تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سیاهی سایه‌ها
نویسنده: محدثه ظریفیان

 

«دیشب خوابی عجیب دیدم. خواب دیدم که خانه‌مان در سیاهی غلیظی فرو رفته است. آنقدر سیاه که هیچ چراغی توان روشن کردن خانه را نداشت.»

با قلمو بر بوم نقاشی‌اش ضربه ‌زد و با چشم تناسبات تصویر مرا بر بوم برانداز ‌کرد. گفت:« حتما برق رفته بوده.»

بر روی چهارپایه تکانی خوردم و گردن خشک شده‌ام را آهسته جابه‌جا کردم و گفتم: «نه. اوایل صبح بود. صبحی که خورشیدش سیاه و کدر شده باشد.»

رنگی بر بوم زد و گفت: «خورشید گرفتگی ساده‌ای را دیده‌ای درحالی که برق خانه‌مان رفته بود.»

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «هوفففف… من فقط حدس زدم که در خواب چنین چیزی دیده‌ام. اما علتش را هنوز نمی‌دانم. آنقدر هم ساده به نظر نمی‌رسید.»

آهسته انگشتانم را که به گزگز افتاده بود تکان دادم: «پس علت آن ترس دلهره‌آور چه بود؟ هوم؟ به محض آنکه خانه در تاریکی فرو رفت، انگار که قلبم را از سینه‌ام بیرون کشیده باشند نفس‌هایم به شماره افتاد و عرق بر بدنم نشست. آن سیاهی کورکننده… آن ترس ناگهانی… نمی‌دانم گویی مرا تماشا…»

جمله‌ام را ناتمام گذاشت و با عجله گفت:« صبر کن…» و از جایش بلند شد. به سمتم آمد. موهایم را مرتب کرد و گردنم را کمی به چپ چرخاند. ادامه داد: «پس تاریکی تو را می‌پایید؟»

مچ دستش را قاپیدم و ملتمسانه گفتم: «دِنزِل من دارم می‌لرزم و تو از سر لودگی جمله‌هایم را تکرار می‌کنی؟»

دستم را رها کرد و با عصبانیت غرید: «هی… چرا حرکت می‌کنی. زاویه طرح را برهم زدی‌. بنشین. نه… آنجا…»

و کمی مرا جا‌به‌جا کرد. اما به محض آنکه رعد و برق از پشت شیشه‌ها آسمان ابری صبح را روشن کرد از جایم پریدم. بدنم به لرزش افتاد و دندان‌هایم برهم خورد.

دِنزِل با دلهره‌ای ناگهانی که گویی از من قرض گرفته بود گفت: «کِیت اون فقط یک رعد و برق معمولی بود.»

انگار که خطاب به خودش گفته باشد، چراکه خودش نیز می‌لرزید. پس از سکوتی کش‌دار قطرات باران به سمت پنجره هجوم آوردند و یکی‌یکی با صدایی گوشخراشی بر شیشه فرود آمدند.

بدون هیچ مقدمه‌ای ترس و دلهره به خشمی عجیب بدل شد. دست‌هایم را مشت کردم و گفتم: «اگر دوباره به سراغم بیاید چه؟»

دِنزِل دست‌هایش را بر دور بازوهایم حلقه کرد و گفت: «بس کن. سال‌ها از آن ماجرا گذشته‌. نمی‌تواند دوباره برگردد. نمی‌تواند چون مُردنش را به چشم دیدم.»

سرم را بر روی شانه‌اش گذاشتم. لباس روشنم از لکه‌های رنگین قلمو کدر و چرکین شد. گفتم: «اما اگر آن اتفاق تمام حقیقت نبوده باشد چه؟ هان؟ ما از آن شهر به اینجا آمدیم. گمان می‌کنیم همه چیز تمام شده اما حقیتت چیز دیگه‌ایست.»

به چشمانم زل زد. نگاهش کردم و چند بار پلک زدم. «خودت خوب می‌دانی به چه چیز فکر می‌کنم.»

با تکان دادن سر به چپ و راست گفت: «احتمال آنکه زنده مانده باشد ۱۰ درصد است. چرا با ۱۰ درصد احتمال می‌خواهی خودت را بترسانی؟»

با آستین آب بینی‌ام را پاک کردم و گفتم: «توجیه‌اش نکن. تو هم حسش کردی. ترست این را می‌گوید.» لبخند کوچکی زدم و موهایش را نوازش کردم. «نمی‌خواهی حقیقت را بپذیری.»

فورا از جا پرید. از من فاصله گرفت و بدون آنکه خودش بخواهد قلمو را به گوشه‌ای پرتاب کرد. رویش را از من برگرداند. شانه‌های پهنش نیمی از عرض پنجره را پوشانده بود. به قطرات باران چشم دوخت. گفت: «حقیقت برود به درک. قبول نمی‌کنم…» و سرش را به چپ و راست تکان داد. «تصور آنکه تو خود شیطان باشی، مضحک و بی‌معناست.»

و خندید. خنده‌ای تلخ و از سر عصبانیت. شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفت. ادامه داد: «حقیقت برایم مهم نیست. نمی‌خواهم از دستت بدهم.» کمی مکث کرد. باران شدیدتر شده بد وآسمان کبود و گرفته به نظر می‌رسید. «تو هیچ مدرکی نداری.»

دستانم را به دور بازوهایش حلقه کردم و گفتم: «خوب فکر کن. من هیچ وقت نتوانستم صورت واقعی‌ او را ببینم. حتی وقتی آخرین بار در مقابلم ایستاده بود… .باید علتی داشته باشد که اینگونه خودش را از ما مخفی می‌کرد.»

«این دلیل کافی نیست.»

آهی کشیدم و گفتم: «نه نیست.»

به سمتم چرخید و بی‌مقدمه گفت: «می‌خواهی همین فردا صبح وسایلمان را جمع کنیم و به شهری جدید برویم؟ صاحب‌خانع آنقدرها هم بدقلق نیست. مطمئنم کوتاه می‌آید. این کمترین کاریست که می‌تواند در حق یک زوج تنها بکند.»

فورا گفتم: «نه… نمی‌خواهم. نمی‌خواهم به یک کلبه دور افتاده وسط جنگل بریم و تا ابد خواستار زندگی بی‌دردسری باشیم. نمی‌خواهم از حسی که هرگز رهایمان نمی‌کند فرار کنم.»

اولین قطره اشک را با سر آستین پاک کردم «زمانی برای موفقیت‌هایمان جشن می‌گرفتیم. جشنی که تنها شرکت‌کنندگانش من و تو بودیم. هردو به طرز عجیبی از خانواده‌هایمان دور افتادیم. و این دور افتادن ناخواسته و بر سر تقدیر بود. اما تا به حال به تنهایی‌مان فکر کردی؟ گویی هیچ کسی حاضر نیست به خانوده کوچک دو نفره‌مان نزدیک شود. هرچند ما از محبت برای دوستانمان کم نمی‌گذاشتیم.»

به میان جمله‌ام دوید: «می‌خواهی چه بگویی؟»

«از سرگذشت عجیبمان. از طلسمی که بر زندگی‌مان سایه انداخته. به آن فکر کردی که چرا هرگز داستان‌هایم پایانی خوش ندارند؟ هرگز قهرمانانم طعم پیروزی را نچشیده‌اند؟ یا خودت. گمان می‌کنم آنقدر درگیر کشیدن تصاویر بر بوم‌های نقاشی‌ات شده‌ای که نمی‌دانی همه آنها سیاه و چرکین‌اند…»

«کیت چرا همه چیز را به هم ربط می‌دهی؟»

«صبر کن صحبتم تمام نشده. ربط می‌دهم چون من و تو طلسم شده‌ایم.»

آهسته خندید. سپس خنده‌اش به قهقهه بدل شد. هِن‌هِن‌کنان گفت: «چه چیز باعث شده چنین داستان‌سرایی به ذهنت خطور کند؟»

کمی مکث کرد، سپس بر سرم فریاد کشید: «بسه… تمامش کن…»

دندان‌هایم را برهم ساییدم و گفتم: «هیچ وقت آنقدر بی‌منطق ندیده بودمت.»

و از هم فاصله گرفتیم. باران بر شیشه می‌کوبید. هرازگاهی خورشید از پشت ابرهای تیره بیرون می‌زد و نور ضعیفی را بر کف اتاق می‌انداخت. صدای بوق ماشین‌ها به ضربه‌های پی‌درپی چکش بر میخ گیر افتاده در دیوار می‌مانست.

بازوهای عریانم را مالش دادم بلکه تنم گرم شود. به سمتش چرخیدم و همان که خواستم صحبتم را از سر بگیرم به چشمانم زل زد. انگار که می‌خواست مانع صحبتم شود. هرچند سکوتم بیش از چند ثانیه ادامه نیافت: «دِنزِل ما زیاد فرصت نداریم. باید به توافق برسیم.» لحن صحبتم آنقدر جدی و خشن بود که جرئت نکرد بیش‌ از این مانعم شود.

چانه‌اش را خاراند و گفت: «منظورت را دقیق بیان کن.»

فورا گفتم: «باید کمک کنی تا این ماجرا تمام شود. به هر قیمتی که شده. حتی اگر مجبور شوی به من شلیک کنی.»

نزدیک آمد. اما من به عقب خزیدم. با صدای آرامی گفت: «صبر کن کِیت. تو نمی‌توانی بر پایه حدس‌هایت برنامه بریزی. باید مطمئن شویم.»

گفتم: «پس امتحانش می‌کنیم. همه چیز بستگی به عکس‌العمل من در آن لحظات دارد.» آب گلویم را قورت دادم و پشت گردنم را خاراندم «اما باید آماده هرچیزی باشیم. و من… و من برای این کار آن اسلحه کوچیک را در کشو میز تحریرم گذاشته‌ام.»

دستم را کشید و گفت: «کِیت این مسخرس. می‌گویی منتظر بمانیم تا تو هویت اصلی‌ات را مشخص کنی؟»

پیروزمندانه گفتم: «دقیقا.»

و از فرط خوشحالی بر روی پاهایم بالا و پایین پریدم. اما دِنزِل نخندید. نه تنها نخندید بلکه چشم‌های درشت و مشکی‌اش خیس شد. رویش را برگرداند. سکوت کردم. با صدایی لرزان گفت: «اولین باری تو را که دیدم، نگاه عجیبت مرا به سمتت کشاند. آن روز، درست یادم نیست اما گمان می‌کنم که در کتابخانه بودی. کتابخانه مرکزی شهر. من آمده بودم که با مسئول کتابخانه دست به یقه شوم. مردک حق بیمه‌اش را پرداخت نمی‌کرد. آن روزها من در شرکت خصوصی بیمه کار می‌کردم. و شرکت قصد داشت هرطور که شده مرا اخراج کند. گرفتن حق بیمه کتابخانه آخرین شانس من بود. بدون مقدمه بحثم را با او شروع کردم. صدایم را بالا بردم و او مرا تهدید کرد که اگر کوتاه نیایم و به او فرصت دوباره ندهم در دفتر پلیس علیه من پرونده‌ می‌سازد. اما وقتی تو را دیدم که در لابه‌لای قفسه‌های کتاب پنهان شده بودی و تمام مدت بدون توجه به ما کتابی را ورق می‌زدی، آرام شدم. خوشبختانه هیچ پرونده‌ای علیه من شکل نگرفت. هرچند شغلم را از دست دادم. اما بعد از آن روز دوباره به کتابخانه آمدم. برای دیدن تو. می‌دانستم که آنجا در میان قفسه‌ها ایستاده‌ای. بله تو آنجا بودی. پس تعقیبت کردم. و تعقیب کردن من ۲ سال طول کشید تا تو برای اولین بار نگاهم کردی… »

و به صورتم خیره ماند. ادامه دادم: «و من انگار می‌شناختمت. شاید آن روزهای اول متوجه حضورت نشده بودم اما هر جا که می‌رفتم تو بودی… گاهی دور و گاهی نزدیک. به خوبی یادم هست که برای گرفتن مجوز چاپ اولین کتابم به شهر آمده بودم. راستش را بخواهی هیچ ناشری کتاب‌های غم‌انگیز مرا چاپ نمی‌کرد. اما هر روز به همان کتابخانه می‌آمدم. و قرار نبود بیش از ۲ ماه در شهر بمانم اما ماندگار شدم. می‌بینی؟ هردویمان مسیری مشابه را طی کرده‌ایم. انگار که سرنوشت هردویمان را به یک‌دیگر گره زده باشند. یکباره سختی‌هایمان رنگ باخته و بی‌اهمیت شده بودند؛ چون یک‌دیگر را یافته بودیم.»

صورتم را به سینه‌اش چسباند و نالید: «کِیت نمی‌خواهم تو را از دست بدم. این را می‌فهمی؟»

گفتم: «پس حقیقت را بپذیر دِنزِل… کوتاه بیا… بگذار همان چهره معصوم و آرام مرا به یادگار داشته باشی.»

رد و برق دوباره آسمانِ غم‌زده را روشن کرد. این‌بار شدیدتر و هولناک‌تر از قبل. جهت بارش باران تغییر کرد. باران مستقیما بر پنجره یورش برده بود.

گفتم: «حسش می‌کنم دِنزِل. درست همین جاست. در همین خانه.»

سرش را به درون موهایم فرو برد و نالید: «بس کن.»

به محض آنکه رعد و برق دوباره آسمان را روشن کرد، طوفان شیشه اتاق را شکست و کاغذهای تلنبار شده بر روی میزم را به دورن گردباد کوچک خود کشاند. گردباد همانطور که در درون اتاق می‌چرخید چند تابلو را از دیوارها کند و درنهایت بوم نقاشی دِنزِل را بر زمین انداخت.

انگار که دسته‌ای سوزن در قلبم فرو کرده باشند، سینه‌ام به درد آمد و حال تهوع معده‌ام را سوزاند. بر روی زانوهایم خم شدم و درحالی که با صدای خش‌داری فریاد می‌کشیدم گفتم: «کشوی اولی.»

و همانطور که کف را از دهانم پاک می‌کردم، گوشه لباسم را چنگ انداختم. دِنزِل سراسیمه به سمتم دوید. اما همین انگشتانش بازویم را لمس کرد فریاد کشیدم: «برو عقب.» و خدا می‌دانست که چه چیزی در چشمان گُر گرفته من دیده بود که فورا از من فاصله گرفت.

دوباره به سمت کشوی میز تحریر اشاره کردم و گفتم: «اسلحه را آنجا گذاشتم… »

باران به درون اتاق هجوم آورد و به همراه گردباد هرچه سر راهش بود را خیس می‌کرد. پس از آنکه بر سر و صورت‌مان بارید، آهسته آهسته دور شد. انگار که بندبند تنم به مرز انفجار رسیده باشد به خودم می‌پیچدم و تکرار می‌کردم: «کشوی میز.» تن صدایم خشن و زمخت شده بود. دِنزِل همانطور که خیره نگاهم می‌کرد آهسته نفس می‌کشید. بدون آنکه توجهی به حرف‌هایم داشته باشد دوباره جلو آمد. سعی کرد مرا از روی زمین بلند کند. اما پیش از آنکه نزدیک‌تر از آن شود جمله‌ای نامفهوم را فریاد کشیدم و به سمتش حمله کردم. او را به سمت میز کشاندم و پس از آنکه شوهر بی‌چاره‌ام را بر زمین کوباندم سنگین و خشن نگاهش کردم. صدای نفس‌هایم به خس‌خس خرسی گرسنه شبیه شده بود. چشمان مرا که دید، ناخودآگاه به سمت کشو میز هجوم برد. با عجله و سراسیمه اسلحه را بیرون آورد. گفتم: «خوب است. حالا انجامش بده.» جمله‌ام درلابه‌لای صدای طوفان منعکس شد. اما آن صدا متعلق به من نبود. بود؟ همانطور که دستانش می‌لرزید و آب از صورتش می‌چکید نالید: « نمی‌توانم.»

اخم‌هایم را درهم کردم و بر میز مشت کوبیدم: «الان.»

و در صورتش نفس کشیدم. صورتش سرد می‌نمود یا من اینگونه حس می‌کردم. اسلحه‌ را به سمت من گرفت. دستش را چنگ زدم و گفتم: «هومممم درسته… »

اما نتوانست. آن موجود بدبخت فلک زده نتوانست در صورتم شلیک کند. وحشت زده و گریان اسلحه را پایین آورد و گفت: «کِیت نمی‌توانم. من مطمئن نیستم که تو خود شیطان باشی.»

خنده‌ای سرسری تحویلش دادم و بی‌توجه به او به سمت دستگاه گرامافون قدیمی رفتم. صفحه مورد علاقه‌ام را گذاشتم و سوزن را بر روی صفحه قرار دادم. موسیقی ابتدا با صدای خش‌دار اما سپس به وضوح از بلندگو پخش شد. ریتمی آرام. آه صدای ویلن دوست‌داشتنی به همراه پیانو. ترکیبی بی‌نظیر. از خوشحالی فریاد کشیدم: «دِنزِل گوش بده. سازهای احساسی برای لحظه‌ای احساسی. این لحظه احساسی‌ترین لحظه زندگیمان خواهد شد…»

نزدیکم آمد. با دست‌های سردش صورتم را نوازش کرد‌. گفت: «حالت خوب می‌شود. مطمئنم…»

اما ترسش چیز دیگری می‌گفت. انگار از من دور شده بود. هزاران مایل. گویی مرا نمی‌شناخت.گفتم: «کاش هرگز مرا نمی‌دیدی.»

و آهسته اسلحه را از دستش کشیدم. آن را به سمتش آوردم. صدای موسیقی ریتم تند غیرمنتظره‌ای به خود گرفت. وقتی مطمئن شدم که صدای شلیک با ریتم موسیقی همخوانی خواهد داشت گفتم: «باید به حرف‌های کِیت گوش می‌دادی. راست می‌گفت..»

و شلیک کردم. جسم بی‌جانش بر زمین افتاد و معده‌ام تیر کشید. صداها در گوشم محو شد و دستانم بی‌حس. بر زمین افتادم و همانطور که رد خون سرخش را دنبال می‌کردم خندیدم. خنده‌ای از سر وحشت. خنده‌ای که به فریادهای بلند بدل شد.

صدای موسیقی در گوش‌هایم شنیده شد. بلند و بلندتر. گویی شدت باران داشت فروکش می‌کرد. از پشت پلک‌های بسته گردبادی را که از پنجره بیرون می‌رفت دنبال کردم. درد دوباره بدنم را فرا گرفت. نوک انگشتانم گزگز کرد و صورتم سرد و متعادل شد.

فورا چشمانم را باز کردم و به سمت بدن بیجان دِنزِل خزیدم. او را درمیان خونی سرخ یافتم فریاد کشیدم: «چرا؟»

و به سمتش چرخیدم. همانطور که در سایه اتاق ایستاده بود با همان صدای خشن و دورگه‌اش خندید و گفت: «گمان می‌کردم تراژدی زیبایی می‌شود. راستش را بخواهی کِیت تا به الان هیچ زوجی به خوش‌بختی شماها ندیده بودم. حق بده که حسادتم فوران کند…»

به چشان سیاه و کبودش زل زده بودم و از پشت پلک‌های خیسم  دِنزِل دوست‌داشتنی‌ام را نگاه می‌کردم. من او را کشته بودم. من شوهرم را کشته بودم.

ادامه داد: «نه… نه… اشتباه نکن. تو او را نکشتی. تو آنقدر احمق بودی که حاضر شدی برای نجاتش جانت را بدهی… سختش نکن کِیت… من او را کشتم. از سر حسادت و بی‌حوصلگی. راستش هرچه تلاش کردم تا زندگی‌تان را نابود کنم، نشد. شما دوتا احمق‌ترین انسان‌هایی هستید که دیدم. البته که سرگرمم کرده بودید… ولی خب باید تمامش می‌کردم.»

سر بیجان دِنزِل را در آغوش گرفتم و از شدت هق‌هق چشمانم به سیاهی رفت.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما