تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

موشک کاغذی
نویسنده: Nastaran

ساعت ۳ بامداد بود. برای بار ۷۳ ام از ساعت ۲ تا حالا، تلگرامش را چک کرد، به امید اینکه یک دایره ی آبی کنار نام یکی از مخاطبینش ببیند، به این معنا که پیامی دریافت کرده. اما کنار همه ی اسم ها ، خالی بود . رفت سراغ واتس آپ . برای بار ۷۴ ام. به امید دایره ی سبز. بازهم چیزی نیافت . اینستاگرام را باز کرد. به امید اینکه آن موشک کاغذی بالای صفحه ، یک دایره قرمز رویش باشد، به نشان اینکه شخصی به دایرکتش پیام داده بود . موشک اما، سفیدِ سفید بود. چون از دفعه قبلی که اینستاگرام را چک کرده بود تنها ۷۵ ثانیه میگذشت، هیچ کس نه استوری جدیدی گذاشته بود و نه پست جدیدی! پس به ناچار به آن ذره بین پایین صفحه پناه برد ،شاید که در دنیای پست های تصادفی، چیزی بیابد. جز چند تا پست از چند تا برنامه مزخرف تلویزیونی و چند تا پست از خواننده ها و چند تا پست از سلبریتی ها، هیچ چیزی نیافت .
خسته شده بود .
دوباره فیلتر شکن را باز کرد. روی دکمه اتصال ضربه زد و منتظر ماند . روی صفحه پیغام “در حال اتصال” نمایان شد. با نگاهی پر از نفرت به صفحه گوشی نگاه کرد و به یاد همه آن دقیقه هایی از عمرش افتاد که در انتظار تبدیل شدن پیام “درحال اتصال ” به “متصل شد” تلف شده بود. نفسش را به شکل آهی کوتاه بیرون داد.
بلند شد و رفت که آب بخورد. گوشی را هم برد. حتی توان یک لحظه دوری از گوشی اش را نداشت…
در یخچال را باز کرد و بطری آب را درآورد. تنها بود و دلیلی برای استفاده از لیوان نمی دید. پس آب را با بطری سر کشید.
اینستاگرام را بست . لیست مخاطبینش را باز کرد . ۳۷۶ مخاطب در دفترچه تلفنش داشت . ۳ بار لیست را از بالا تا پایین خواند. می خواست ببیند متنی که یکماه پیش نوشته بود را برای که باید بفرستد!
باورش نمیشد. توی این ۳۷۶ مخاطب یک نفر هم پیدا نمیشد که مطمئن باشد میتواند روی کمکش حساب کند .
فیلتر شکن وصل شده بود . خب قاعدتا بعد از اتصال فیلتر شکن، تلگرام باید باز شود. تلگرامش اما،همچنان سفید بود.
پیش خودش فکر کرد ، شاید بد نباشد مثل پیامهای تبریک سال نو، متنش را برای همه بفرستد…
اما نه، آن لیست حاوی شماره دشمنانش هم بود. نمیخواست آنها آن نوشته را ببینند…
بالاخره تصمیم گرفت گوشی را کنار بگذارد .
روی اوپن رهایش کرد و رفت سمت پنجره . از جایی که او بود، یعنی طبقه ۱۰ ام، تمام شهر زیر پایش بود. منظره زیبایی بود. نور های زرد خیابان ها و نورهای قرمز ماشین هایی که ساعت ۳ و نیم صبح بیدار بودند ، برای چه ؟معلوم نبود. نور های سیاهی از پنجره ی خانه ها نمایان بود که بیانگر خوابی عمیق برای اهل آن خانه بود.
در بین تمام این نور ها ، پنجره طبقه ۱۳ ساختمان روبرویی ، نوری زرد رنگ داشت، و سایه ای در بین این نور های زرد ، با نسیم ملایمی که می وزید، میرقصید.

صاحب سایه داشت چیزی درون یک فنجان را می نوشید. حدس زد احتمالا باید قهوه یا چای باشد. کمی بعد ، سایه ی اندکی دود به پرده نمایش طبقه ۱۳ ساختمان روبرویی ، اضافه شد. این بار احتمالا، صاحب سایه داشت سیگار میکشید.
ناگهان سر صاحب سایه رو به پایین متمایل شد و همانجا ماند . چند لحظه بعد ، صاحب سایه شروع کرد به دست تکان دادن. ابتدا تردید داشت ولی بعد متوجه شد برای او دست تکان می دهد.
دهانش از تعجب باز مانده بود .به آرامی دستش را بالاآورد و او هم ، دست تکان داد. هر چند که فقط سایه را می دید اما شک نداشت صاحب سایه دارد لبخند میزند. چند ثانیه بعد صاحب سایه ناپدید شد.
۵ دقیقه ای گذشت. او که دیگر خسته شده بود برگشت داخل خانه و دوباره سر یخچال رفت تا آب بخورد. هم زمان با آن داشت فکر میکرد چه اتفاقاتی در این ۲۰ دقیقه در آن دنیای چند اینچی روی اوپن افتاده؟
در همین فکر ها بود که ناگهان موشکی کاغذی، شبیه موشک کاغذی بالای صفحه ی اینستاگرام، از پنجره ی خانه، داخل شد. تعجب کرده بود . سریع رفت و آن را برداشت . روی بالش نوشته بود،مرا باز کنید …
سریع تا ها را باز کرد و درون آن کاغذ تاخورده ، متنی عجیب دید.
سلام . بابت اینکه برایم دست تکان دادید از شما ممنونم. به خودم قول داده بودم اگر تا قبل از ساعت ۴ صبح، یک نفر به هر طریقی ارتباطی با من برقرار کند، از تصمیمم منصرف شوم . شما جان مرا نجات دادید.

چشمانش پر از اشک بود . از پشت آن پرده اشک، خیره شده بود به چهارپایه ی وسط اتاق پذیرایی. کمی بعد اما، چشمانش را به طناب دایره شکلی دوخت که از سقف آویزان بود. یادداشت های گوشیش را باز کرد و متنی که یکماه پیش نوشته بود را پاک کرد . به خودش قول داده بود اگر تا قبل از ساعت ۴ صبح ، به هر طریقی پیامی از کسی دریافت کند…
رفت تا برای بار ۷۵ ام تلگرامش را چک کند . اما دیگر نگران سفید بودن تلگرامش نبود….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سمیرا جهانشیری گفت:

    بیان جزئیات خیلی خوب بود،
    موفق باشید 👍