تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سفر به اعماق جان
نویسنده: mahboubehchangiz6

🙏🌹
سلام
آلارم ساعت را به مدت ده دقیقه تنظیم میکنم و چشمان رو میبندم و وارد بالاترین اتاق خانه ام میشم .همه طبقاتش خاک گرفته دوپنجره طبقه پایین را باز میکنم تا باد با جریان زیاد وارد اتاق بشه.الان بهتر شد خاک بلند شده مثل مه تمام محیط را میگیره و چشمهام هیچ جا رو نمیبینه یه کم صبر میکنم و پنجره سوم رو باز میکنه تا خاک بلند شده از تو اتاق بره بیرون.

چند بار این کار رو تکرار میکنم تا حدودی خاکها رو از اتاق فراری دادم .
الان طبقاتی که هر کدام چند تا کمد توش جاسازی شده بهتر دیده میشه.

در یک کمد رو باز ‌کردم پر از ا‌دم کوتوله که مثل اسپند بالا پایین میرفتند و میخوردند به سیمهای اتاق و اتصالی میکردند و برقش تمام وجودم رو میگرفت پس معلوم میشه مال اینها بوده.مدام غر میزنند فریاد میزنند اعتراض میکنند من رو به بی عرضه گی متهم میکنند .به اینکه آدم شُلی هستم، نگاهشون میکنم، مثل مادری که باید به حرفهای فرزند عصبانیش گوش بده تا بتونه همیشه اقتدارش رو حفظ کنه و بچه اش ازش حرف شنوی داشته باشه هر کدوم یه چیز میگند و با هر پرشی که میکنند نوک دستهام و پاهام سوزن سوزن میشه .باهاشون دعوا نمیکنم فقط نگاه میکنم و فقط با دقت گوش میکنم، از اینکه می بینند دیده شدند اروم میشند .

میرم سراغ کمد بعدی درش رو باز میکنم میبینم اینها ناراحتند نگاهشون میکنم باورشون نمیشه که دیدمشون میپرسم شما کی هستید میگه ما موهبت هستیم همون نعمتهایی که خدا بهت داد و تو ما رو ندیدی و فراموش کردی میگم خودتون رو معرفی کنید یکی میگه من سلامتی اون یکی میگه من تحصیلاتتم وهمینطور هی میگند خانم شغل،ازدواج ،زندگی خوب ،سفرهاتم ……… دوباره نگاه میکنم.
در کمد دیگر رو باز میکنم میبینم کز کردند یه گوشه میگم شما چی هستید میگند ترسیدیم میگم از چی میگند از اینکه کسی اذیتمون نکنه میگم مثلن کی ،میگی غریبه ها ،مردم آزارها همینطور میگند و من نگاه میکنم
میرم سمت دیگه اتاق و در کمد دیگه رو باز میکنم میبنم ناراحتند و گریه میکنند میگم شما چه تونه ؟ میگند ما ناراحتیم برای چیزایی که از دست دادیم مثل عزیز از دست رفته ، مثل زندگی که میخواستیم و نشده.دستشون رو میگیرم میبرم پیش موهبت ها اروم میشند .
ساعت زنگ میزنه و دیگه باید برم،به دور و برم نگاه میکنم اتاق نظم بهتری گرفته و اونها ارومتر شدند و بیتابی دستهام هم از بین رفته و بهشون میگم فردا میام بهتون سر میزنم و از اتاق میام بیرون .

این مراقبه بود که روزی ده دقیقه من انجام میدم و جز کارهای روزانه ام هست بهتون پیشنهاد میکنم دوست دارید انجام بدید .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    قلمت مانا
    بهترین ها رو برات ارزو میکنم

    #جان_دل