تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تلنگر
نویسنده: mahboubehchangiz6

با عجله از راننده تاکسی پرسیدم آقا ببخشید تجریش میرید؟ گفت آره بشینید. همانطور که با خوشحالی در صندلی جلو ماشین راننده نشسته بودم داشتم به معنی جمله” تلنگرش بزنید خونش می چکد از دست این مرد” که درکتابی خوانده بودم فکر می¬کردم و اینکه چه لزومی به استفاده از جملات سخت و غیر قابل فهم است. از سلولهای خاکستری مغزم کمک خواستم ولی آنقدر سلولهای مغزم با هم درگیری داشتند که وقت پاسخگویی به سوال من را نداشتند. بعد از چند دقیقه انتظار سعی کردم محیط را طرب انگیز کنم و کردم، بعد از گذشت حدود پانزده دقیقه به آقای راننده گفتم آقا ببخشیدکی راه می¬¬¬ افتید من عجله دارم. سرش را داخل ماشین کرد وگفت: خانم چه عجله ایه شما که ضبط رو روشن کردی بدکه نمیگذره حالا میریم.
چشمانم را از حدقه درآوردم و نگاهش کردم. بعد با عجله پیاده شدم و گفتم من پیاده می¬ شم با یه ماشین دیگه میرم .
به محض اینکه پیاده شدم ۳ نفر سوار شدند بلافاصله خواستم سوار ماشین شوم راننده اجازه نداد و گفت نمیشه شما سوار شی و داد زد تجریش یه نفر تجریش یه نفر .
به محض اینکه خواستم حرفی بزنم ظرفیت تاکسی تکمیل شد و مثل برق از جلویِ چشمانم گذشت. ناگهان سلولهای مغزم گفتند حالا معنی یِ “تلنگرت بزنند خونت می چکد از دست این مرد” را فهمیدی فکر کردی ما حواس مون به تو نیست !!

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما