تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

درد و دلهای یک پوتین
نویسنده: حسین شهریاری

صداهایی شبیه انفجار می شنیدم، در حرکت بودم نمی دانستم به کدامین سو می روم. گاهی در باران و توی گل و لای و گاهی در صحرایی سوزان، اهل کدام سرزمین بودم نمی دانستم.
نخل ها و آدم ها زیر باران خیس شده بودند،و جایی دیگر خیس عرق شده بودند.
صدای انفجار مرا از خود بی خود کرد و انگشتانی را که به آغوش کشیده بودم، از سرما و گاهی گرما بی رمق شده بودند. و خودشان را به هم چسبانده بودند، جرات نداشتم چشم باز کنم و ببینم صداهایی که می آید از چیست یا کیست. اگر چشم باز می کردم با زمین و آدم های زخمی و خونین روبرو میشدم. فشنگ هایی که از تفنگ ها افتاده بودند را می دیدم که از شرمندگی بی جان روی زمین افتاده بودند. و من هم شاهد صحنه های دردناکی بودم، دلم نمیخواست چشم باز کنم، و دوست داشتم کسی مرا سپر پاهایش کرده هدایتم کند، و به هر جایی که دوست دارد ببرد.
در آشفته بازاری که صدای هیچ فریادی رساتر از فریاد ظلم نبود، دوباره صداهایی شنیدم، که کسی داشت فرزندش را صدا میکرد و کسی دیگر مادرش را. فریاد بلندتر شد، خدااااا صدامو می شنوی؟ کجایی پس؟ کمکم کن، به فریادم برس.
به صدا نزدیک تر شدم . جفتم مرا صدا می زد. می ترسید. انگار از درد سنگ هایی که به پهلویش خورده بود، و خار و خاشاکی که زخمی اش کرده بودند، در حال زجر کشیدن بود. من هم درد داشتم، پشتم زخمی شده بود، یعنی شکسته بود از دیدن این هم غم و درد، اما چاره ای جز تحمل کردن نداشتم. احساس کردم کسی که مرا سپر پاهایش کرده بود، با زنی که موهایش پریشان بود، این پریشانی را باد به من یواشکی گفت. حرف میزند و زن دارد ضجه میزند. کنجکاو شدم و چشمانم کمی باز کردم که صاحب صدا را ببینم، زنی با موهای پریشان و بلند، در کنار نخلستان که گربه ای ملوس در آغوش داشت، و با چشمانی اشک آلود، و چشمانی خسته از درد و تنهایی . صدایش انگار بغضی در گلو داشت. و صدای تپش قلب نازکش خبری از دردهای نشسته بر آن می داد‌.
کسی که مرا سپر پاهایش کرده بود، آن زن را به آغوش کشید و او را آرام کرد. زن کمی آرام شد. و گفت من فرزندانم را می خواهم، با این حرفش من هم دلم میخواست او را به آغوش بکشم و نوازشش کنم با اینکه خودم هم درد داشتم، و سختی کشیده بودم.
پرسید اسمت چیه ؟ زن با خنده ای بر لب گفت: ایران.
به به چه اسم خوشگلی داری، تو نباید بترسی، من از تو محافظت میکنم. و به آرامی بر روی زمین نشست و زل زد توی چشم های ایران و در همین حال مرا از پاهایش جدا کرد. و بعد لباس گرمش را روی دوش ایران گذاشت‌. دلش برای این همه مهربانی لرزید، و با چشم خودم دیدم که خدا روی لب های خندان ایران می رقصید. بی سیمی که در دستان صاحب من بود به صدا در آمد، و باز خبر از یک انفجار دیگر، این بار دو تار گیسوانی که داشتم چنان محکم بست، که درد خفیفی در وجودم احساس کردم، اما به عشق ایران تحمل کردم.
وطنم ایران زنده باد

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری عزیز
    زیبا و با احساس نوشتین.
    زنده باد هرکس که برای وطن مینویسد.

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    زنده باد دلهایی که برای وطن می تپد ولی اسیر وبسته بدون زبانی برای گفتن فقط تاب قلم فرسایی دارند.