تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خاطره‌ای از دوران مدرسه
نویسنده: محبوبه گلکار

سرشو از روی میز آهنی که یک پایه اش لق میزد برداشت.چشماش گرد شد شاید بهتر بود از حدقه بیرون بزند ولی طی چهار سالی که معلم عربیمان بود نه ما نه در و دیوار و میزی که همیشه سرش بر روی آن بود عصبانیتش را ندیده بودیم.حالتی که در نگاه اول حس کردیم تحیر بود و تعجب.پس داد و بیدادی در کار نبود آرام،محزون و متحیر جمله ساده ای گفت که هیچ آثاری از تحکم و تنبیه نداشت.”از تو توقع نداشتم”
دست راستم به تخته کلاس چسبیده بود و دست دیگرم هنوز به صورت ناخودآگاه نوشته های روی تخته را با سر آستین پاک میکرد.انگار کیسه سیمانی توی دهنم ریخته بودند و کل دو سوم آب بدنمو به خودش کشیده بود.سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی.دستهام از کرختی به حرکات بی اختیار بندری رسید البته از ترس نه از خجالت!
سرتو بالا بالا بگیر توی چشمام نگاه کن فقط بگو چرا؟!
احساس میکردم روی پل صراط ایستادم.برزخی بود.بچه ها چنان مرتب و ساکت نشسته بودند گویی هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه اش کابوسیست که من در خوب با آن درگیرم.
من من کنان گفتم:آخه امروز ۲ تا امتحان داشتیم.زنگ قبل امتحان ریاضی بود.آخه…
اولین بارت بود؟
برای جواب دادن به این سوال تردید نکردم همه اونایی که توی این چهار سال جورشونو کشیده بودم الان مثل مجسمه‌های مومیای که سالهاست اثری از زندگی در آنها نیست روبروی من بودند.
نه هر وقت لازم بود بخاطر بچه ها اینکارو میکردم.
پس دفعه اولت نبود!
نمیخواست باور کند من چه کودکانه نه از باب معصومیت از باب حماقت اعتماد با ارزششو به رفاقتهای دوزاری فروختم.بعد از این اعتراف منتظر یک تنبیه درست و حسابی بودم گرچه در این مورد هیچ عقبه ای نداشت.
آرام بلند شد وسایلشو جمع کرد با حزنی که تا آن لحظه در نگاهش ندیده بودم حتی زمانی که فهمیده بود مادر شدن در سرنوشتش مرقوم نیست،بسمت در کلاس رفت.کسی که همیشه مهربانانه میگفت شماها بچه های من هستید.
آن وقتها نوشتن جواب سوالات روی تخته برای همکلاسی هایم را معرفت میدانستم همکلاسی‌هایی که نه برای رهایی من از آن مخمصه و نه برای تسکین دل شکسته معلم فهیم و رفیقمان تکانکی هم به خودشان ندادند.
بی اختیار به پهنای صورت و بی صدا اشک میریختم بیشتر برای خودم.به در نرسیده برگشت سمت تخته،سرش را نزدیک گوشم آورد و با طنینی که هنوز در گوشم زنگ میزند،گفت:”من بهت اعتماد کرده بودم”
در آن لحظه ویران شدم گرچه باور مقدسی بر روی آن ویرانه ساختم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما