تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آقای میم
نویسنده: پانیذ زاده گل

آقای میم را آخرین بار توی حیاط خانه‌اش دیدم، کنار چاه بود و اهرم را می‌کشید.
خرخر ناودان توی گوشم می‌پیچد و فکری ام می‌کند شبی هم که آقای میم خانه‌ی رو به رویی را اجاره کرد باران می‌آمد. پنجره باز بود و پرده‌ی ساتن اتاق مثل زنی که دست‌هایش را از پشت چسبیده باشند، خودش را جلو می‌کشید.
انگشت برده بودم چفت پشت شیشه را ببندم که سایه‌اش را دیدم؛ پشت وانتی خزید که از موتورش، دودی شبیه مه بالا می‌رفت، از روی نرده‌های بالای در، همان‌ها که به فرشته‌های سنگی نیزه به دست می‌مانند، سر خورد و پشت دیوار گچی تا بالای آخرین پله کش آمد.
امشب هم باد خودش را به شیشه می‌کوباند و مثل گرگ زخمی زوزه می‌کشد، بی‌شک اگر آقای میم بود، هنوز وسط حیاط ایستاده و اهرم چاه را بالا و پایین می‌کرد، طوری که انگار باران برای آب دادن به باغچه‌ی بی گل و درخت کافی نباشد!
اولین باری که پای چاه دیدمش، فردای اسباب کشی‌اش بود. من از توی همین اتاق، بی روشن کردن لامپ آویزان از سقف چوبی، پرده را کنار زده و او را می‌پاییدم که زیر نور نارنجی تک چراغ وسط کوچه با موبایل حرف می‌زد. پاهایش را نمی‌دیدم اما بی‌شک روی چیزی ایستاده بود که شانه‌هایش تا وسط چارچوب آهنی می‌رسید. پنجره‌ را باز کردم تا صدایش از لای باد تو بیاید. انگار سیگاری بود، بوی وینستون آبی را می‌شناختم، بهرام کشوهای کنار تختش را با آن پر کرده بود و هربار که بیرون می‌رفت، دو پاکت توی جیب‌های شلوار لی پاره اش جا می‌کرد.
رعد و برق که می‌زند، انگار چیزی توی نشیمن زمین می‌افتد و شاید یکی از همان بشقاب‌هایی باشد که آقای میم قبل از رفتنش آورده بود. فردای شبی که زیر باران عربده می‌کشید و دیوار را مشت می‌زد، با یک سینی نقره‌ای که برای گرداندن چای توی هر خانه‌ای پیدا می‌شد توی مجتمع راه افتاده بود و در خانه‌ها را می‌کوبید. بهرام می‌گفت می‌خواسته خودش را به همه بشناساند تا توی مهمانی‌ها دعوتش کنند.
اولین بار بود چنین چیزی می‌شنیدم: مگه مهمونی ندیده‌ست؟
بهرام شانه‌های استخوانی‌اش را بالا انداخت: نه مامان بزرگ، طرف می‌گه هنرمنده.
فکری شدم شاید خواننده بود؛ از آن‌هایی که کارت ویزیت می‌دادند تا برای عروسی و تولد های نوزادی بخوانند یا گروه موسیقی را دنبال خودشان بکشانند و همه را وادار کنند کمر بچرخانند یا کف دست‌هاشان را مدام به هم بکوبند تا صدا به کسی نرسد.
اما وقتی فهمیدم اینطور نیست که بهرام دستش را گرفت و توی خانه آورد تا یک پنج تومانی را دو برابر کند و برایش فال قهوه بگیرد.
گفته بودم فال را همانقدر باور دارم که یک شتر بخواهد سوزن نخ کند اما بهرام هردو پا را توی یک کفش کرده بود که: من می‌خوام بگم بیاد، همین یه بار، چی می‌شه مگه؟
سر تکان دادم و ته اتاق، خودم را بین میز تلفن و مبل تک نفره‌ نزدیک در آشپزخانه جا کردم؛به خاطر زانو دردی که از شصت سالگی به جانم افتاده بود، پله‌ها را بالا و پایین نمی رفتم و طبقه‌ی دوم را بهرام گرفته بود اما اگر می‌دانستم قرار است چند متری من روی مبل های وسط پذیرایی لم بدهند و پشت هم زیر سیگاری بلور روی میز را پر کنند، چق چق استخوان‌های زانو را نشنیده گرفته و خودم را به اتاق خواب می‌رساندم.
آب از سر سطل می‌ریزد اما اینبار با آب باران پر شده، نه از چاه و دست آقای میم از اهرم پایین نمی‌افتد. بهرام از وقتی داده بود فالش را بگیرد، مثل پروانه دورش می‌چرخید و هرجا که می‌رفت، دنبالش بود.
– مامان بزرگ بگم برای شمام فال بگیره؟
طوری دست تکان دادم که انگار بخواهم مگسی را از خودم دور کنم: این چیزا شگون نداره.
همان جمله ای که وقتی دختر بودم خانم جان گفته بود. آن وقت ها عمه‌ سالی یکبار راهش به خانه‌ی پدری توی ساغریسازان می‌خورد و هربار که می‌آمد، دور از چشم خانم‌جان ما را مثل دایره دور اتاق می‌نشاند و نصف فنجان قهوه به خوردمان می‌داد تا ته مانده‌اش را توی نعلبکی برگردانیم و او برایمان از روزهای نیامده، داستان سر هم کند.
آخرین باری که دیدمش، تازه هجده سالم شده بود. آن وقت‌ها جای آبله روی صورتم به این می‌ماند که مشتی ارزن به گونه‌هایم پاشیده باشند و با هیچ سفیدابی پوشانده نمی‌شد.
آن یکی دایه‌ای که برای حمام بردنمان می‌آمد همیشه گفته بود جوش هایم را دست نزنم و وقتی ردشان ماند، انگار ورد زبانش شده بود: گفتم بهت، گوش نکردی.
بارها شنیده بودم به خانم‌جان می‌گفت: من بگم دخترم یه کرم دست‌ساز براش درست کنه؟ اینجوری که کسی نمی‌گیرتش.
انگار که جای جوش برای مردم مهم بود و شاید هم بود که خانم‌جان لب می‌گزید و از من رو بر‌میگرداند
اما همان سال، عمه که آمد، فنجانم را بالا گرفت و چشم‌ها را آنقدر تنگ کرد که به دوتا کرم باغچه ای می‌ماندند که باران از زیر گل و سنگ، بیرونشان کشیده باشد. پک دوم را به قلیان زد و دودش را قاطی عطر سیب ترش توی صورتم فوت کرد: شوهرته دو دستی می‌چسبی‌ها…قد اسمکه‌شم یه «م»ای هست.
نوک زبانم آمد بپرسم آشناست یا نه که خانم‌جان مچم را چسبید و از کنار پاهای درازشده‌ی بی‌جوراب عمه بلندم کرد اما ماه تمام نشده نجمی آمد و یک سال نشد که رفت. از خواب پاشدم و نبود، فردا هم نیامد و روزهای دیگر هم. بهمن را با خانم‌جان بزرگ کردیم و زنش دادیم، اما نجمی هرگز نیامد.
باد اهرم را می‌لرزاند، طوری که انگار آقای میم دارد تلمبه می‌زند و دامنی که به کمر بسته آنقدر خیس خورده که باد هم نمی‌تواند تکانش دهد. فکری می‌شوم شبی که با بهرام توی خانه آمد، شلوار پایش نبود و به این می‌ماند چادری دور کمر پیچیده باشد.
بهرام گفته بود لا‌به‌لای حرف‌هایشان فهمیده می‌خواهد لباس‌هایش را تنها با آب چاه بشورد، انگار می‌ترسید از شیر لوله‌کشی روغن داغ بیرون بریزد!
بوی سیگار ته حلقم را می‌سوزاند و نگاهم به دودی که نشیمن را پر کرده می‌گیرد. بهرام را صدا می‌زنم؛ از آشپزخانه بیرون می‌پرد و ته سیگار را توی جیب له می‌کند.
-خبری ازش نیست؟
شانه‌های بالا رفته‌اش می‌لرزند و پایین می‌افتند:هیچی.
گوشه‌ی دیوار سر می‌خورد و سر روی زانوهای به هم چسبیده‌اش می‌گذارد. بچه‌ هم که بود، وقتی دوست‌های نزدیکش از کشور می‌رفتند، تا یک هفته پای ستون‌های گچی می‌نشست و با زور دمپایی چند قاشق برنج می‌خورد.
-دیروز از دیوار خونه‌ش کشیدم بالا.
مانده ام اگر مادرش این را می‌شنید چه می‌کرد. بی‌شک با بهمن می‌آمد، دست پسرشان را می‌گرفتند و می‌بردند تهران. برای بهرام همان روز اولی که نتیجه‌ی دانشگاه آمد خط و نشان کشیده بود که اگر پا کج بگذارد، او را مثل بچه‌های پنج شش ساله بر‌می‌گرداند خانه!
-هیچی نبود، حتی یخچالشم خالی بود.
دست توی جیب راستش می‌کند و یک گلوله‌ کاغذ بیرون می‌کشد. روی زانو خم می‌شوم و از دستش می‌گیرم. چندتا خط همدیگر را می‌برند و تمام صفحه را می‌پوشانند اما هرچه عینک را روی قوز بینی بالا و پایین می‌کنم چیز دیگری پیدا نیست.
-باید برم.
چشم‌ از کاغذ توی دستم بر نمی‌دارد و من هم نمی‌پرسم:کجا؟
این هم باید یکی از بازی‌هاشان باشد. روزی که رفتند شیطان‌کوه، یک هفته ماندند و وقتی برگشتند، چشم‌های هردو خون افتاده بود، صورتشان به زردی می‌زد و هرگز نگفتند چقدر دور استخر دویده بودند که سر‌شانه‌ی پیراهن‌ استخوانی رنگشان آویزان شده بود.
آن وقت‌ها هرچه می‌پرسیدم، لب باز نمی‌کردند و تنها برای هم ابرو بالا می‌انداختند. می‌دانم اینبار هم همان می‌شود؛ دوباره بر‌می‌گردند، نگاه‌های بی‌جانشان را به ترک دیوار آشپزخانه می‌دوزند و بطری‌های خالی آبشان را بیرون در می‌گذارند. آقای میم لب به آب شیر نمی‌زند، بی‌شک دوباره بهرام را می‌فرستد از چاه آب بکشد و بیاورد تا با آن برایش سوپ بپزم، شکی نیست که همینطور می‌شود!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما