمی گرده، زندگی من دود شد رفت پی کارش فقط به خاطر یه احمق پروفسورنما. 
انگار از خجالت بویی نبرده و حیا را درسته قورت داده که وسط پارک نعره می کشد: همین احمقی که می گی مگه کم گذاشته برات؟ همیشه یه سقف بالا سرمون بوده، با اون همه پولی که از تدریس خصوصی می گیرم هیچ وقت نشده گشنه بمونیم، مردم بعضیاشون یه جا برای خواب ندارن، ناشکری نکن دیگه. 
شاکی من هستم و گلایه را او می کند! دست بلند می کنم و انگشت کوچکم را تا می کنم: واسه هر تدریس خصوصی کلی منت می ذاری سر من که داری جون می کنی خرج دونفرمون رو بدی. 
انگشت حلقه ام را هم خم می کنم: مردم جای خواب ندارن، درست ولی تو اصلاً اونا رو می بینی که مدرسه نمی تونن برن و تو پز  علمتو می دی؟
انگشت میانی را که پایین می کشم قلنجش می شکند: درضمن اسم اون جهنمی که ساختی خونه نیست. 
کنارم روی نیمکت می نشیند و صورتش را با کف هر دو دست می پوشاند: باشه، من مقصرم، قبول دارم که یه کم زیاده روی کردم. 
از بالای نیمکت هلش می دهم: تازه می گی یه کم؟ می دونی این همه سال چی کشیدم از دستت؟  
خیره نگاهم می کند و بلندتر فریاد می کشم: ورد زبونت بود یه سال بخور نون و تره، یک عمر بخور نون و کره ولی تویی که من دیدم یک عمر نون خشک کوفت کردی و هنوز به همون تره هم نرسیدی. 
مثل دیوانه ها به شانه ی استخوانی اش مشت می زنم: آبروم تو کل فامیلت رفت، می فهمی چه حالی داره بهت بگن اجاق کور؟
برای نجات خودش تلاشی نمی کند و لب می زند: باشه، اگه آروم می شی بزن. 
از نفس می افتم، چشم هایم سیاهی می روند، دست به پشتی نیمکت می گیرم و رویش خم می شوم: دیگه برام مهم نیست چه غلطی می خوای بکنی، زندگیت مال خودت.
از جایش می پرد: معلوم هست چی می گی لیلا؟
می خندم، طوری که قهقهه ام در پارک می پیچد و اشکم در می آید: لیلا مرد، همون روزی مرد که به خاطر یه خودشیفته ی عوضی یه تیکه از وجودشو کشت. 
نگاهم به دختربچه می افتد که نرده های محافظ را در مشت گرفته و با چشم های گشاد، به زمین خیره مانده. انگار هم از ارتفاع می ترسد، هم از پایین آمدن. سمتش می روم که باز جلال فریاد می زند: کجا؟ دارم حرف می زنم، این همه خودت بریدی دوختی، تحمل شنیدن چهارکلمه حرف حساب منو نداری؟
نگاهش می کنم، سرد و بی تفاوت: گفتم طلاق می خوام، من راه خودمو می رم، توئم راه خودتو برو، خیر پیش. 
 نمی دانم در صورتم چه می بیند که ابروهایش بالا می پرند، چشم هایش گشاد می شوند و لب هایش بی صدا اسمم را زمزمه می کنند اما من رو بر می گردانم: یه روز گفتی ما داستان لیلی و مجنون رو عوض می کنیم، گفتی تو کتابا داستان من و تو رو می نویسن.  
دست هایم را از هم باز می کنم: بفرما تحویل بگیر، لیلی و مجنونی که قرار بود بسازیم این دفعه، نرسیده مردن، خودت اونا رو‌کشتی.  
دختربچه پاهایش را دراز کرده اما سر نمی خورد تا پایین بیاید. لبخند می زنم و برایش دست تکان می دهم: بیا عزیزم، نترس، چیزی نیست.
اشک از گوشه ی چشمش روی چانه می چکد و حس می کنم چیزی در وجودم فرو می ریزد: من اینجام، هیچی نمی شه، بیا.
جمال کنارم می آید: چی کار می کنی؟
بی نگاه به او جواب می دهم: مگه نمی بینی بچه ترسیده؟
رد نگاهم را دنبال می کند: کدوم بچه؟ من که چیزی نمی بینم. 
بی حوصله به سمت پله های سرسره هلش می دهم: شوخیت گرفته؟ لاقل یه کار مفید بکن. 
می دانم آبش با بچه ها در یک جوی نمی رود اما گذشتن از دختربچه ی پنج شش ساله ای که می توانست هم سن و سال بچه ی بی نام و نشان خودم باشد، کار آسانی نیست: چرا واستادی؟ برو‌ بیارش بچه زهره ترک شد. 
تکانم می دهد: خیالاتی شدی؟ چشماتو وا کن درست ببین، هیچی اون بالا نیست.  
به سرسره انگشت می کشد: تازه رو این خیسی که کسی نمی تونه بشینه. 
باد پشتم را می لرزاند. نمی دانم از سرماست که مثل بید می لرزم یا چیز دیگر. جمال صدایم می زند: بریم خونه یه چای بخوریم، بقیه ی حرفمون رو بزنیم؟
هنور نگاهم به دختربچه است: تو برو، خودم میام.
اما دستم را می کشد و پاهای سستم دنبالش کشیده می شوند. رد پاهایمان روی برف آبه ها جا می مانند و آخرین بار که به پشت سر نگاه می کنم، دختربچه را می بینم که پایین سرسره نشسته و انگار با انگشت،‌ رد دمپایی را به رد کتانی وصل می کند.  

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما