تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اولین روز مدرسه
نویسنده: سمانه عطار اهوازی

آفتاب روی شیشه های رنگی پنجره افتاد  و اتاق را  که کاملاً در تاریکی بود با رنگ های قرمز و آبی روشن کردنور  کم‌کم روی تخت خواب علی که روبروی پنجره بود رسید علی چشمهایش را باز کرد و از روی تخت خواب بلند شد  وقتی متوجه شد که صبح شده است خیلی خوشحال شد گفت :(بالاخره صبح شد) بدو بدو از در  خارج شد از پله آرام و با دقت پایین آمد زیرا چراغ ها  بسته بود و همه خواب بودند پله ها عرضه کمی داشت به طوری  که دونفر نمی‌توانست روی یک پله قرار بگیرند خونه دو طبقه بود طبقه بالا اتاق ها قرار داشت اتاق علی  روبه رو ی  پله ها بود و کنار اتاق مادر و پدر علی بود اتاق  آخر اتاق داداش علی بود که نامش محمد بود و ده سال از علی بزرگتر بود طبقه پایین حال و آشپزخانه قرار داشتند وقتی از  پله ها پایین می آمدند  به حال می‌رسیدیدند کنار حال آشپزخانه کوچکی  وجود داشت که یک میز شیش نفره در آن قرار داشت

علی آرام پایش را روی موکت های  خاکستری حال گذاشت کُله خونه موکت  بود در ورودی  رو به روی آشپزخانه بود علی در را باز کرد و به سمت دستشویی که توی حیاط بود  رفت هوا کمی سرد بود  و نسیمی خنک می وزید علی دست و صورتش را در دستشویی شست خیلی سردش شد نسیم خنک توی صورتش می وزید لب هایش را روی هم گذاشت و دست به سینه  به سمت در ورودی خانه رفت و در را باز کرد و به سمت کرسی که وسط حال بنا شده بود رفت و پاهایش  را زیر کرسی گذاشت روی کرسی ساعتی وجود داشت ساعت شیش صبح بود هوا تاریک و روشن بود مادر علی از توی اتاق بیرون آمد و تند تند پله ها را گذراند و رو به علی گفت گفت:( میخوای زودتر ببرمت مدرسه؟)علی  با ناراحتی گفت:( یعنی بابا و داداش نمیان؟) مادر لبخند گرمی زد و گفت:( پدر دیشب تا دیر وقت سر کار بوده و  داداش امروز نمی خواد بره مدرسه)

امروز یکم مهر است اولین روزی است که علی می خواهد به مدرسه برود علی شش سال دارد امروز می خواهد برای اولین بار به مدرسه برود مادر برای علی توی استکان های کوچک چای ریخت و دورتادور استکان را با لقمه های کوچک پنیر پر کرد علی تند تند لقمه ها و چایی را خورد و بدو بدو از پله ها بالا رفت لباس چهارخونه آبی و خاکستری مدرسه ی   خود را پوشیده کیفش را برداشت و بدو بدو پایین آمد مادرش چادرش را سر کرد علی و مادرش وقتی از در حیاط خارج شدن علی به سرعت به سمت پشت خانه رفت  پشت خانه کوچه ی بمب  بستی بود کوچه بسیار پهن بود ته  کوچه مدرسه علی بود روی پیاده‌روها درختهای  گل کاغذی قرار داشت که آن کوچه را خیلی زیبا می کرد علی به ته کوچه رسید اما در مدرسه بسته بود مادر به  علی رسید و از یک رهگذر پرسید:( مدرسه چرا تعطیل است؟) رهگذر گفت:( امروز ۳۱ شهریور از چرا باید باز باشد؟)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سلام خانم عطار عزیز. داستان خوبی بود. فضای گرمی داشت. سعی میکنم با ذکر چند نکته نقد مناسبی کرده باشم 🙂
    _ از تکرار اسم پرهیز کنید. علی زیاد تکرار شده بود به جاش میتونید از «او»استفاده کنید یا خیلی جاها حتی ضمیر هم به کار نبرید.
    _توصیف موقعیت ها به نظرم خوب بود. مثل اجزای خانه و زمان و مکان
    _حتما بعد از نوشتن یک یا چند بار بازخوانی کنید که غلط های املایی یا کلماتی که مناسب متن نیستند اصلاح شوند.
    _دیالوگ ها رو حتما داخل گیومه «» قرار بدید
    تبریک میگم که به این راه ورود کردید. با قدرت ادامه بدید منتظر داستان های بعدی از شما هستم 🙂

  2. مریم نقاش گفت:

    داستان خوبی بود خیلی عالی به جزئیات پرداخته بودی و واقعا خواننده را در ان فضا مبردی بسیار خوب بود موفق باشی

  3. سمانه عطار اهوازی گفت:

    سلام
    خیلی دوس دارم تمام نظرات شما رو بشنوم
    ممنون میشم همه نظر بدید