تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دایی نابغه
نویسنده: mahboubehchangiz6

انگار مثل پتکی تو سرش چیزی کوبیدند طبق معمول خواب مونده بود این بار نمیدونست برای دیر رسیدن به سر کارش چه بهانه ای بیاره .باعجله لباسهاش رو شنبه یکشنبه تنش کرد ‌کیفش رو برداشت به سمت خیابون دوید .دید خیابون خیلی شلوغه و بهتر دید برای عبور ازش، از پله برقی استفاده کنه. با سرعت نور رفت، رو پله برقی ایستاد. دید هر چه قدر تلاش میکنه بالا نمیره دوباره به ساعتش نگاهی انداخت دلشوره ها تو دلش مجلس عزا برپا کرده بودند و راهپیمایی اعتراض آمیزی توی سرش به پا شده بود. بخاطر همین پشیمون شد عقلش از کار افتاده بود نمیدونست چه خاکی میخواد تو سرش بریزه .اینه که همون طور مثل تارزان پرید وسط خیابون و باعجله خودش رو رسوند به سمت دیگه خیابون . راننده ماشینی سرش داد کشید خیلی بیشعوری اگر زده بودم بهت هزار جور برام دردسر درست میکردی .دایی نابغه نمیدونست چرا روزش اینجوری شده .جلوی یه ماشین رو گرفت و گفت سهروردی گفت بفرما. دایی صندلی کنار راننده نشست وهمزمان یه آقای دیگه صندلی عقب ماشین سوار شد .دایی تو فکر بود که تاکسی گفت آقا رسیدیم ته خط سید خندان پیاده نمیشید میخواهید با هم تشریف ببریم منزل ناهار در خدمت باشیم .دایی گفت ببخشید من حواسم نبود میخواستم سهروردی پیاده شم .ناگهان دستی به شونه دایی خورد و مسافری بودکه همزمان با او سوار ماشین شده بود و گفت آقا خیلی بانمکی به مولا . روزم رو شاد کردی .اینکه از پله برقی رو به پایین میخواستی بری بالا و بعد هم چه قدر تلاش کردی ،در نهایت خسته شدی رها کردی .قسمت دوم از خیابان با عجله رد شدی و با سر رفتی تو تیر چراغ برق و راننده هم چه جور ناسزا میگفت .سوم اینکه از ماشین پیاده هم نمیشدی .همونطور که از خنده روده بور شده بود گفت امیدوارم بازم ببینمت که انقدر باحالی .هفته خوبی داشته باشی
دایی متوجه شد نه فقط خدا بلکه گاهی اوقات بنده های خدا مانند دوربین نامحسوس آنچنان کنترلت میکنند که انگشت به دهان  بمونی 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما