تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بینستانی میان نارستان و گلستان
نویسنده: پرشیا خلیلیان

در روزگاران دور، دهکده ای بود به اسم  بینستان، این اسم را به آن علت رویش گذاشته بودند که میان دو دهکده قرار داشت.  اما دور تا دور آن  با دیواری محصور شده بود، طوری که اهالی آن امکان دیدن  و درک کردن آن دو دهکده دیگر را نداشتند و تمام روزگارشان را در همان جا میگذراندند.

 

این دهکده کدخدایی داشت بسیار مهربان، بخشنده ودلسوز که وجب به وجب آن ده را خودش آباد کرده بود. او دوست داشت که مردمانش زندگی درستی داشته باشند.

اما افسوس که آنها افرادی نادان و  قدرنشناس بودند که ارزش محبت های کدخدا را نمی دانستند و به بدی پاسخ می دادند و هر چقدر به آنها بخشیده میشد، باز بیشتر می طلبیدند و قانع نبودند.

آنها از عشق زیاد کدخدا سواستفاده می کردند و برای رسیدن به سهم و لذت بیشتر با هم می جنگیدند.

روزی پادشاه با خود فکر کرد و تصمیم گرفت کاری کند که اهالی آن سرزمین سر به راه شوند و راه و روش درست را پیشه گیرند.

پس همه آنها را در میدانی جمع کرد و گفت:  

“ای مردم میخواهم رازی را برای شما برملا کنم

میدانم که همه شما مشتاق هستید بدانید آن طرف دیوارها چه میگذرد؟

دهکده ما در میان دو دهکده دیگر قرار دارد که اسم یکی از آنها نارستان در سمت چپ و دیگری گلستان در سمت راست است.در هر کدام از آنها سبک زندگی فرق می کند. در نارستان هر چه هست غم، درد، آتش، فقر، بدبختی، گرسنگی، عذاب و ناراحتی است.و در گلستان پر از عیش و نوش، لذت و خوشی، تفریح، شادی و خوراکی های خوشمزه است.

از امروز به بعد هر کس رفتار، کردار و گفتارش نیکو باشد و به دیگران عشق بورزد و خدمت کند، در روزی که من تعیین می کنم به گلستان فرستاده می شود و هر کس برخلاف این عمل کرده، به نارستان تبعید می شود و تا ابد باید درد بکشد.”

 

همه اهالی دهکده به فکر فرو رفتند و در ذهنشان دهکده هایی که کدخدا گفته بود با جزئيات کامل، ساختند.

از آن روز به بعد هر روز به پشت دیوار مرزی دهکده شان می رفتند و سعی میکردند که بشنوند و ببینند آن چیزی را که تا به حال ندیده اند و نشنیده اند.

آنقدر در خیالشان آن دهکده ها را مرور میکردند که گویی واقعیت پیدا کرده بود. طوري كه وقتی پشت دیوارسمت راست می رفتند، صدای شادی و پایکوبی را می شنیدند، عطر غذاهای خوشمزه را استنشاق می کردند و با تمام وجودشان احساس شادی میکردند. و در پشت دیوار سمت چپ صدای گریه، شیون و فریاد می شنیدند،  بوی دود و حرارت آتش را حس می کردند و ترس و وحشت همه وجودشان را می گرفت.

مردم آن سرزمین دیگر باورشان شده بود که محل سکونتشان موقتی است و باید به زودی سفر کنند. دیگر از لحظات زندگی شان در آن دهکده هیچ لذتی نمی بردند و فقط در فکر دنیاهای دیگر بودند و تلاش برای اینکه به گلستان فرستاده شوند.

آنها سه دسته شده بودند:

دسته اول دائماً نارستان را در ذهنشان تصور میکردند و از ترس اینکه مبادا به آنجا تبعید شوند، سعی میکردند کارهای نیکو کنند و یا  بعضی از آنها در خفا کارهای زشت انجام می دادند. زندگی آنها سراسر ترس، وحشت و غضب بود.

گروه دوم دائم در ذهنشان گلستان را تصور می کردند و در طمع رسیدن به آنجا کارهای خوب می کردند و یا  برخی بودند که ظاهرا نشان می دادند که نیکوکار هستند، به اصطلاح ریاکار بودند. زندگی آنها سراسر حرص، طمع، زیاده خواهی و آرزو بود.

و اما گروه سوم، گروهی بودند که عاشق خود کدخدا بودند و برایشان گلستان و نارستان مهم نبود، مهم درست زندگی کردن و دل کدخدا را به دست آوردن بود و با عشق خالص زندگی می کردند و به دیگران خدمت می کردند، زیرا می دانستند که بقيه هم عزیزان دل کدخدا هستند.

فرق گروه سوم و دو گروه اول در همین بود که این گروه همیشه در حال خدمت رسانی و عشق دادن بودند و رقابت با هم نمی کردند، بلکه دست دیگران را هم می گرفتند تا با هم بالا بروند و از لحظه لحظه زندگی شان لذت میبردند.

اما دو گروه اول همیشه در حال رقابت بودند و اینکه از هم جلو بزنند و دیگران را عقب می زدند تا خودشان زودتر به کعبه مرادشان برسند. آنها هیچ لذتی از زندگی کنونی شان نمی بردند و افکارشان در دنیاهای دیگر می چرخید.

 

زندگی به همین منوال ادامه داشت تا اینکه روز موعود فرا رسید.

گروه اول، ترس و وحشت از اين كه مبادا به نارستان تبعيد شوند همه وجودشان را گرفته بود و گروه دوم پر از غرور بودند كه به زودي از ديگران سبقت گرفته و به گلستان مي روند.

اما گروه سوم تمام تار و پودشان شده بود، اشتیاق سوزان برای وصال و دیدار جمال روی کدخدا.

 

سرانجام کدخدا بر منبر رفت و اعلام کرد:

“عزیزان من

روزی که من به شما از وجود دو دهکده دیگر صحبت کردم، چاره دیگری نداشتم که بتوانم شما را به راه بیاورم و زندگیتان را هدفمندتر کنم.

با کمال تاسف میخواهم بگویم که نه نارستانی وجود دارد و نه گلستانی.

نارستان و گلستان، همین بینستانی است که تا به حال زندگی کرده اید و هر کسی برای خودش نارستان و گلستان اختصاصی ساخته است.

آن کسی برنده است که سعی کرده است از همین زندگی اکنونش لذت ببرد، عشق بدهد و خدمت کند.

و بازنده کسانی هستند که دائماً درطمع رسیدن به خوشی و لذت و ترس از گرفتاری در عذاب بوده اند. “

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما