تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شال گردن
نویسنده: Mahdis

من همیشه ادمی بودم که به وسایلم وابستگی داشتم و روشون خیلی حساس بودم مخصوصا اگر با وسیله ای خاطره داشتم جایی نگه شمیداشتم که از چشم بقیه دور باشه اگه قرار بود وسیله ای رو به کسی قرض بدم قبلش حتما به یه شناخت نسبی از اون ادم میرسیدم برام خیلیمهم بود ایا ادم قابل اعتماد و امانتداری هست یا نه انقدر تحقیق میکردم انگار میخواستم دخترمو بدم دستش و این روحیه همیشه برام دردسرساز بود مخصوصا وقتی که یکی از وسایلی که برام مهم بود گم میشد دیگه تا دو سه روز بهم میرختم.

حالا اینا همه رو گفتم که برسیم به اصل داستان یه شب مثه همه ی شبهایی که از شهرم میخواستم برم تبریز تو اتوبوس نشسته بودم کتاب صوتیگوش میدادم یهو متوجه شدم شال گردنم که پشت گردنم گذاشته بودم تا گردنم درد نگیره نیست این شال هم از اون شالا بود که خاطره پشتش بود.روزی که مامانم این شالو خرید بهم با بغض گفت جایی که میخوای بریم هوا خیلی سرده اینو همیشه با خودت داشته باش وقتی هم که میومدمسوار اتوبوس شم دوباره با بغض تأکید کرده بود لباسای گرمتو بردی؟شال گردنت همراته؟

همیشه وقتایی که قرار بود از شهرم راه بیوفتم حال عجیبی داشتم از وابستگی به وسایلم گفتم صد برابر این وابستگی رو نسبت به خانواده مداشتم اصن یکی از دلایلی که شهر دور و بزرگ انتخاب کرده بودم همین بود که وابستگی زیادم از بین بره خلاصه اینکه همیشه این حس دورشدن اذار میداد و بعد از یک سال هنوز عادت نکرده بودم هنوز تمام مسیر شهرمو تا تبریز به خانواده م فکر میکردم و بغض میکردم حالا هم که باماجرای گم شدن شال گردن بغض توی گلوم در شرف ترکیدن بود.با خودم مرور میکردم تو دختر قوی هستی بخاطر یه شال گردن که نباید گریهکنی که همش از این حرفا میزدم به خودم در حالیکه سعی میکردم اطرافمو خوب نگاه کنم هیچ اثری ازش نبود همه جا رو گشتم از ته اتوبوس تاصندلی راننده.بیرون رو نگاه کردم سیاهی شب همه جا رو گرفته بود.ساعت سه صبح بود و بیشتر ادمای توی اتوبوس خواب بودن.با احساسی نا امیدی زیاد به خودم گفتم گم شده دیگه حس سرزنش گر وجودم گفت کاش یکم بیشتر مراقب میبودی ساعتنمیگذشت انگار وایستاده بود سعی کردم بخوابم شاید فراموش کنم اما نشد که نشد تا اینکه بلاخره دم دمای صبح رسیدیم تبریز با خودم گفتم میذارم اخریم نفرپیاده میشم شاید دوباره گشتم پیدا شد تو همین فکرا بودم که اقای پشت سرم با لحجه ی ترکی گفتخانم ببخشید این شال مال شماست؟»بابغض گفتمبله خیلی ممنونبیچاره هاج و واج مونده بود که چرا من بعض کردم…..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما