تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فقط یه زندگی عادی…
نویسنده: کوثرمودی

“خب خب خب تصمیمتونو گرفتین؟؟! همه پایه‌این واسه دو هفته دیگه؟!”
مثل همیشه با هیجان و شوق و ذوق خودش به تنهایی همه‌ی برنامه‌های سفر را جور کرده بود و لبخند به لب بچه‌‌ها را راضی می‌کرد به همین زودی راهی شوند!
“تو باز خودسر رفتی از این کارا کردی؟! به هر حال من که همیشه هستم…”
بلند خندید و خودش را روی تخت ولو کرد.
“منم هستم بی‌خیال همه‌ی کارام که رو هم جمع شده!”
او نیز به بالش تکیه می‌داد و خرسند از تصور یکی دو هفته آرامش و تفریح لبخند می‌زد.
هر سه در حالی که هم را در آغوش گرفته بودند، از سر رضایت بلند بلند می‌خندیدند…

******

“ماااامان مااامان، قبول شدم…”
با جیغ و داد این را به مادر که سرگرم غذا درست کردن بود، می‌گفت و گوشی را جلویش تکان می‌داد.
“قبولی در رشته‌ی کامپیوتر مقطع کارشناسی ارشد، دانشگاه امیرکبیر… وااای باورم نمیشه!”
با ذوق می‌خندید و روی پا بند نمی‌شد، همینطور راه می‌رفت و جیغ و داد کنان حرف می‌زد. باورش نمی‌شد، تا دوماه دیگر آرزوی همیشگی‌اش را پیش چشم خواهد دید!  چشمان مادر هم از خوشحالی برق می‌زدند و لب‌هایش به لبخندی شاد و پررنگ باز بود.

******

“تبریییک خانوم خانوما…”
در کافه‌ی خلوت، پاتوق همیشگی‌شان، جلویش نشسته بود، با لب‌های بسته می‌خندید و با مهربانی نگاهش می‌کرد. او هم خواست خودش را برای پسر لوس کند، چشمانش را بست و با نازی کودکانه ذوق زده شانه‌ها را بالا انداخت و خندید!
“من خوشبخت‌ترین دختر دنیام…”
“خب خوشبخت خانوم، کِی قراره دیگ زنم شی، به خدا اگه دوباره بگی بزا اینم تموم شه برم دکترا هم امتحان بدم، خودمو می‌ندازم وسط همین خیابون جلوی ماشینا، راحت شم از دستت!!”
به خیابان جلوی کافه اشاره می‌کرد و با شیطنت می‌خندید.
“باش باش بزا وارد دانشگاه بشم حاالا…”
پسر هوفی کشید و چشمانش را در قاب چرخاند و هر دو بلند بلند شروع کردند به خندیدن. همه در کافه‌ی کوچک به آن‌ها نگاه می‌کردند…

******

“مامان این لباس عالیه! دامن صورتیشو خیلی دوست دارم، در ضمن چون چین چینه هیکل استخونیمو یکم پرتر نشون میده…”
ضربه‌ی آرامی به بازوی مادرش زد و آرام خندید.
“اون سفیده چطوره؟ خوبه؟!”
چشمانش را با حالتی کلافه و نیمه باز، به سمت مادر چرخاند و گفت:
“مامان، عروس یکی دیگه‌ست هاا…”
“تو هم دوست صمیمیشی دیگه چه فرقی داره!”
این را گفت و هر دو زدند زیر خنده. چقدر خوشحال بود که به زودی بهترین دوست تمام زندگی‌اش را در تور سفید عروسی و کنار کسی که دوستش دارد، خواهد دید…

******

روی کاناپه جلوی تلویزیون لم داده بود و سر به سر برادر کوچکش می‌گذاشت.
“ببینم اون موجودی که کله نداره منم؟! آخه تو کله‌ی به این بزرگی منو نمی‌بینی؟؟!”
با شوخی از نقاشی‌اش ایراد می‌گرفت و می‌خندید.
“نه نه آبجی جون، کله داری که! این سیخ سیخیا موهاتن دیگه! کلتم زیرشه…”
با حرفش دوباره زد زیر خنده. دستش را روی سر داداش کوچولویش کشید و موهایش را به هم ریخت و با محبت بوسه‌ای کوچک به گونه‌اش زد.
از جایش بلند شد اما هنوز کمرش راست نشده، درد شدید سمت چپ قفسه‌ی سینه، نفسش را برای لحظه‌ای برید! دست به سینه برد و لباسش را چنگ زد. روی زمین افتاده بود و نفس نفس می‌زد. ضربان قلبش هر لحظه آرام‌تر و ضعیف‌تر می‌شد، انگار چنگالی نامرئی آن را می‌فشرد و مانع حرکتش می‌شد.
“ماامان، مامان… آبجی حالش خوب نیس، مامان…”
صداها را آرام و مبهم می‌شنید. دستش از روی سینه شل میشد. لحظه‌ای بعد کسی او را روی دست بلند می‌کرد و بعد دیگر چیزی نفهمید…

******

“این سومیش بود…”
با لحنی خسته و مضطرب این را به دکتر یادآوری کرد.
“می‌دونم عزیزم و موضوع فقط تعدد عمل پیوند و کمیاب بودن قلبی نیست که به تو بخوره، کاملا مشخصه که بدنت یه بار دیگه تحمل پذیرفتن یه عضو غریبه رو نداره… و اینکه قلب سومی که بهت پیوند شد فقط یه سال دووم آورد همینو نشون میده!…”
دکتر سکوت کرد و نگاه غمگینش را به زمین دوخت. از وقتی یازده سالش بود، دکترش همین خانم بود. بیشتر مانند دو دوست شده بودند تا پزشک و بیمار، زن مهربان و دلسوزی بود.
نفس عمیقی از سر ناامیدی کشید و ادامه داد:
“می‌خوام بگم به هر حال نباید امیدت رو از دست بدی. باید تحت نظر باشی، من اینجام و هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم… بالاخره یه روشی، یه درمانی… ما نباید ناامید بشیم… نباید…من واقعا متاسفم که اینطوری شد…”
انگار جملات آخر را با خودش می‌گفت. هیچ‌وقت او را اینقدر مستاصل و ناراحت ندید بود، همیشه کسی که امید می‌داد و مطمئن ضمانت می‌کرد که دختر حتما خوبِ خوب خواهد شد، او بود ولی الان انگار باید کس دیگری این نقش را بر عهده‌ می‌گرفت‌.
“نه نه، متاسف نباشین! هر اتفاقی هم که بیفته، من زندگی خوبی داشتم…”
دستش را با محبت روی دست یخ‌زده‌ی دکتر دردمند و مهربانش گذاشت و لبخندی محو به چشمان خسته‌اش هدیه کرد.

******

“یعنی چی که همه چی تمومه؟؟!!! هی با تو ام جوابمو بده… چرا ساکتی…”
پسر از آن سمت تلفن داد می‌زد و این سمت قطره‌ای اشک سرد، از گونه‌ی دختر فرو ریخت…
“خیلی دوسِت دارم…”
و تلفن را قطع کرد…
******

“چطوریه که همیشه خودت مجبورمون می‌کنی بریم سفر و برنامه‌ها رو می‌چینی، بعدش یهو نمیای! اه دیوونه جون زودتر خوب شو، وگرنه خودم می‌کشمت…”
با غرغر و لحنی شوخ و مهربان این را می‌گفت و دیگری آرام آرام گریه می‌کرد.
“هی چرا گریه می‌کنی این خرس گنده چیزیش نیست که! قول می‌دم سفر بعدی رو باز دوباره خودش راه می‌ندازه، اول از همه هم حاضر و آماده میشه که بریم…”
خواست بخندد تا حسن ختام قشنگی برای شوخی‌اش باشد اما بعد از خنده‌ای نصفه‌ کاره او هم اشک‌هایش روان شد و زد زیر گریه!
“ای بابا چتونه شما دوتا؟! من چیزیم نیس واقعا، مثل همیشه‌ست اینم، خوب میشم! در ضمن شماها هم حق ندارین به خاطر من سفرو کنسل کنین، اینقد برنامه ریختما…”
این را گفت و با محبت به هر دویشان لبخند زد… رو کرد به دختر جلویی، سرش را کج کرد و با لبخند گفت:
“در ضمن ببخش که نمی‌تونم بیام عروسیت…لباسمم آماده کرده بودما! یه وقت فک نکنی برام مهم نیس!”
و در حالی که آن‌‌دو از زیر پرده‌ی اشک نگاهش می‌کردند، زد زیر خنده و محکم در آغوششان گرفت…

******

از خواب بیدار شد. آفتاب از لای چین‌های پرده‌های سفید بیمارستان به سختی وارد می‌شد و بخشی از صورتش را گرم می‌کرد. صدای زمزمه‌ی آرامی از گوشه‌ی اتاق می‌آمد. دکتر و مادر در حال حرف زدن بودند.
“سلام دخترجون بیدار شدی…”
هر دو لبخندی پررنگ به لب داشتند و با اشتیاق و امید به او نگاه می‌کردند… اشتیاق و امید… چقدر عجیب و البته خوشحال کننده!
“خب باید بگم که امیدواری‌های من الکی نبود و الان واسه جناب‌عالی یه قلب درست و حسابی پیدا شده و یه روش درست و حسابی درمان که بدنت می‌تونه حالا حالا‌ها مهمون ناخونده‌ش رو بپذیره…”
دکتر با محبت حرف می‌زد و با اشتیاق می‌خندید. چیزی در سینه‌‌ی دختر تکان خورد و لب‌هایش را به خندیدن واداشت!  آنقدر سه نفرشان بلند بلند می‌خندیدند و هم را محکم در آغوش می‌فشردند که چند دقیقه بعد نفسشان به سختی بالا می‌آمد…

******

به هوش آمد. اطرافش را سایه‌ای محو از نور نصفه نیمه‌ی چراغ و پیکرهای تار در برگرفته بود. مادر و پدر یک طرف، نامزدش، دکتر و دوتا دوست خندانش طرف دیگر بودند. تمام زندگی‌اش همه باهم در قابی جمع شده و نگاهش می‌‌کردند. با چشمان نیمه باز لبخندی محو زد و با صدایی خسته گفت:
“می‌دونین، این دوست جدیدمون خیلی بهتر از هر چهارتا قلب قبلی می‌تپه…خیلی قدرتمند‌تر، خیلی مصمم‌تر…”
همه با بغض و شادی لبخند می‌زدند و لحظه‌ای بعد بوسه‌ای گرم از لبان مادر بر دستش نشست…

******
“با اجازه‌ی مامان و بابای عزیزم، بله…”
صدای فریادهای شادی بخش و دست و سوت، گوش‌ها را پر کرد‌. پسر دستش را گرفت و با ذوق و لبخند از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد…
******

“دانشجویان گرامی خودم رو موظف می‌دونم ورود شما رو به یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور تبریک بگم. امیدوارم در همه‌ی مراحل‌…”
در سالن همایش دانشگاه روی یکی از نیمکت‌های عقبی در میان انبوه دانشجویان تازه وارد کارشناسی ارشد نشسته بود و با شوق به سخنرانی خسته‌کننده گوش می‌داد! این بخش‌های حوصله سربرهم همیشه جزوی از آرزوی شیرین تحصیل در این دانشگاه بود، مگر نه؟! پس این اشتیاق برایش بی‌معنا نبود. به این چیزها فکر می‌کرد و لبخندی محو بر لب داشت…

******

برای اولین بار صدای گریه‌ی کودکش را می‌شنید. چقدر خوشایند، چقدر گوش‌نواز!
نوزاد را به دستش دادند، شروع کرد به شیر دادن به او. کودک با چشمان بسته و بدنی نحیف در آغوشش بود و با مکیدن شیره‌ی جان مادر، بهترین لحظات را برایش رقم می‌زد…

******

روی نیمکت آبی رنگ پارک نشسته بودند. همانی که زیر درخت بید قدیمی بود و کنج خلوتِ قرارهای قدیمی…
دست همسرش را گرفته، چشمانش را بسته بود و آرام بوی خنک باد را به مشام می‌برد.
“من همیشه فقط و فقط یه زندگی عادی می‌خواستم، چیزی که همه خیلی راحت داشتن و برای من یه آرزو بود… ولی تو خیلی بیشتر از یه زندگی عادی بهم دادی…ازت ممنونم!”
مرد با لبخند نگاهش کرد و دستش را محکم‌تر فشرد…

******
با اوج گرفتن ناگهانی درد در سینه از خواب بیدار شد… لبخندِ ناشی از خواب خوشی که دیده بود، هنوز محو و گنگ بر صورتش برق می‌زد.
‏درد قلب امانش را بریده بود. یک قرص مسکن از قوطی روی میز کنار تخت برداشت و با چند قطره آب قورتش داد.
چشمانش را دوباره روی هم گذاشت، با صدایی لرزان از بغض، آرام و پر از حسرت زمزمه کرد:
‏”فقط یه زندگی عادی، همین…”
‏و دوباره به خواب رفت…‏

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    واقعا من چقدر دوست دارم داستاناتو خیلی دوستشون دارم

  2. سمیرا جهانشیری گفت:

    قوطی قرصهای این قلب بی قرار که تمام بشود،
    مرگ هم می آید…

    زیبا بود داستانتون، بهتون تبریک میگم

  3. فریده فرد گفت:

    دوست عزیز بهتون تبربک میگم باخوندن داستانتون واقعا لحظات احساسی خوبی را برام رقم زدید 👏👏👏👌👌👌🌺

  4. سلام
    من که پیگیر داستان هاتون هستم این داستان ها رو نسبت به ایده های قبلی یک حرکت رو به جلو می بینم، در حالی که داستان قبلی تون به نظرم درجا زدید ولی تو این داستان، شوک نسبتا خوبی رو به مخاطب وارد کردید.

    تمجید از توصیف کردن و توجه استادانه به جزئیات که دیگه تکراری شده مخصوصا تو این قسمت واقعا لذت بردم ؛
    این بخش‌های حوصله سربرهم همیشه جزوی از آرزوی شیرین تحصیل در این دانشگاه بود، مگر نه؟! پس این اشتیاق برایش بی‌معنا نبود. به این چیزها فکر می‌کرد و لبخندی محو بر لب داشت…
    تحلیل زیرکانه و عمیقی بود از احساس یک ادم تو این شرایط

    بی صبرانه منتظر داستان ِ بعدی و بعدی و بعدی هستم …