تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جاسیگاری سیمانی
نویسنده: mahboubehchangiz6

🚭🚮
چند وقت بود که مردی، کنار دریا میرفت ودر ساحل می نشست و همونطور که تو تنهایی خودش شنا میکرد سیگاری هم دود میکرد و اصلن حواسش به اطرافش نبود و خاکستر اون سیگار رو به یاد ایام برباد رفته عمرش ، روی شنهای ساحل میریخت و گریه میکرد .
ماسه ها و شنها که از خاکستر سیگار خیلی دچار سوختگی شده بودندو هم شهرشون داشت کثیف میشد ، مونده بودند با این کار پیرمرد چی کارکنند؟
این بودکه تصمیم گرفتند از قبیله خاک رس های همسایه کمک بگیرند که آدمهای سردی بودند و خواستند ببنند اونها میتونند با عقلشون کمکی بهشون بکنند .
بعد ازملاقات ریش سفیدهای دوقبیله رسها گفتند ما میتونیم بیاییم کمکتون کنیم و حاضریم چند تا مدافع براتون بفرستیم ولی بدونید که ممکنه افراد قبیله های ما ،جونشون رو از دست بدند اونها گفتند باشه اگر کمکی به حال ما بکنید ما نصف دریا رو به نام شما میزنیم .
افراد رسی راهی کنار دریا شدند قرار شد وقتی پیرمرد خاک سیگارش رو زمین میریزه اونها دور هم حلقه بزنند تا پیرمرد اونها رو ببینه و خاکستر سیگارش رو اونجا بریزه و افراد دیگری هم محافظ بایستند تا روی اینها اب بریزند تا این سربازان فداکار دچار سوختیگی نشند .
اوایل کار که پیرمرد اصلن متوجه نشد و انقدر خاکستر روی افراد رُسی ریخت که کلی کشته شدند چونکه انقدر سوختگی زیاد بود که آب ریختن افراد روی انها فایده ای نداشت و انقدر تعداد کشته شدگان زیاد بود که به صورت کوهی درآمدند و بعلت اب زیادی که به انها داه شد تبدیل به مجسمه های سیمانی شدند حسابی از این کار داشتند خسته میشدند تا این که پیرمرد روزی میخواست که رد شود پایش به انها گیر کرد و نزدیک بود با سر به زمین بخورد ، زیر پایش رو نگاه کرد و گریست و گفت جاسیگاری تو اینجا بودی من تا حالا ندیده بودمت .

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    داستان مفهومی زیبایی بود