تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

معضلات اجتماعی
نویسنده: حسین شهریاری

با نوشتن باید بتوانیم گره هایی از جامعه باز کنیم. خصوصا گره هایی مانند معصلات اجتماعی که گاهی دامن گیر زندگی های زناشویی در زندگی مدرن امروزی شده است. و ارتباطی که بین زن و مرد خدشه دار میشود. به علت های پیش پا افتاده، از هم جدا می‌شوند. باید نویسنده تلاش کند با نوشته هایش، در جامعه، فرهنگ سازی کند. و معنای درست ارتباط و رابطه را به مردم آموزش دهد . در داستان زیر یکی از مشکلات پیش پا افتاده ای که این روزها زن و مرد درگیر آن هستند می خوانیم.

هوشنگ قبل از بیرون رفتن از خانه، مثل همیشه با زنش جر و بحث می کردند. زنش می گفت: تو هیچ توجهی به من نداری، نمی گذاری من بفهمم توی خلوتت چه خبره و به چه چیزی یا چه کسی فکر میکنی.
هوشنگ یا عصبانیت گفت: من خلوتی ندارم که تو بخواهی چیزی ازش بفهمی.
پس چرا وقتی حرف میزنم انگار توی فکر هستی و به من هیچ توجهی نداری.کاش به من میگفتی تو چه فکری هستی؟
من تو هیچ فکری نیستم.
پس چرا همیشه حواست پرت است و هر چی میگویم نمی شنوی؟ بعضی مواقع احساس میکنم با اینکه نگاهم میکنی، اما من را نمی بینی. انگار داری به نقطه دیگری نگاه میکنی.
اشتباه میکنی،
نه من اشتباه نمی کنم، من اصلا برای تو وجود ندارم.
چرا گریه میکنی؟ انگار کشتی هاش غرق شده .
آره کشتی زندگیم غرق شده، بخاطر ناخدای ناشی و سر به هوا. تا وقتی من رو به دست نیاورده بودی، مثل همین گرسنه هایی که با حسرت به نان خشک ها نگاه می‌کنند،دنبالم بودی. تو چته هوشنگ؟
از وقتی ازدواج کردیم،انگار نیستی کنارم.
برو بابا تو دیوونه شدی، چرند نگو.
نه، راست می گویم، واقعا خسته شدم،خسته شدم از این زندگی لعنتی، دیگر نمی توانم تحمل کنم.
حرف که به اینجا کشیده شد، هوشنگ از خانه بیرون رفت.
آره برو، همیشه همین بودی، تحمل واقعیت رو نداری و سعی نکردی این مشکل رو حل کنی، برو که الهی برنگردی.
هوشنگ، زنش را با حجمی از افکار و توهمات تنها گذاشت. در بین راه به فکر فرو رفت، شاید زنم حق داشته باشد، شاید حرف درستی میزند. ولی من دوست ندارم، بفهمد توی خلوت من چه چیزی می گذرد. چه معنی میدهد زن زبان درازی کند. و با ابروهای درهم کشیده به راه خود ادامه داد.
طفلک زنش بارها با ترحم پرسیده بود، آخه تو چته مرد؟ نگران چی هستی؟ به چی فکر میکنی؟ به کرایه های سنگین، به حقوق کم و تورم، یا به سهام و بورس؟ چرا با من حرف نمی زنی، منم آدمم توی این خانه.
اما هیچ جوابی نشنیده بود به جز ای بابا ول کن زن سرت توی لاک خودت باشه، چی میگی واسه خودت، بسه خستم کردی و داد و بیداد و شاخه و شانه کشیدن های مردانه، و زور گفتن، همانی که زنها به آن می گویند خشونت علیه زنان.!
در حال قدم زدن، در روزی که هوا بشدت شرجی بود، و آسمانی صاف و خورشیدی که تمام توانش را برای ذوب کردن آدم ها به کار گرفته بود.
هوشنگ خیس عرق شده بود، در همان حال به زنش فکر میکرد. چرا امروز مدل موهایش با روزهای دیگر فرق می‌کرد، و جوری موهایش را بسته بود، که دو تا گوش هایش پیدا بود.
این گوش ها چیه که خدا دو طرف کله ما گذاشته وقتی هر چی حرف میزنم زنم متوجه نمی‌شود و گاهی فکر می کند من حرفش را نمی شنوم.
قدم زنان کنار ساحل رسید، کسی آنجا نبود، بوی ماهی های مرده کنار ساحل آزارش می داد، ولی پیش خودش فکر کرد، بهتر از حرفهای زنم مثل توی مغزم است. اما صدای پرندگان دریایی حالش را دگرگون کرده بود. مدتی طولانی به قایق ها و کشتی ها و به مجسمه ناخدایی که در حال کشیدن لنگر بود نگاه می کرد.
آن طرف تر رفت روی صندلی نشست، کنار دکه فلافلی، فلافلی سفارش داد، با اینکه هیچ میلی به خوردنش را نداشت، و نصفه رهایش کرد، و رفت.
در بین راه سیگاری روشن کرد، دو سه پک به آن زد و زیر پا له اش کرد. هوا خیلی گرم بود، خیس عرق، مثل موش آب کشیده شده بود. بخاطر شرجی و افکار به هم ریخته اش همه چیز را نامرئی و مات میدید.
به خانه اش که رسید، هیچ صدایی نمی شنید. انگار کسی توی خانه نبود. با نفس های به شماره افتاده دلشوره بدی قفسه سینه اش را فشار می داد.با عجله به اتاق خواب رفت. فکر کرد زنش آنجا خوابیده است. چون همیشه وقتی ناراحت میشد می رفت توی اتاق خواب چند روزی حرف نمی زد. اما آنجا نبود. توی حمام هم نبود. دلشوره اش بیشتر شد . چون هیچ صدایی نه از توی آشپزخانه و نه از هیچ کجای خانه بلند نمیشد. به سراغ یخچال رفت و با پارچ مثل عطش زده ها آب خورد. در یخچال که بست، متوجه شد کاغذی به در یخچال چسبیده است.
زنش نوشته بود، دیگر نمی توانم تحمل کنم ، هیچ وقت با من راحت و رو راست نبوده ای. هیچ وقت نفهمیدم، توی خلوتت به چیزی فکر میکنی . احساس کردم برایت ارزشی ندارم، تو آدم تو داری هستی، من می روم خانه پدرم، هیچوقت دنبال من نیا، ما برای هم تمام شدیم، خسته شدم، تو هیچوفت نخواستی منو درک کنی در صورتی که می توانستیم با حرف زدن همه چیز رو حل کنم. خدا نگهدار برای همیشه.
قطرات اشک، چشمان هوشنگ را بی تاب کرد و مجال خواندن آخرین سطر را نداشت.
انگار ضربه ای به قلبش خورده باشد. درد شدیدی حس میکرد و با خود تکرار میکرد، وای من، وای من.
این خودخواهی کار دستم داد. و در آشپز خانه  به کوله باری از ظرف نشسته خیره شد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    داستان پر جذبه وکششی بود وچون خیلی روتین جامعه ،باور پذیریش روبرام زیاد کرده بود. مثل همیشه عالی بود.
    از اسم هوشنگ خوشم اومد چون اسم دایی شهیدم این بود.

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر لیلا خانم بزرگوار
      بی نهایت سپاس از شما
      سلام و صلوات بر روح بلند و نام ماندگار دایی جان عزیزتان
      هوشنگ نوشتم که امیر رو ننویسم 😀

  2. آنیتا گفت:

    مرسی آقای شهریاری
    کاش بره دنبالش و حرف دلش رو بزنه.
    وبه حرفهای زنش هم گوش کنه.

    • حسین شهریاری گفت:

      درود همراه همیشه مهربان و بانوی فرهیخته آنیتا خانم بزرگوار
      یکی از مشکلاتی که زوج ها دارند . حرف گوش نکردن و توجه نکردن به طرف مقابل هست و همینه که همیشه احساس می‌کنند حق با خودشه و باعث میشه رابطه رو خراب بشه .

  3. حسین شهریاری گفت:

    اصلاحیه
    مثل مته توی مغزم
    با حرف زدن همه چیز رو حل کنیم
    توی خلوتت به چه چیزی فکر میکنی