تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مداوای پوارو
نویسنده: mahboubehchangiz6

👫
سلام
مارپل همانطور که اشک میریخت تکه های پوارو را به اورژانس بیمارستان رساند تا دکترها هر چه سریعتر جنازه یِ آش و لاش او را سر هم کنند .
جراحان تا پوارو را دیدند بلافاصله به اتاق عمل بردند بعد از مدت زمان طولانی اورا به بخش اوردند.
همانطور که مارپل داشت انتظار میکشیدتا پوارو چشمانش را باز کند با خودش دنیای بدون پوارو را تجسم میکرد که چه قدر میتواند وحشتناک باشد.انهم در این کشور غریب و در این ایام کرونایی که ادمها تنهاتر شدند.

اصلن داشت فکر میکرد پوارو را برای خودِشخص پوارو دوست دارد و یا برای منفعتهایی که از بودن با پوارو میبرد دوست دارد .ایا به خاطر ترس از تنهایی در کنار اوست؟
داشت به کارهایش فکر میکرد که در لحظه خشم چه قدر غیر منصفانه با پوارو برخورد کرده است.
او بود که خواسته بود با نوشتن نامه مهرش را به او نشان دهد و حالا که خوشحالی او را دیده بود نتوانست بر خشم ناشی از گرسنگی ،خستگی ،حرفها و افکار بیان نشده با پوارو غلبه کند.
درست است که چیزی برای خوردن در خانه موجود نبود تا رفع گرسنگی کند و تا حدود زیادی حق داشت ولی میتوانست بعد از فروکش کردن خشمش موضوع را بیان کند.
ایا واقعن پوارو همیشه بی مسئولیت بود و یا بی جنبه، یادش امد که شبی که مارپل تب کرده بود پوارو تا صبح بر بالینش نشسته بود در حالیکه الان فکر نمیکرد خودش بتواند چنین کاری برای پوارو کند چون در موقع ناراحتی خواب بر او چیره میشد پس اگر پوارو این صحنه را ببیند باید او را متهم به بی محبتی کند ؟
یادش آمد که چه قدر در رسیدگی به پرونده هایش به او کمک کرده بود در حالیکه وقت سر خاراندن نداشت و هیچ وقتی اخمی بر چهره اش نیاورد.
بارها شده بود که مارپل غذا را به خاطر توجه و اهمیت به پرونده ها سوزانده بود و همیشه پوارو میگفت خدا نگهداره این مرغها رو که تخم میکنند و بعد با یک نیمرو سر وته شام را هم میاورد.
خوشبختانه دکتری که برای معاینه وضعیت جسمانی پوارو امده بود گفت خانم مارپل خطر از سر اقای پوارو گذشت تقریبا تمام اعضای بدنش را بهم بند کردیم ولی قلبش را به سختی.
مارپل گفت چرا ؟
گفت زیرا بهبود قلبش بدست شماست و با مهربانیهاو رفتارهای درست شما ترمیم خواهد شد چون چاره التیام قلبش محبت است و محبت هیچ کس تاثیرگذارتر از شما نخواهد بود.
مارپل خدا را شکر کرد و تصمیم گرفت در موقع ناراحتی علاوه بر دیدن نقاط منفی نه تنها شخص پوارو بلکه تمام عزیزانش ،نقاط مثبت انها را نیز به خاطر اورد تا بتواند درست تر و منطقی تر قضاوت نماید.
پ.ن: مارپل و پوارو از ماسک استفاده کرده اند 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    خیلی خوب بود. زیبا سورئال می نویسید. منظور به داستان های قبلیتون هم هست 🙂