تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تولد
نویسنده: mahboubehchangiz6

قدمم مبارک
دیگه استخر برام کوچیک شده بود و نمی تونستم شنا کنم .بیرون استخر پر از یه سری غول بود که بچه غولهای خیلی قشنگ رو داشتند می آوردند .

صدا میومد میگفتند اسپند دود کنید .اسپند دیگه چیه ؟ چه قدر اون بیرون شلوغه . چه قدر دوست دارم برم بیرون ببینم چه خبره ؟ یکی میگه اونجا بچین ،اون یکی غوله میگه اول زیرش رو جارو کن بعد بچین .

اون یکی میگه خوش به حالش چه چیزایی داره .

یه دفعه چشمم به بچه غولی افتاد که موهاش بلند بود و فشارش میدادند صداش در میومد بعد همه غش غش میخندیدند یه چیز میکردند تو دهنش ساکت میشد همه میگفتند این خودش بچه است دیگه آدم اینو داره بچه میخواد چی کار .انقدر دوست داشتم که برم پیش بچه غوله .انقدر بی تاب شده بودم که با سر زدم دیوار استخر رو سوراخ کردم وصاحب استخر گفت وای کیسه آبم پاره شد .همه میدویدند یکی میگفت قابله صدا کنید یکی میگفت ببریم بیمارستان .خلاصه تا به خودشون بجنبند من با سر اومدم بیرون و بعد دستام و بعد پاهام .

صاحب استخر که جیغ و داد میکرد و مامانش رو صدا میزد به خانم چاق و سیاه با سوراخ دماغهای لنگه به لنگه اومد گفت ننه نترس من پیشتم بچه ات به دنیا اومد .یکی نیست به این جونور بگه تو این هاگیر واگیر الان چه وقت به دنیا اومدنه .یه بشگون ازم گرفتند دردم گرفت و کلی گریه کردم و خندیدند گفتند خدا رو شکر سالمه .معلومه که سادیسم دارند چون اون همه غول داشتند به گریه من میخندیدند .یه دفعه صدایی اومد قابله رسید ننه برگشت گفت والله من این مدل بچه ندیده بودم روز سیسمونی با این عجله بیاد فقط مونده بند ناف، ولش کنی همین بچه خودش بند نافش رو پاره میکنه

.خانم قابله با قیچی استریل بند ناف رو پاره کرد و بد من رو شست .گفت ماشالله اینکه همش دماغه ،مثل لبو قرمزه ، نکرده بزاره کامل شه دیگه چهارتا عروسک انقدر ذوق داشت بپره بیرون . یه غول دیگه با عجله اومد گفت میشه ببینمش ننه گفت اگر بابای بچه نبینه کی ببینه .گفت حسین آقا بچه دختره .خداروشکر اگر مُردی گریه کن داری ولی صد هزار مرتبه خداروشکر پولی نداری که ارث برسه به دوماد .غول پدر که نیشش بسه شد منو بغل کرد. همه گفتند فکر نمیکنیم بمونه چون خیلی ضعیفه .غول پدر گفت تا ده روز بمونه من پاداشش رو بگیرم بعد مُرد هم مُرد .من هم چشمهام رو باز کردم و با تمام وجود روش شاشیدم تا اون باشه از این حرفها نزنه . غول پدر گفت اینکه منو نجس کرد و من رو گذاشتند تو بغل صاحب استخر فقط اون منو بغل کرد و بوسید گفت دخترم من همیشه مواظبت هستم نگران نباش.جات همیشه تو قلب منه و همونطور که به حرفهاش گوش میدادم خوابم برد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما