تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تلافی
نویسنده: علی بدیع‌زاده

شب در اتاقی کوچک با دیوارهای شیری رنگ و پنجره‌ای که سه یک لنگه که به راهرو و حیاط باز می شد. کمدی آهنی برای لباس ها و کتابخانه‌ای کائوچویی با کتاب هایی کهنه و خط خطی. واحد و هر چهار اتاق آن ساکت است. همه مشغول کاری هستند و من و علی در درس خواندن خود غوطه وریم. آن شب را از یاد نمی برم از آن شب هایی بود که دلم می خواست تا آخرین لحظه اش را به لذت بردن از درس بگذرانم. فقط و فقط درس خواندن. ای کاش چنین میشد. ای‌کاش همه می فهمیدند که دلم می خواهد امشب را درس بخوانم فقط. همه این را دریافته بودند جز محمد. نمی دانم برای چه ولی آمد و بی هوا وارد اتاقمان شد. با یک بطری پر از آب. در چشمانش شرارت دودو میزد. من هم از همان اول اتمام حجت کردم که محمد حواست باشد که آب روی وسایلم نریزد. این را گفتم اما او عکس آنچه گفتم را کرد. بطری آب را یک جا خالی کرد روی کتاب و دفتر من. من هم خب بیشترین چیزی که بعد از خانواده روی آن حساسم کتاب هایم است. طاقت نیاوردم. در یک آن شیرجه زدم و دستم را دور کمر نحیف و ظریفش گره زدم و محکم به زمین زدمش. خواستم بطری آب را از دستش در آورم که مبادا مرا هم خیس کند اما دیدم چیزی دستم نیست، وقتی برگشتم دیدم که روی میز رفیقم علی افتاده و وسایل او را هم به گند کشیده. او هم منتظر نماند فورا از پشت میز بیرون آمد و به من گفت:

          ـ چه کارش کنیم؟

          ـ می بریمش جلوی آب سرد کن سر و بدنش را می شوییم.

          ـ زمستان است، حواست هست. مطمئنی؟

          ـ زار و زندگی من را به گند کشیده آنوقت تو می گویی «مطمئنی«!

          ـ برای این گفتم چون در این سرما سگ را هم بزنی از لانه اش بیرون نمی آید.

          ـ به جهنم. توبرو این بطری را پر کن تا من این را بیاورم.

          این حین گفتوگوبا علی محمد مدام تقلا می کرد که خود را از دست من بیرون آورد. وقتی هم که فهمید به این آسانی ها نمی تواند از دست من بیرون بیاید گفت:

          ـ علی  غلط کردم. علی مامان گفته رازی ندارد که من سرما بخورم ها. جان من ول کن. خودم درستش می کنم.

          اما خب این حرف ها کارگر نبود. هر چقدر هم می گفت من کار خودم را می کردم. بلندش کردم و دستم را دور گردنش انداختم و محکم فشار دادم و کشان کشان به سمت آب سرد کن بردمش. وقتی فهمید که با او شوخی ندارم شروع به ناله کردن کرد. ناله هایی که فقط یک جواب داشت: «ساکت!»

          ـ علی آب توی یقه‌اش خالی کن.

          ـ باشه!

          من هم بیکار نماندم و سرش را زیر آب سرد کن گرفتم. بدبخت محمد نمی دانم زیر آن آب سرد چه کشید ولی هرچه بود حقش بود، نوش جانش. بیش از این اذیتش نکردیم و ولش کردیم که برود تا بیش از این سرما نخورد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما