تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

امتحان
نویسنده: mahboubehchangiz6

دخترک با ناراحتی تمام وارد اتاق شد و سلام داد .مادر او را نگاه کرد وگفت :علیک سلام دخترم خوبی ؟ چیزی شده ؟ مگه کشتی هات غرق شده دخترم ؟
دخترک با ابروهای تابیده شده در هم و لبهای اویزان گفت بله مادر کتابچه تمرینم را دوستم گرفته بود و من برای شب امتحان رفتم دفترم را پس بگیرم به من نداد و من به ناچار درس نخوانده سر جلسه امتحان رفتم وبلد نبودم به سوالاتم جواب دهم ولی او همه را پاسخ داد .
🌹
مادر نگاهی کرد گفت پس تو که امتحان داشتی چرا دفترت را به دوستت دادی ؟
دختر گفت برای اینکه همیشه به من گفتید که اگر کسی ازت کمک خواست بهش نه نگو تا خدا هم کمکت کنه خوب من به او کمک کردم ولی رفتم سر جلسه امتحان ولی بلد نبودم به هیچکدام از سوالهام جواب بدم وپایین ترین نمره کلاس راگرفتم و خدا مرا کمک نکرد ولی او بالاترین نمره کلاس را گرفت .
مادر در حیرت این پاسخ ماند و به فکر فرو رفت .

گویا او بود که باید امتحان پس می داد .

خدا رو شکر بابت لحظه حال
#نانومحتوا#داستانک#امتحان#تفکر

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سناریو جالبی بود. امیدوارم این داستان رو در قالب سوالات دختر و حیرت های مادر ادامه بدید. حتما داستان خوبی خواهد شد 🙂

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود