تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آموزگار مهربانی
نویسنده: mahboubehchangiz6

🐕
همینکه قدم در آنجا گذاشت صدای پارس سگها توجه اش را جلب کرد ،تعدادی سگ که همه به طرفش می دویدند البته برای استقبال از صاحبشان و شاید هم برای این تازه واردها که چهره جدیدی برای آنها به حساب می امدند .
همراهان او و میزبان کلی از دیدن انها خوشحال شدند فقط او بود که داشت از ترس سکته میکرد و مثل بید شروع به لرزش کرده بود.
دست دوستانش را گرفت و چشمانش را بست .سگها به طرفش میامدند.دوستانش مثل اینکه امدادگران هلال احمر هستند سعی کردند مانع از قبض روحش شوند و مرتب و سریع و پشت سرهم میگفتند نترس چیزی نیست اگر بفهمند میترسی بیشتر سمتت میاند.
تصمیم گرفت که خونسرد باشد و با چشمان بسته به راه افتادتا اینکه همه او را محاصره کردند که هیچ سگی به اونزدیک نشود.نمیدانست چرا اصلن علاقه خاصی به حیوانات نداشت و اصلن دید خوبی نسبت به سگ نداشت تنها حیوان مورد علاقه اش اسب بود.
دیگر خیالش راحت شده بود که در امان است و داشت به حرفهای دوستانش گوش میداد ناگهان حس کرد دستش خیس شده نگاه کرد و دید سگ بزرگی پوزه اش را به دستش چسبانده ودستش را لیس میزند از دیدن این صحنه بقدری ترسید که جیغ کشید و به گوشه ای خزید.
احساس بدی را تجربه کرده بود از رفتارش در مقابل جمع شرمگین شد و سعی کرد خود را عادی نشان دهد.
بعد از حدود یک ساعت تصمیم گرفتند که کمی استراحت کنند نگاهی به دستش که در حال سوزش بود انداخت،توجه اش را تبخال بزرگی که روی دستش از ترس زده بود جلب کرد، به رویش نیاورد که بیشتر از این خود را تابلو نکند.
نمیدانست چرا حس خوبی به حیوانات نداشت البته هیچوقت نمیتوانست ناراحتی اشان را ببیند کمی فکر کرد دید جوابش را نمیداند و اصلن برایش مهم نیست چون مسایل مهمتر و انسانهای مهمتری در زندگی وجود دارد که برای دوست داشتن این حیوانات جای خالی موجود نیست.
تصمیم گرفت در دشت قدم بزند از دوستش خواست که از او عکسی بگیرد، ناگهان دید سگ سینه خیز به سمتش میاید ،خواست پا پس بکشد و از گرفتن عکس منصرف شود ولی خجالت کشید دید موجودی دست دوستی به سویش دراز کرده و اوست که حالا باید این دوستی را قدر بداند.با اینکه سگ زبان نداشت مهرش را از هر زبان عشقی گویاتر بیان کرد.
نگاهش کرد خجالت کشید و دستش را به دورش انداخت و با هم عکس دو نفری گرفتند.
نمیداند او الان کجاست ولی درس بزرگی به او داد که دوست داشتن حد و مرز نمیشناسد .
عاشق که باشی همه کس لایق مهر ورزیدن هستند .
عاشق که باشی قضاوت نمیکنی و دوست میداری با هر شرایطی که موجود مقابل باشد.
برای همه موجودات آرزوی سلامتی دارم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود بر شما. روایت دلچسبی بود. به نظر من آخر کار از فرم داستانی خارج شد شاید بهتر بود احساس شما به عشق در میانۀ داستان بیان میشد. موفق باشید 🙂