تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لوبیای سحر آمیز
نویسنده: mahboubehchangiz6

اشکهایش را مانند جوجه تیغی به اطراف پخش می¬کرد، مغازه را بهم ریخته بود و مادر نمی¬توانست کودکش را که مانند کوکوی وارفته بر روی زمین پخش شده بود جمع کند و نمی¬دانست که چه عکس العملی باید در مقابل رفتار فرزندش نشان دهد تا از طرف مردمِ پرفسور جماعت، مورد قضاوت و نکوهش قرار نگیرد. هر ترفندی را بکار بست تا شاید کودکش را از خرید این وسیله منصرف کند نشد که نشد و در نهایت فریادهای گوشخراشِ فرزند بر منطقِ مادری غلبه کرد و مادر تسلیم شد .
مادر مانند یک مرغِ پرکنده به فروشنده گفت: آقا ببخشید مسئولیت خرید این اسباب بازی با من، لطفا یه بسته از لوبیای سحر آمیز به من بدید. می بینید که هر کار می¬کنم آروم نمیشه . بذارید تجربش کنه خودش می فهمه.
فروشنده : چشم بفرمایید ولی من جای شما بودم کوتاه نمی اومدم چون بچه همه چیز رو متوجه نمی شه.
مادر : حواسم هست، فعلا که شما جای من نیستید . متشکر از توضیحاتتون و با این جواب مشت محکمی بر دهان فروشنده زد تا به خودش ثابت کند که حداقل از پس ِفروشنده برآمده است و بعد از اتمام خرید مغازه را با عصبانیت ترک کرد .
سه روز بعد در روزنامه حوادث چنین نوشتند : پسربچه ای توسط حیوانات وحشی که با غوطه ورکردن لوبیا های سحر آمیزش در آب گرم بوجود آمده بودند، بلعیده شد وکارشناسان به والدین هشدار داده بودند در خرید اسباب بازی برای کودکانتان دقت کنید . البته بچه آنچه را که تجربه کرد برای همیشه متوجه شد .
نکته اخلاقی: به حرف یک متخصص گوش کنید نه به حرف همه یِ مردُم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما