تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گوی طلایی پادشاه
نویسنده: پرشیا خلیلیان

امروز پرنده خیالم مرا برد به یک سرزمین رویایی با پادشاهی قدرتمند و درعین حال بخشنده. این پادشاه صاحب ثروتی عظیم بود اما ثروتی بس عظیم تر داشت   که همانا قلب بزرگ و مهربانش بود و دستان بخشنده. او مثل خیلی از ثروتمندهای تاریخ نبود که فقط میخواستند اموال دیگران را به تاراج ببرند و همه چیز را از آن خود کنند. او دلش میخواست هر چه دارد به دیگران ببخشد و آنها هم سهمی از ثروت او ببرند و  شاد باشند. پادشاه وقتی میدید که مردم سرزمینش راضی و خوشحال هستند قلبش مملو از سرور  و شادی وصف ناپذیری  میشد. او با خودش فکرکرد که ثروتش را در گوی های طلایی تقسیم کرده  و در جای جای سرزمینش پنهان کند تا ساکنین آنجا خودشان تلاش کرده   و آن گوی ها را پیدا کنند.علت این کارش  این بود که او میدانست که  اگر میخواست ثروتش را بی زحمت به آنها ببخشد آنها قدرش را نمیدانند و لذتی هم برایشان ندارد . پس این کار را کرد و به اهالی سرزمینش گفت که هر کدام سهمی از ثروت او دارند در گوی های طلایی مخصوص به خودشان که  در جایی  پنهان شده. اما شرط اولش این است  که میل شدید قلبی شان  و آن چیزی که انجامش در این دنیا  با تمام وجود راضی شان میکندرا پیدا کرده  و برای انجام آن کار اقدام و تلاش کنند .

آن موقع است که در همان جا گوی طلایی را یافته و به ثروت و شهرت توام با آسایش و آرامش میرسند. اما شرط دوم که بسیار مهم تر از شرط اول است این است که گوی بسیار شکننده و حساس است،پس باید در حفظ و نگهداری آن کوشا باشند و هرچند که یافتن آن دشوار بوده، حفظ آن بسی دشوارتر است.

حفظ این گوی طلایی وابسته به تلاش مستمردر جهت همان کاری است که به آن عشق میورزیدند و همینطور خالصانه کار کردن  و خدمت به دیگران بود . این گوی طلایی درخشنده  خاصیتی داشت که اگر در جهت فرمان پادشاه عمل میشد هر روز درخشنده تر و اگر بر خلاف فرمان او  بود  روز به روز تیره و تارتر و در نهایت از بین میرفت.

پادشاه به آنها گفته بود که اگر در کارشان صداقت نداشته باشند، به دیگران وفادارنبوده و خدمت نکنند، خساست به خرج دهند، حسادت بورزند، به ضد دوستان خود عملی از آنها سر بزند و هر رفتار  دیگری که برخلاف بخشندگی و  مهربانی است  داشته باشند، این گوی طلایی به مرور زمان درخشندگی و  جلای خود را از دست میدهد و عاقبت میشکند.

این کار پادشاه باعث شده بود ، اهالی آن سرزمین هم انگیزه پیدا کنند و هم هدفی داشته باشند که برای  رسیدن به آن تلاش کرده  و زندگی شان معنا داشته باشد.

مردمان آن سرزمین چند دسته بودند گروهی هنوزگوی خود را نیافته  و تلاش  میکردند که آن را پیدا کنند و این جستجوی آنها بسیار زیبا بود  ، درست است هنوز گوی خود را نیافته بودند اما همین که در تلاش برای پیدا کردن آن بودند یعنی معنای زندگی.

گروهی هم گوی خود را پیدا کرده و مراقب بودند که خدشه ای به آن وارد نشود و تیره نگردد. نمیگویم که آنها هیچ وقت  کاری بر خلاف گفته پادشاه انجام نمیدادند،نه، بلکه شاید گاهی اشتباهاتی  هم از آنها سر میزد  ،اما  متوجه آن میشدند و اندک تیرگی که بر گویشان مینشست را پاک کرده و آن را دوباره صیقل میدادند. گاهی هم افراد  به هم در نگهداری گوی هم کمک میکردند، یعنی به محض این که می دیدند دوستشان  اشتباهی میکند، به او گوشزد  کرده  و کمکش میکردند که گویش بر زمین نیفتد و نشکند.

به راستی که  دیدن این سرزمین رویایی ،بسیار شگفت انگیز بود ، سرزمینی پر از گوی های طلایی  که در دستان اهالی آن ،روان   و  مردمانی  یار ویاور هم  و شادمان و  پادشاهی  بخشنده و مهربان

نور ی خیره کننده بر صورتم میتابید ، از تابش گوی های طلایی  و همچنین قلبهای مهربان مردمان آن سرزمین که با نورعشق میتابیدند  و پادشاهی که خودش نورالانوار بود ، او مبدا نور بود  و همچنین مقصد نور، هرکس در این سرزمین به گفته های او عمل میکرد، گویش آنقدر نورانی میگشت که تشعشع نورش تمام وجود صاحب آن را فرا میگرفت و خودش میشد نور و به مقصدش  که همان پادشاه نور بود  برمیگشت.

انقدر از دید ن این منظره لذت میبردم که دوست داشتم برایم به حقیقت میپیوست. اما وقتی از رویایم بیرون آمدم و کمی فکر کردم و مقایسه کردم آن سرزمین را با دنیایی که ما زندگی میکنیم،متوجه شدم که دنیا هم  میتواند همچون همان سرزمین باشد با پادشاهی بس قدرتمندتر و مهربانتر چون خداوند و ما هم همچون اهالی آن سرزمین که هنگام تولدمان خداوند روحمان را مدتی در قالب جسممان قرار داده ولی به ما سفارش کرده مراقب این روح پاک و درخشانمان باشیم و نگذاریم با پلیدیها  و نفسانیات تیره و تار شود .

زمانی که ما به کیستی،چیستی و رسالت خود در این دنیا پی ببریم ،یعنی آن گوی طلایی خود را یافته ایم و بعد از آن وظیفه ما حفظ اون گوی طلایی است با  خدمت کردن به دیگران  و عشق دادن به همه موجودات و همچنین تلاش در جهت به انجام رسانیدن رسالتمان.

وقتی گفتارمان،اندیشه مان و کردارمان  همه خدایی باشد، آن موقع است که گوی  مان هر روز درخشنده تر و شفاف تر شده ، تاجایی که روزی خودمان میشویم سراپا نور و به منبع نور یعنی خدا باز میگردیم.

حال تو ای دوست من ، کمی فکر کن ، به من بگو، آیا تو گویت را پیدا کرده ای؟ میدانی برای چه به این دنیا آمده ای؟

اگر  گوی خود را یافته ای، به تو تبریک میگویم. اما  آیا در حفظ و نگهداری آن تلاش میکنی؟ آیا هر از گاهی گرد و غبار نشسته بر روی آن را میگیری و سعی میکنی نگذاری تیره شود  و با د ووظیفه ای که داری که همان خدمت رسانیدن و عشق است ، باعث درخشندگی بیشتر آن میشوی؟

اگرهم پاسخت  منفی است ، یعنی هنوز گوی خود را نیافته ای، باز  هم دیر نشده ، هم اکنون میتوانی از خودت این سوال را بپرسی که من کیستم؟ و برای چیستم؟

و عمیق به آن فکرکنی و به نشانه ها  نیز توجه کنی تا پاسخ را بیابی.

گوی تو در یک قدمی توست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما