تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سفرنامه تاکستان
نویسنده: mahboubehchangiz6

🔹️
سفر به تاکستان 🔹️
دیروز رفته بودم به شهر انگورها و درمیان درختان تاک در حال قدم زدن بودم که ناگهای صدای گریه ای توجهم رو به خودش جلب کرد .دیدم انگور خانم داره گریه میکنه گفتم خانم عسگری چرا تو شهر انگورها هستی و ناراحتی ؟ تو که تو دیارتی ،پیش فامیلاتی ، مشکل چیه؟🤔 گفت: چی بگم از دست شما آدمها ،دو سه ماه پیش یه سری کشاورز اومدند و بچه های من ، آه خدای من ،غوره های منو، دردانه های منو چیدند و بعد لهشون کردند تبدیلشون کردند به آبغوره .همونطور که های های گریه میکرد گفت اخه رحم ندارید اونها هنوز بچه بودند و بالغ نشده بودند ای خدا، ای خدای من به دادمون برِس.
گفتم چرا مهاجرت نمیکنی ؟
بعد همانطور که گریه میکرد گفت تازه خانواده ریسلینگ و موسکات هم زنگ زدند گفتند نمیدونی ادمها با ما چی کار میکنند از ما شراب درست میکنند و ما قاچاق میکنند بعد ما هم ما رو سر میکشند و شنگول و بعضی وقتها بیهوش می شند و به هم آسیب میزنند .واقعا شماها چی هستید چه عقل داشته باشید چه نداشته باشید در هر صورت خطرناکید 🤔😥😥😥
گفت میخواستم برم ملایر .اقای ملایری گفت نیا اینجا چونکه یه سری از ما ها رو دار زدند و گذاشتند زیر آفتاب تا بشیم کشمش چه قدر شما جلادید .
خانم ملایری گفت پسرداییم کونکورد گفت دیروز یه سری از ماها رو قتل عام کردند تا آبمیوه و ژله بسازند.
گفت بعضی وقتها هم که ما رو له میکنند میریزند تو کوزه تا بشیم سرکه .حالا فهمیدی چرا آبغوره میگیرم
امان از دل ما ،امان از دست شما .کدوم قبرستونی میتونم برم من ؟
همونطور که خانم عسگری گریه میکرد سرَم رو انداختم پایین و از خجالت راهم رو کشیدم رفتم .
دیدم انقدر که انگور خاصیت داره و در هر حالتی مفیده آیا ما ادمها در هر حالتی اینقدر مفید هستیم .

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما