تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مردی که دوست داشت کلمه بخورد
نویسنده: محبوبه گلکار

مبل خاکستری رنگ و رو رفته ای بود که فنرهایش با هر تکان هوار میزدند لوسری که فقط یک چراغ داشت و زمین سفت زیرپایش همه با هم شروع به لرزیدن کردند،زلزله…
بی اختیار مثل جن زده ها به سمت پله های اضطراری دوید اما درب ورودی پله ها طوری قفل شده بود که انگار از روز اول در نبوده و قطعه ای از دیوار الموت است که تمام راههای نفوذش بسته شده است.برگشت به سمت در ساختمان که تنها راه فرار بود اما پایش به لبه همان مبل لعنتی گیر کرد و چرخی دور خودش زد و با صورت نقش زمین شد.شدت ضربه چند ریشتر بیشتر از زلزله بود از دماغ،دهان،چشم و گوش مایع غلیظ سیاه رنگی جاری شد از میان مایع هیات هایی سر بلند میکردند مثل زندانیان در بندی که در اردوگاههای اجباری اسیر بودند. دست و پاهایشان در هم زنجیره بوده و حالا تک تک زنجیرها باز شده بودند .نگاهی به اطراف می انداختند و هیکل مردی را میدیدند که برایشان غریبه نبود.کلمات که تمام شد،عبارات،نقل قولها،ضرب المثلها سپس شعر،غزل،رمان ته مانده سخنرانی ها و مقالات هم بود.حالا زندانی نبودند رهایی یافتگانی بودند که آزادی را رهبر خودشان کردند از شادی،آرزو و امید خواستند که معرفت و وفاداری را هم پیدا کنند و جلسه ای تشکیل دهند تا به اوضاع رسیدگی شود.
جسارت که دبیر جلسه بود بازوی شهامت را گرفت و شرح ماجرا داد.همگی متفق القول بودند که جای قبلی مدینه فاضله شان بود.یادشان آمد که آرزوی هر کلمه ای بود تا خورده شود.آنجا هر کلمه ای شناسنامه داشت و به اصالتش میبالید.هویتشان آشکار بود و شجره نامه داشتند.کلمه ای به زور کلمه دیگر از حقوق طبیعی‌اش محروم نمی شد.احترام به یکدیگر مرسوم بود.همگی مورد توجه بودند حتی زمانی که ظاهرا به کار برده نمیشدند.مطمئن بودند دیر یا زود دستی به سر و رویشان کشیده میشود و در متنی خلاقانه،شعر،رمان یا حداقل دلنوشته‌ای مستقل یا دست در دست دیگران دیده میشوند.کلیه کلمات از حقوق شهروندی بعنوان یک کلمه برخوردار بودند.هیچ کلمه ای بخاطر مفهوم،نقش یا فرمش مورد تبعیض قرار نمیگرفت حتی حروف اضافه و وصل هم از این قاعده مستثنی نبودند.کلمات اجازه نداشتند یکدیگر را خط خطی کنند یا حروف را از هم جدا کنند.مرد غرق شده بود در سیلاب کلمات جاری در کف اتاق.کلمات تصمیم خودشان را گرفته بودند باید دینشان را به مرد ادا میکردند اینجا که بودند این رهایی بی معنی خواسته و مطلوب هیچ کلمه ای نبود.به صف شدند و در مرد جاری شدند .آب و باد و آتش و خاک هم نظارت کردند که کسی جا نماند.کار که به پایان رسید صدای پای مردانی شنیده میشد که برای یافتن مرد در تلاش بودند.مبل و لوسری که آهن پاره بودند و فرهنگ لغتی مزین به جلد زیبا و درخشان تنها یافته با ارزش بود که سخن میگفت!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما