تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سارا در اتاق عمل
نویسنده: علی اندیشمند

 

 صدای کوبیده شدن در و بعد صدای زنی مسن سال از پشت در آمد: خانم کارتون تموم نشد؟ من و دخترم ده دقیقه اس سر و پا ایستادیم.

بی درنگ به بدن برهنه خودش در آینه نگاه کرد و متوجه شد انگشتش را تا نصفه توی سوراخ گشاد دماغ اش فرو کرده است. چند بار دیگر نیم رخ چپ و راست خود را از گوشه چشم نگاه کرد و در آینه اتاق تعویض لباس از توی آینه از خودش در جهت های مختلف سلفی گرفت و چند هم با دست دیگرش دماغ اش را تا بالاترین نقطه ای که راه داشت به طرف بالا فشار داد. آخرین عکس را با نشان دادن علامت وی با دو انگشت از خودش گرفت و لباس جراحی را به تن کرد اما هر چه می خواست از پشت گره اش بزند دستش نمی رسید. کلاه آبی رنگ را هم به پسرکرد و شلوارش را کشید بالا. شلوار و همه لباس ها خیلی گل و گشاد بودند و شلوار جراحی روی زمین را جارو می کرد. خوشبختانه کش شلوار محکم بود و آن را تا زیر سینه هایش بالا کشید.

در را باز کرد. کله اش را از لای در بیرون آورد.

برادرش هم کنار یک خانم مسن  و دختری جوان ایستاده بود. خانم مسن سال گفت: علف زیر پامون سبز شد دختر. به خانم مسن گفت: مادر جان میشه یه لحظه بیاین تو و بند لباسمو از پشت گره بزنید من هر چی کردم بسته نمیشه. من داداشم باهامه روم نیست.

 زن مسن همان دم در ایستاد و دست هایش را داخل برد و آن ها را برایش گره زد. سارا بیرون آمد و رو به برادرش گفت: وحید.خیلی مسخره شدم تو این لباسا. نه ؟

وحید که لب هایش تا آخرین جای ممکن باز شده بود ، سریع گوشی اش را در آورد و گفت: آره یه ژست خوب بگیر و عکس را گرفت و گفت: اگه رنگی رنگی بودن شبیه دلقک های سیرک میشدی. امیدوارم دماغ تو تا ته نبره.

سارا هم موقع عکس چند بار زبان اش را تا ته بیرون آورد و جلوی دوربین یک چشمش را محکم بست و به دوربین چشمک زد.

هر دو رفتند و روی صندلی انتظار نشستند. هر دو طرف راهرو پر بود از آدم هایی که لباس های جراحی پوشیده بودند و همراه هایشان هم کنارشان نشسته بودند. چند خانم مسن و پیرمرد هم کنار سارا نشسته بودند و پیرمرد دستش را روی قلبش گرفته بود و انگار درد می کشید . یک خانم چاق هم روبروی شان نشسته بود و صورتش خیس عرق شده بود.  در هملن حال مردی که گویی شوهرش بود شانه های او را مالش می داد.  پرستار  مردی  هیکلی با روپوش سفید کوتاه و سبیل های پر پشت در حالی که یک بیمار بسیار چاق را روی برانکارد هل می داد از در آسانسور انتهای راهرو بیرون آمد و به سمت آنها حرکت کرد. روی بیمار با پارچه ای سبز پوشیده شد بود از بس شکم بیمار بزرگ بود انگاری داشت کوهی را جا به جا می کرد. یک خانم از جایش پرید و به سمت برانکارد دوید و اشک ریزان کنار برانکارد را گرفت و بیمار روی تخت را بوسید. وقتی پرستار از جلوی سارا رد شد سارا به سیبیل های پرستار خیره شده بود و لحظه ای دلش خواست کاش میشد نوک آنها را بکشد و تابشان دهد. از لای اتاق روبرویش دید که یک پرستار دیگر امد و یک مرد سنگین وزن را از روی برانکارد به روی تخت جا به جا کردند.وقتی پرستار کارش تمام شد و می خواست از چارچوب در اتاق بیرون بیاید سارا مثل فنر از جایش پرید و دستهایش را پشت سرش گره زد و روبروی پرستار ایستاد و با صدای نازک و لبخندی بسته به چشمان پرستار خیره شد و گفت: سلام آقا پرستار. خوبین؟ خسته نباشین.

پرستار هم با لبخند جواب سلامش را داد و تشکر کرد. سارا در حالی که مرتب روی انگشتان پا بلند میشد و مثل پاندول ساعت کمرش را آهسته به چپ و راست رها می کرد گفت: آقا پرستار میشه منو ببرین توی اتاق عمل ؟

پرستار گفت: هر وقت نوبتت شد صدات میزنم که بریم طبقه چهارم.

سارا گفت نمیشه منو زودتر ببرین؟

پرستار گفت: واسه چی ؟ اونجا خیلی وحشتناکه. وحشت زده میشی. بیمارا اول میارن تو اتاق ریکاوری لباساشونو عوض می کنیم چون پر خون ان. بعد چند دقیقه میاریمشون پایین. بهتره همین جا بشینی تا نوبتت شد می یام می برمت.

سارا در حالی که پشت پلک هایش را نازک می کرد دوباره با صدایی نازک تر گفت: من دختر نترسیم.

اصلا نمی ترسم. نگران نباشین. باور کنین . خیلی دوست دارم مریض ها رو بالافاصله بعد از اینکه میارنشون بیرون نگاه کنم. تو رو خدا منو ببرین بالا. من یه گوشه میشینم هیچی نمی گم . دلم می خواد نگاه شون کنم.

پرستار ابروهایش را بالا برد و خنده ای کرد و گفت باشه بیا ببرمت بالا. فقط میشینی و از جات تکون نمی خوری.

پرستار و سارا به سمت آسانسور رفتند.

داخل آسانسور باز سارا روبروی آینه دماغش را با دست به بالا فشار داد و با پرستار عکس سلفی انداخت. پرستار به سارا نگاه کرد و گفت: فکر کنم فیلم های ژانر وحشت و اره اینا زیاد نگاه می کنی درسته؟

سارا از ته دل خندید طوری که دستش را شکمش گرفت و گفت: آره من عاشق اره ها و سری اون فیلم عروسک شیطانی هستم. خیلی با حال ان خدایی اش.شما دیدین؟ پرستار با  با خم کردن سرش رو به پایین جواب داد. طبقه چهارم که ایستادند. یک پرستار و یک بیمار بیهوش روبروی در ایستاده بودند.   پرستار به سرعت خارج شد و سارا دنبال اون با چهره ای خندان و قدم های بلند راه افتاد. از در اتاق عمل وارد شد خانمی کنار در ایستاده بود از پرستار مرد پرسید مریض کیه ؟ سارا به او سلام کرد و با صدای بلند گفت: دکتر محمدی. خانم پرستار با نگاهی سر تا پای سارا را بازرسی کرد و گفت انگار خیلی سرحالی خانم خانما. زود اومدی هنوز عمل قبلی تموم نشده.  

سارا گفت:  من خیلی دوست دارم عمل شده ها را بلافاصله بعد عمل ببینم.

پرستار خانم گفت:  انگار از خون و خونریزی خوشت میاد؟ حالا تو رو هم می بینمت بعد از عمل.

از داخل اتاق صدای ناله ای به گوش رسید. پرستار فوری برگشت به طرف اتاق عمل. ناگهان صدای جیغی یک خانم آمد و بعد از چند دقیقه صدای ناله های ضعیفی که به گوش می رسید خاموش شد. سارا که دختر ریزه میزه ای بود چند بار روی انگشت های پایش ایستاد و چند بار بالا و پایین پرید تا بتواند بفهمد چه شده است اما چند باری که به هوا پرید فقط یک مشت آدم را دید که دور تختی زیر یک پروژکتور نور جمع شده بودند و چیزی سر در نیاورد.

پرستار از اتاق بیرون آمد و سارا که دید دستش را گرفت و به سمت صندلی ها برد و گفت : همین بشین جم نخور .

سرارا با هیجان پرسید چه شده بود؟  کی جیغ زد ؟

پرستار گفت: چیزی نشده بود موقع بخیه زدن بیمار به هوش آمده بود زیر عمل و یکی از پرستارها متوجه شد.

سارا گفت : وای چقدر هیجان انگیز.

پرستار خندید و گفت می دونی چه دردی داره ؟

سارا گفت : اینو انگار کله شو منفجر کرده بودن و دوباره خندید.

در ااتاق باز شد و بیماری روی تخت از جلوی سارا رد شد. سارا تلاش کرد صورت دختر را ببیند. و ناگهان با خوشحالی فریاد : اینو ببین کله شو منفجر کردن عین فیلم های وحشتناکه. و به قطرات خونی که روی زمین ریخته میشد خیره شد.

چند دقیقه ای جلوی در اتاق عمل نشسته بود و پرستارها و دکترها را می دید که توی هم در رفت و آمد بودند. لای دری جلویش باز شد و از لای در دید که چند نفر دکتر و پرستار روی یک کاناپه ای به رنگ قرمز جگری ولو شده بودند و صدای قهقه هایشان به گوش می رسید و داشتند قند و چای می خورند و حرف می زدند و می خندیدند. داشت گوش هایش را تیز می کرد بفهمد درباره چه صحبت می کنند که متوجه دستی روی شانه اش شد. همان خانم پرستار بود. پرستار گفت: خب دختر پاشو بریم که نوبتته که کله و دماغتو منفجر کنیم.

خانم پرستار او را به سوی تخت دعوت کرد و روی آن دراز کشید. دو مرد دیگر وارد اتاق شدند و به سمتش آمدند یکی آنژیوکت را روی رگ مچش وارد کرد و رو آن را چسب زد. سوزش کوچکی احساس کرد. مرد دیگر  که  بالای سر سارا ایستاد . ازش پرسید: خب اسمت چیه ؟

_سارا

_چند سالته ؟

_من ۲۲

یک آمپول را توی دست مرد دید که داشت هوایش را خالی می کرد و آن را توی آنژیوکت زد.

و مرد دوباره پرسید: چی کار می کنی ؟ درس می خونی؟

و سارا  تا آمد جواب بدهد احساس کرد که انگار هزاران مورچه موتوری توی مغزش دارند راه می روند و یک لحظه  چنان احساس خواب آلودگی کرد که انگار چندین روز پشت سر هم نخوابیده باشد و یکهو ده قرص خواب آور با هم خورده باشد.

همینطور که چشمانش بسته بود صدای همهمه آدم ها را شنید انگار دور و برش چندین نفر حرف می زدند بعد صدای کولر را شنید و احساس کرد نمی تواند نفس بکشد هر چه تلاش کرد نفسش بالا نمی امد دوباره تلاش کرد تا از بینی اش نفس بکشد اما ناگهان دردی بسیار شدید که تا حالا به عمرش تجربه نکرده بود تمام بینی و سر و وصورتش را فرا گرفت. چند بار دیگر تلاش کرد تا نفس بکشد اما احساس خفگی و درد امانش را برید و این بار سعی کرد تا از دهان نفس بکشد و بالاخره هوا را از دهان با تقلا وارد ریه اش کرد اما این بار هم احساس کرد که بسیار دردناک است و گویی چندین خار ماهی خورده است و در گلویش گیر کرده است. چند بار با زحمت زیاد نفس کشید اما هر بار درد بیشتری را تجربه کرد. سعی کرد دستانش را تکان دهد اما نتوانست گردنش ار کمی چپ و راست کرد و دیگر داشت اشک توی چشمانش جمع می شد و با زحمت فراوان کمی سعی کرد تا پلک هایش ار باز کند اما آنها هم باز نمی شدند و با تمام توان این بار تلاش کرد تا داد بزند اما صدایش مانند جوجه ای شده بود و هر چه توان داشت در صدایش ریخت و گفت : آی درد می کنه کمکم کنید.

صدای برادرش را شنید که انگار بالای سرش ایستاده و داشت داد میزد خانم پرستار بهوش اومد … بهوش اومد… و چند لحظه بعد احساس کرد صداهای دور و برش بیشتر شدند و  کم کم توانست تا بدنش را روی تخت جا به جا کند و چندین بار به چپ و راست غلت زد اما چندین دست پنداری او را گرفتند ولی او تسلیم نشد و همینطور که داشت کمک کمک می کرد و درد می کنه می گفت یکی از پرستارها گفت فایده ای نداره شیاف بیارید و چند لحظه بعد دست ها او را روی پهلو خواباندند و احساس کرد یک چیز نرم وارد نشیمن گاهش شد و در آن لحظه فقط خنکی اشک ها را که روی گونه هایش می غلتیدند احساس کرد و چند دقیقه بعد ناله هایش کم شد و دردش کمتر شد. چندین دقیقه بعد بالاخره توانست چشمانش را باز کند. وحید را دید که با چشمانی نگران صدایش زد: سارا خوبی ؟ منو میبینی؟

سارا تا آمد حرف بزند باز آن درد گلویش به سراغش آمد و گلویش خرخر کرد.انگار خنجری توی گلویش فرو کرده بودند. باز اشکان اش توی چشم هایش جمع شده بود و داشت سرازیر می شد.  با صدایی بریده بریده و از ته حلق ارام گفت: خیلی درد دارم. و به بالای سرش نگاه کرد که سرم آویزان شده داشت قطره قطره می چکید.و دوباره چشمانش را بست. و حتی نمی توانست با صدا گریه کند و بغض هم که کرد درد امانش را برید.

پرستار بالای سرش گفت: خوب کله اتو منفجر  کردن حانم خانما. مواظب باش فقط عطسه نکنی.

علی اندیشمند

هشتم مرداد ۹۹ اهواز

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما