تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خاکستری
نویسنده: نعیمه حداد

از خواب بیدار شدم و دیدم که وسط یک جاده خلوت  و بی سر و ته هستم. چیز عجیبی که نظرم را جلب کرد مسافرخانه ای قدیمی و خاکستری رنگ بود که در حاشیه جاده و بدور از هر نوع آبادی تنها افتاده بود.. حتی یک آدم هم آن اطراف پرسه نمیزد. بلند شدم خودم را تکاندم و به سمت مسافرخانه رفتم وتا کسی را پیدا کنم و بفهمم کجا هستم و چگونه میتوانم برگردم. در باز بود. وارد محوطه یا همان لابی شدم. البته اگر بشود اسمش را لابی گذاشت .  مردی چاق و فربه با ریش و سبیلی باز هم خاکستری با یک پارچ فلزی در دست وارد شد . سلام کردم و پرسیدم ببخشید جناب چگونه میتوانم بروم داخل شهر؟ مرد در حالیکه بریده بریده پاسخ میداد گفت: شهر؟ ش…هر که راهی نیست از کجا اومدی جوون؟ گفتم از مشهد. میدانستم باور نمیکند که بگویم از خواب بیدار شدم و دیدم وسط جاده خوابیده بودم. گفتم راستش با دوستانم از شهرستان می آمدیم من برای کاری از ماشین پیاده شدم بعد آنها قالم گذاشتند و رفتند.

حالا باید خودم با اولین ماشین گذری میفرستمت که بروی شهر. بین یک چای بخور خستگی را از تنت بیرون بیاید.

مرد لحن غریبی داشت. انگار فارسی حرف میزد یا نمیزد. معلوم نبود .ضمن اینکه زیاد هم حرف نمیزد.

پشت یک میز زهوار در رفته دو نفره ای نشستم که میز هم  خاکستری بود و صندلی ها هم ، چشمم افتاد به استکانهای درون سینی که دست مرد بود آنها هم خاکستری بودند. بخاری که از درون استکانهای کمر باریک چای بلند میشد  آنهم خاکستری بود. انگار به خاکستر آباد افتاده بودم. چایم را داغ داغ سر کشیدم و یک قند اضافه هم برداشتم. روکردم به پذیرش مهمانخانه  دسته ای اسکناس قدیمی  روی پیشخوان وجود داشت. تا بحال نظیر این پولها را ندیده بودم .

 از مرد که داشت با یک ساعت دیواری کهنه ور میرفت پرسیم آقا شما کلکسیون اسکناس قدیمی دارید؟ مرد گفت کلکسیون چیه پسر جون ؟ همین پولای جدیدو هم بزور در میاریم.

 گفتم پس این پولا واسه کی هستن؟ ببخشید از سر کنجکاوی میگم. مرد بدون اینکه رویش را برگرداند و پولها را ببیند گفت این پولا دستمزد حسن شوفریه. 

حسن شوفری چه اسم با مسمایی . فکر کردم که چه خوب بود اگر ما هم اسم آدمها را با توجه به شغلشان انتخاب کنیم. مثلا علی ماستی. آرش ساندویچی. احمد شلوار فروش. یا خودم منصور فیلمی. آخه من کلوپ محصولات فرهنگی دارم. 

باز حواسم آمد سرجایش . چرا دستمزد حسن شوفری  پول قدیمی است؟ و چرا اینهمه اسکناس قدیمی اینجاس که من تا حالا یکیش را هم  از نزدیک ندیده بودم؟   انگار کنجکاوی ام جایش را به فضولی داده بود که پرسیدم: امروز چه روزی است؟ منظورم چه تاریخی است؟

امروز ۷/ ۴/ ۱۲۹۹٫ چطور مگه پسر جان؟

حالا فهمیدم که چرا همیشه قدیمها را در ذهنم خاکستری تصور میکردم. واقعا آنروزها دنیا خاکستری بوده. من آنروز وسط خیابان صد سال پیش از خواب برخاسته بودم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما