تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رویای من
نویسنده: mahboubehchangiz6

🔹️
رویای من
خواندن این متن برای افراد ۱۲- سال مناسب می باشد .
🔹️
🔹️ پسرک از خواب بلند شد به اطرافش نگاه کرد و بدنبال عروسک بچه اهویی که شب در کنارش خوابیده بود گشت .هر چه اطرافش را نگاه کرد اثری از او نبودبا دقت بیشتری که نگاه کرد عروسک ادم برفی اش هم نبود گویا آهویش فکر کرده بود که بهار شده و رفته بود 🙄 حتما ادم برفی هم برای رسیدن بهار رفته بود . همه جا را بدنبالش گشت واثری از او نبود انگار اب شده بودند رفته بودند زیرِزمین ، آهویش را بیشتر دوست داشت باورش نمیشد که او رفته باشد 😟نکند او را دوست نداشته و از دستش خسته شده بوده 😥چراغ قوه را برداشت، روشن کرد و در قسمتهایی که نورکافی وجود نداشت برای پیدا کردن عروسکهایش استفاده کرد .همه چیز پیدا کرد🙂 از جمله لنگه جورابی که چند وقت بود گم کرده بود.😉عینک دودی پدرش😎.یادش افتاد چند بار پدرش از او پرسیده بود عینک مرا ندیدی و او گفته بود نه😋 واقعا نمیدانست زیرِ تخت او چه میکند؟🙄 دلشوره ای وجودش را گرفته بود چه باید به پدرش میگفت🤔🤨 هر چند وقتی خیلی فکر کرد به یاد آورد با خواهرش پلیس بازی میکردند و از عینک پدرش برای بازی استفاده کردند بقیه ماجرا را یادش نمی آمد😑 .بی خیال شد 😊الان سرنوشت عروسکهایش مهمتر بود . با عجله لباسش را پوشید و به سمت اشپزخانه رفت . مادرش در حال دم کردن چای در قوری بابانوئل بود ،همینکه چشم مادرش به او خورد، قوری از دستش افتاد و گفت پس صورتت کو و غش کرد 🤔.پسر از حرف مادرش تعجب کرد و دستی به صورتش کشید دید جایش خالی است 😮باورش نشد هراسان به سمت اینه دوید و دید که نصف صورتش نیست، صندلی جلوی اینه را پرت کرد و یک پایه ان شکست و با صدای بلند شروع کرد به جیغ کشیدن 😫😤. ناگهان دستی اشنا نوازشش کرد و با نگرانی و مهربانی صدا زد پسرم نترس هیچی نیست خواب بد داری میبینی 🤯🤯.بعد از اینکه از خواب بلند شد و ارام گرفت😌 بهمراه مادرش از خانه خارج شدند و در همان حال به تکه ابری که درآسمان بود نگاه میکرد خدا را شکر کرد که همه این اتفاقات یک خواب بود . 🤗🤗

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما