تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رهایت خواهم کرد
نویسنده: ساجده صحرانورد

گندم از دور صدایم زد. مامان مامان.. نگاهش کردم و برایش دست تکان دادم و همانطور که بالای سرسره بود خندید. دوباره صدایم زد مامان بیا از من عکس بگیر. گوشی ام را از کیفم دراوردم و از روی نیمکت بلند شدم و به سرسره نزدیک شدم . خندید و گونه اش چال افتاد و هردو دستش را به بالای سرش برد . گفت ببینم چه عکسی از من گرفتی . گوشی را به سمتش گرفتم گفت آره آره عکس خوبی گرفتی و بعد روی سرسره نشست و همانطور که بلند می­خندید سر خورد . با موهای خرگوشی اش بازی میکرد و لی لی کنان به سمت من آمد و گفت  مامان بیا من را تاب بده. از جایم بلند شدم . دستم را می­کشید . گفتم باشد صبر کن دارم میایم . کیفم را روی دوشم انداختم. دو تا تاب آنجا بود و هردو خالی بودند. دستش را گوشه لبش گذاشت و گفت : هوممم من رنگ زرد را دوست دارم. نشست روی تاب زرد و بلند شعر می­خواند و من هم شروع کردم به تاب دادنش. پاهایش را مدام تکان میداد و سرش را رو به آسمان گرفت و گفت چقدر هوا خوبه مامان فکر کنم قراره بارون بباره . آرام گفتم آره بنظرم .

همانطور که روی تاب بود پرسید مامان فردا هم بعد از مدرسه من را به پارک می آوری؟ گفتم آره. خوشحال شد و بلند گفت آخجون.

سرم درد میکرد. این دقیقا سومین روزی بود که چشم روی هم نگذاشته بودم . دلم می خواست سکوت تمام این سالهایم را تلافی کنم . اما نمیدانم چه میخواستم بگویم؟ در سرم پر از حرف بود اما زبانم مرا یاری نمی­کرد . فقط دوست داشتم آنقدر بخوابم تا هیچ کس به خاطر نیاورد کسی در فلان اتاق خواب است . وقتی بیدار شوم ببینم فراموش شده ام . آنوقت می­توانم با خیال راحت بروم و دیگر هیچکس جلویم را نگیرد . دوست داشتم سالها بعد که بیدار میشوم در یک جایی باشم که هیچکس در آنجا من را به عنوان زنی که مردش او را برای همیشه ترک کرده و آن زن هیچگاه به او نگفته خداحافظ، مراقب خودت باش ، نشناسد. جایی که با خیال راحت قدم بزنم و مردم من را با دست نشان ندهند و با من طوری برخورد نکنند که انگار که من دوست داشتم تنها باشم و این سرنوشت انتخاب خودم بوده. جایی که هیچکس اسم من را نداند و راجع به تمام احساساتی که در لحظه تجربه میکنم مجبور نباشم توضیحی بدم. کسی که تنها مانده حق خوشحال بودن ندارد؟ چرا مردم عادت کرده اند احساسات فردی که مانده را زیر ذره بین میبرند اما هیچ کس نمیگوید آن که رفت حالش چطور است؟ انتظار داری بپرسند ؟ حال یک برنده را هیچکس نمیپرسد همه دوست دارند راجع به آنکه تنها مانده صحبت کنند. اصلا او اگر دوست داشتنی حالیش بود هیچوقت نمیرفت. دوست دارم او خیال برگشتن به سرش بزند و من یک سیلی محکم نثارش کنم . خنده ام گرفت . من ؟ من اگر می­توانستم به او سیلی بزنم سالها پیش وقتی از من خواست همراهش فرار کنم آن سیلی را زده بودم تا به سرش نزند من را در یک شهر غریب تنها رها کند . فکر کردم . کاری که این روز ها تمام سرگرمی ام شده . چرا مرا رها کرد؟ رها  کردن همینقدر ساده است مگرنه؟ من خودم چطور مادرم را رها کردم ؟  برای یک پسر که قدش بلند تر از من بود و موهایش را آلمانی میزد و سیگار میکشید و یک روز در کوچه کنار خانه به چشمانم خیره شده بود و گفته بود مرا دوست دارد؟ خب دوستم داشته باشد .  که برای احساسات من ارزش قایل است؟ چه کسی همین الان از من میپرسد تو اصلا حالت خوب است؟ آه که آدم گاهی اوقات چقدر دلش یک آغوش میخواهد . آغوش ! دلم تنگ شده کسی بی بهانه مرا در آغوش بکشد. یک قطره اشکم جاری شد . صورتم را پاک کردم . گندم هنوز داشت تاب میخورد و بلند بلند شعر میخواند. گفتم گندم بریم خونه ؟

گفت باشه .

.

.

.

کسی به درب خانه زد . گندم را صدا زدم و گفتم وسایلت را جمع کن . درب خانه را باز کردم . دختر کوچک همسایه طبقه بالایی بود. جلوی درب ایستاده بود و با چرب زبانی پرسید سلام گندم هست؟ کنار رفتم و گفتم خوش آمدی عزیزم

گندم از اتاقش بیرون آمد و با ذوق به سمت دختر همسایه رفت و دستش را گرفت و به سوی اتاقش رفتند. همانطور که باهم به سمت اتاق می­رفتند ، گندم میگفت بیا بهت عروسک جدیدم رو نشون بدم. اینقدر قشنگه. دیگر صدایشان را نشنیدم. روی کاناپه دراز کشیدم و یک ملافه روی خودم کشیدم. فکر کردم

–           بگو

–           حرفی ندارم                      

–           برایم از هر چه دوست داری حرف بزن.

–           تو که داری مرا ترک میکنی. چه اهمیتی دارد؟ اصلا بگذار تمام امشب در همین سکوت بگذرد. صبح که شد تو چمدانت را برمیداری و میروی . من هم فکر میکنم هیچ اتفاقی نیوفتاده

–           واقعا میتوانی اینگونه فکر کنی؟

–           وقتی تو میتوانی بروی ، چرا من باید بمانم ؟

–           دوست ندارم از خودم دفاع کنم

–           جایی هم برای دفاع نمانده

چند دقیقه ای در سکوت گذشت . لب به غذایش نزده بود. من سعی داشتم خودم را بی اهمیت نشان بدهم .

  • خودت خوب میدانی من بارها از تو خواستم همراهم بیایی.
  • من توی مملکت غریب نمیتوانم زندگی کنم
  • چرا شرایط رو درک نمیکنی لیدا؟ من باید بروم . این تو هستی که داری من رو ترک میکنی نه من
  • فراموش کردن من برای تو کاری ندارد

این را که شنید صندلی ها را به هم زد و گفت لعنتی

داخل تراس رفت و سیگارش را روشن کرد. رفتم و کنارش ایستادم. واقعیت سختی بود؟ من دوستش داشتم . من هنوز هم او را دوست دارم. چیزی که هیچکس باورش نداشت. حتی خود علی. بارها به من گفته بود تو فقط فرار کردی تا از تمام دردهایت در آن شهر لعنتی راحت بشوی . تو هیچوقت دوستم نداشتی. او از همان اول بی مسئولیت بود. نسبت به عشقی که در یک دختر ۱۸ساله بیدار کرده بود و او را کیلومتر ها از شهرش دور کرده بود و  الان هم نسبت به دخترش.

فایده ای نداشت . خوابم نمیبرد. سرم به شدت درد میکرد. چشمم افتاد به یک یک پاک سیگارش که روی میز جاگذاشته بود. آرام گفتم دلم برایت تنگ شده علی

.

.

.

گونه ی دخترکم را بوسیدم و درب اتاقش را آرام بستم. از روی میز ظرف های شام را جمع کردم و داخل سینک ظرفشویی گذاشتم و شروع کردم به شستن ظرف ها . ظرف ها را آرام در جای خود قرار میدادم تا گندم از خواب بیدار نشود. اسباب بازی های گندم وسط خانه افتاده بود. خم شدم و همه یشان را جمع کردم . او هم برای ترس از تنهایی که به جانش افتاده بود کم پیش می آمد تنها و در اتاقش بازی کند . کتابم را برداشتم و به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و پتو را روی خودم کشیدم . با خودم گفتم باید بخوابم . چراغ مطالعه را ، روشن کردم تا قدری کتاب بخوانم تا خوابم ببرد . دوست داشتم به او زنگ بزنم . دقیقا در همان ساعت .  اشک از گوشه چشمم جاری شد. چه اهمیتی داشت ؟ دنبال یک هوای تازه برای نفس کشیدن بودم . کاش یکی می آمد و من را از اینجا میبرد . مهم نیست کجا. اما به یک جای خیلی دور . کاش کسی می آمد و مغزم را میتکاند و دوباره سرجایش میگذاشت. من را بغل میکرد . من را بغل میکرد…

ساعت ۴صبح شده بود و من هنوز منتظر بودم یک پیامی از او دریافت کنم .

.

.

.

با صدای آلارم گوشی بیدار شدم . انگار ۳ساعتی خوابیده بودم. بعد از ۳روز مدام بیدار بودن توانسته بودم ۳ ساعت بخوابم . از جایم برخاستم و صورتم را شستم و حاضر شدم و گندم را بیدار کردم. گندم آنقدر برای مدرسه اش ذوق داشت که صبح ها همیشه با انرژی لباس میپوشید . برایش صبحانه را روی میز چیدم و خودم هم کنارش نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم . برایم تعریف کرد آن دفعه که خانوم من را دعوا کرد را برایت تعریف کردم ؟ نگاهش کردم . از روزهای پیش سرحالتر بودم . سر دردم کمی بهتر شده بود. برایش لقمه درست کردم و گفتم نه عزیزم . چرا دعوایت کرد؟ شمرده شمرده حرف میزد من از جایم بلند شدم و کش موهایش را اتاقش آوردم . صدایش را بلند تر کرد تا من از داخل اتاق صدایش را بشنوم گفت برای اینکه جایم را تغییر داده بودم و با مهسا حرف میزدم . موهایش را دو دسته کردم و شروع کردم به بافتنشان . گفت من و مهسا فقط دو کلمه باهم حرف زدیم . آن هم فقط این بود که من به او گفتم زنگ تفریح با من بیرون می آید ؟ او هم آرام گفت آره . میدانی مامان مهسا دیروز با دوستش قهر کرده بود و دیگر قول داد همیشه با من دوست بماند . خنده ام گرفت گونه اش را بوسیدم و گفتم خب اینکه خیلی خوبه

گفت آره . مقنعه اش را سرش کردم و از خانه خارج شدیم . گندم را به مدرسه اش رساندم کیف دوشی اش را برداشت و کمربندش را باز کرد و بلند گفت دوستت دارم مامان . انگار با تمام وجودم دوستش داشتم . از ماشین پیاده شد و وارد مدرسه اش شد . با خودم فکر کردم کجا بروم . تصمیم گرفتم به کتاب فروشی بروم . آنجا همیشه روحم را تازه میکرد . در راه یک موسیقی آرام پخش کردم . ماشین را جلوی کتاب فروشی پارک کردم و پیاده شدم . خیلی وقت بود اینجا نیامده بودم . کتاب فروشی بزرگی بود. قبل تر ها که می آمدم روی یکی از صندلی ها مینشستم و ساعت ها کتاب میخواندم . علی همیشه کلافه میشد . گاهی اوقات هم روی یکی از صندلی ها خوابش میبرد . جلوی همان قفسه های اول کتاب فروشی ایستادم و یکی یکی کتاب ها را نگاه کردم . با صدای کسی به خودم آمدم . برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . یک مرد تقریبا ۳۰ساله با موهای مشکی و قد بلند رو به رویم ایستاده بود و گفت خانوم میتونم کمکتون کنم؟ تا خواستم جواب بدهم گفت این قفسه فقط رمان دارد اهل خواندن رمان هستید؟ نگاهم را از نگاهش دزدیدم و جواب دادم تا چندسال پیش آره اما الان دوست دارم  بیشتر شعر بخوانم . گفت پس اجازه بدید راهنماییتون کنم . همراهم بیایید. جلوتر از من قدم برمیداشت و هر از گاهی برمیگشت عقب تا چهره ام را ببیند که آیا به حرف هایش گوش میدهم میگفت من خودم عاشق شعر خوانی ام . اصلا انگار روح آدم را تازه میکند. هروقت خسته میشوم به شعر پناه میبرم . جلوی یک قفسه ایستاد و من هم کنارش با فاصله ایستادم . یک کتاب را برداشت و گفت الیوت را که میشناسید؟ گفتم بله

گفت پایم در مورگیت است و قلبم به زیر پایم… پس از آن واقعه بگریست … به من وعده ی آغاز جدیدی بخشود… نظری اظهار نکردم بر چه ابراز نفرت کنم؟

من هم فکر کردم و در گمشده ترین قسمت های ذهنم ادامه ی شعر را به خاطر آوردم “بر کشتزار مارگیت چنین توانم هست که پیوند دهم هیچ را با هیچ . خرده ناخن های دستان چرکین  قوم من تکریم میکنند اقوامی را که توقعشان هیچ است “

با تعجب نگاهم کرد و  من لبخند زدم و سرم را پایین انداختم . گفت اشعارش را حفظ هستید؟ گفتم نه تمامش را.. اما بیشتر اوقات شعر میخوانم . گاهی اشعار خارجی و گاهی فارسی

گفت اینکه خیلی خوبه . اینطوری روحتان هیچوقت خسته نمیشود. دیوان حافظ را از قفسه برداشت و گفت من خودم هروقت روحم آزرده است به حافظ پناه میبرم . مثل آن غزلش که می­گوید فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

ادامه دادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم … طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق.. که درین دامگه حادثه چون افتادم

لبخند زد و گفت بهتون تبریک میگم . شما حافظه ی بسیار خوبی دارید . گفتم ممنون . ناخوداگاه و بدون آنکه بدانم  لبخندم روی صورتم نقش میبست . صدایش زدند برگشت به پشت سرش نگاه کرد و رو به من گفت پوزش میخواهم . شما بفرمایید هر کتابی باب میلتان هست انتخاب کنید . وقتی داشت دور میشد نگاهش کردم و سریع نگاهم را برگرداندم. چند کتاب برداشتم و به سمت پیشخوان رفتم . وقتی داشتم حساب میکردم گفت خانوم .. برگشتم به سمتش . گفت فردا ساعت ۶بعدازظهر در همین کتاب فروشی مشاعره برگزار میشود. گفتم شاید دوست داشته باشید شرکت کنید . خوشحال شدم و فکر میکنم از چهره ام نمایان بود که چقدر از این پیشنهاد استقبال کردم . گفتم باشه تمام سعیم را میکنم تا بتوانم بیایم .

کتاب ها را حساب کردم و با لبخندی حاکی از رضایت رو به من گفت خوش امدین. خوشحال میشوم در مشاعره فردا ببینمتان.

.

.

.

فردا بعداز ظهر صدای گندم از داخل پذیرایی می آمد . داشت تنها بازی میکرد. من داخل اتاقم شدم و روی صندلی رو به روی میز آرایشم نشستم . به خودم نگاه کردم . دیشب همان موقع که شام خوردیم به اتاق خوابم رفتم و خوابم برد. پوستم بهتر شده بود. در آن چند شبی که خواب به چشمانم نمی آمد پوستم شادابی قبل را نداشت و زیر چشمانم گود شده بود. چند وقتی بود اصلا اینقدر به خودم در آینه نگاه نکرده بودم . چقدر از خودم غافل شده بودم .  کرمم را از روی میز برداشتم و کمی به صورتم مالیدم . بعد رژ صورتی روشنم را به لب هایم کشیدم و چند بار لب هایم را به هم کشیدم و خودم را در آینه نگاه کردم . آنقدر کم آرایش میکردم که همانقدر رژ کمی که به لب هایم زدم به کل چهره ام را تغییر داد. خط چشمم را برداشتم . آخری بار که وسایل آرایشی ام را خریدم را اصلا به خاطر نمیاوردم . خیلی وقت بود که از آنها استفاده نکرده بودم . خط چشم باریکی کشیدم تا چشم هایم جان بگیرند. از اتاق بیرون آمدم . گندم با تعجب نگاهم کرد . به سمتم آمد و گفت چقدر خوشگل شده ای مامان

بوسیدمش.

.

.

.

به کتاب فروشی رسیدم و ماشین را پارک کردم . از ماشین پیاده شدم و به داخل کتاب فروشی رفتم . از دیروز هم شلوغتر بود . همان موقع مرد قد بلند مو مشکی را دیدم . نگاهش کردم . چشمانش را به من دوخته بود و با تعجب نگاهم میکرد . روسری ام را مرتب  کردم و به اطرافم نگاه کردم . دیروز بعد از انهمه بی خوابی و فکر و خیال خیلی به هم ریخته بودم حق داشت امروز برای به خاطر آوردنم  اینقدر تلاش کند. به سمتم آمد و گفت خیلی خوش اومدین . عذر میخوام اول نشناختمتون. گفتم اشکال ندارد . طبقه بالا را با دستش نشانم داد و گفت برای مشاعره آنجا مینشینند. از اینجا خلوت تر است . پله ها را بالا رفتم . چند نفر دیگر هم آنجا بودند. همه رو به من لبخندی زدند و من هم روی یکی از صندلی ها کنارشان نشستم . دختری که کنار من نشسته بود گفت شما تا به حال در مشاعره ها حضور داشتید؟ گفتم نه دفعه اولم است . گفت من هم پوستر را دیدم و به اینجاآمدم . یک مرد تقریبا ۴۵ساله با موهای شانه زده و کفش های واکس زده مشکی رو ب رویم نشسته بود و مشغول مطالعه بود و کنارش یک دختر که تقریبا ۲۰ ساله بود با موهای خرمایی و شال زرشکی . در کل ۵نفر بودیم که اگر مرد موشکی هم شرکت میکرد میشدیم ۶نفر .

صندلی که در سمت چپ من بود هنوز خالی بود . دلهره وقتی را داشتم که در یک جمع حاضر میشدم که هیچکس را در آنجا نمیشناختم و تمام مدت نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد. از آن بالا مرد مومشکی را میدیدم که با چند نفر صحبت میکند و به سمت پله ها رفت و دیگر ندیدمش. کمی که گذشت از پله ها بالا آمد و به ما پیوست . صندلی کنار من توسط یک خانم تقریبا مسن پر شده بود و مرد مو مشکی کنار مرد با کفش های واکس زده نشست و زیر چشمی نگاهم میکرد. من هم حواسم را پرت کردم. همه برایش از جا برخاستند و به او سلام کردند . او هم جواب سلامشان را داد و روی صندلی نشست. همان اول یکی از پاهایش را روی آن یکی انداخت و شروع کرد به صحبت کردن. از بین حرف هایش فهمیدم مردی که کفش های واکس زده داشت  در هفته های قبل هم در مشاعره شرکت میکرده اما انگار بقیه تازه وارد بودند. به جمع نگاه کرد و گفت خب میشه یکی یکی خودتون رو معرفی کنید ؟ و رو به مرد کرد و گفت شما شروع کنید تا سایر دوستان با شما آشنا شوند. مرد گفت من احمدی هستم ، معلمم و ۴۸ سال سن دارم و چندسالی هست شعر میگویم. دختری که یک شال زرشکی بلند بر سرش بود گفت من عاطفه هستم ۲۱سالمه و دانشجوی روانشناسیم . خانومی که از من سوال پرسیده بود گفت من فرخنده هستم و خانه دارم و زیاد شعر میخوانم

نوبت به من رسید . مرد مو مشکی دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به دسته صندلی تکیه داده بود . من نگاهم از نگاهش دزدیدم و گفتم من لیدا هستم . ۲۷سالم است و با دخترم تنها زندگی میکنیم. نگاهش کردم همانطوری به من  زل زده بود. ادامه دادم بیشتر اوقات شعر میخوانم و به خصوص به اشعار حافظ خیلی علاقه دارم. دستش را از زیر چانه اش برداشت  و رو به من گفت بسیار هم عالی.

اولین دفعه ای که نوبت به من رسید باید از حرف الف میگفتم . همان اول یاد بیتی از پروین افتادم گفتم از چه دلش میل مدارا نداشت … از چه سر همسری با ما نداشت. وقتی نوبت به او میرسید متوجه نگاه هایش میشدم که زیر چشمی به من نگاه میکرد اما حواسم را پرت میکردم . مشاعره که به پایان رسید خیلی حال بهتری داشتم .   انگار تازه فهمیده بودم ۲۷سالم است و آن برای من فقط یک عدد نبود و در آن لحظه حسش میکردم . وقتی از روی صندلی ام بلند شدم با خانم های کنارم خداحافظی کردم و اوهم داشت صحبت میکرد. به سمتم آمد و گفت خیلی خوشحال شدم که اومدین . من هم گفتم واقعا احتیاج داشتم . انگار تازه متولد شده ام . انگار بعد از سالها دوباره حالم خوب شد. اولین بار بود که نگاهش میکردم و نگاهم را ندزدیدم . گفت این مشاعره هر هفته هست. خوشحال میشم سه شنبه بعدی هم ببینمتان. سرم را تکان دادم و گفتم حتما. دوباره ناخوداگاه لبخند زدم . دوست داشتم راهی پیدا کنم تا جلوی لبخندهای ازته دلی  که بدون قصد روی لب هایم ظاهر میشود را بگیرم اما انگار چاره ای نبود. از پله ها رفتم پایین و همانطور که سوار ماشینم میشدم به آن لحظه ای فکرکردم که نوبت او بود با حرف “ن” شعر بگوید و در حد چند لحظه نگاهم کرد و گفت نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد. قند توی دلم آب شد و دوباره بی اختیار لبخند زدم و به سمت خانه حرکت کردم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. نادیا گفت:

    ساجده عزیز حس خوب داستان ات به منم منتقل شد خیلی عالی بود شاید حالا بیشتر از هروقت دیگه میشه فهمید رشته دانشگاهی ات یک انتخاب درست بوده

  2. فریده فرد گفت:

    عالی بود آفرین
    چقدر بااحساس به لحظات خاص پرداخته بودی 👏👏👏👏👌👌👌👌🌺