تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آینه
نویسنده: پانیذ زاده گل

قاب آینه به نوار طلایی رنگی می ماند که با چرخ خیاطی دور رومیزی های مخمل می دوختند؛ آباژورها مثل قلعه های دست نخورده توی بازی، انگار که هرگز  حرکتشان شروع نشده باشد، دو ورش را گرفته اند و کنگره هاشان شبیه آمیتیست هایی شده که زیر آفتاب غروب، رنگ باخته باشند. 
باد که پرده های ساتن نسکافه ای را شکم دار می کند، در چوبی اتاق به راهرو باز می شود و قبل از به هم کوبیده شدن، عکس قاب شده ی زن، توی آینه می افتد. به دیوار میخ شده و زیر نور اخرایی آشپزخانه به طراحی پرتره می ماند که بچه ای با محو کن، صورتش را از سایه روشن مداد ب ۶، پاک کرده باشد. 
بوی باران قاطی دود هیزم سوخته تو می آید، ابرهای خاکستری تو هم می روند و چینی های توی ویترین با برقی که مثل فلش دوربین عکاسی، از پنجره می زند، می لرزند. دستگیره آهنی می چرخد و دمپایی های ابری حمام، بی صدا روی فرش می خزند. زن، پرده های نم زده را از دو طرف، هم می آورد و چفت پنجره را می اندازد. از کشوی زیر آینه، دوتا شمع بیرون می کشد و بوی سوختگی کبریت که درمی آید، کنار شعله های نارنجی، موهای خرمایی اش به کهربایی می زند و به گلوله کاموایی می ماند که گربه ای نخ کشش کرده باشد، شبیه عکس ته راهرو. 
آهنگی شبیه مال بستنی فروش های دوره گرد از لای دیوار گچی توی اتاق می پیچد. زن، اشک شمع را با شست و اشاره می تکاند، پایه را توی مشت جوهری اش می گیرد و بی این که در را ببندد، سمت نشیمن می رود. گوشی را از زیر ورق های بالای تک صندلی که برجستگی فنر روی نشیمنگاه مخمل سرخابی اش پیداست، بیرون می کشد:شهریار؟
صدا آن سر خط خش خش می کند و کسی زمزمه می کند:اشتباه گرفتم. 
اما زن انگار بوق اشغال را نمی شنود، گوشی را با هردو دست به گوش می چسباند. پلک ها را تا جا دارد، از چشم های عسلی اش دور می کند و لب های خشکیده اش بی آنکه صدایی خارج کنند، می لرزند. باران تق تق به شیشه می زند و زن لب پایینی اش را دندان می گیرد. موبایل از دستش روی سرامیکی که از زیر فرش طرح ماهی بیرون زده، می سرد و صفحه اش آنقدر تاریک می شود که سایه ای از موهای زن کنار شعله شمع رویش می افتد و لای ترک هایی شبیه تارعنکبوت، چند تکه می شود. 
زن، شمعدان را روی میز هل می دهد و زبانش را روی جای سوختگی اشک شمع می کشد. سایه اش روی دیوار کش می آید، به سقف می رسد و بی شک اگر چند قدم دیگر عقب برود، از آن سر دیوار پایین می آید و زیر دمپایی های خاکستری زن می خزد؛ همانجا که بین ریشه های گره خورده ی فرش، مثل برف پاک کن، چپ و راست، نیم دایره می زند. 
دست زن از زیر میز چوب بلوطی می سرد و کاغذ ها را چنگ می زند. ورقی جدا می کند و زیر نور شعله که می گیرد، سیاهی مردمک هایش گشاد می شوند اما از کلمه های تو هم رفته قاطی رد پاک شده ی مداد، تنها یک جمله پیداست«بی مهر رخت روز مرا نور نماندست»
و دنباله ی شعر توی مشت زن مچاله می شود. برق هنوز نیامده اما پرده که کنار می رود، چراغ خانه ی رو به رو روشن مانده و پیداست. 
از پنجره نگاه می گیرد و خیره ی برجستگی شکمش توی آینه می ماند. چشم های عسلی اش به سیاهی می زند، دست ها کنارش مشت می شوند و پیکان خالکوبی شده روی شاهرگ مچ، رو به بالا کج می شود. زن ابرو در هم می کشد و یکباره شمع را روی کاغذهای خط خورده، کج می کند. شعله که کش می آید و ورق ها را پشت هم می بلعد، زن گوشه نشیمن، پای تک مبل می خزد و خیره ی موبایل می شود که می لرزد و اسم شهریار با رنگ سفید چشمک می زند. 
 جرقه ای جلوی پای زن می افتد و روی فرش می سوزد.زن عقب می پرد و دست ها را روی گوش می گذارد. رگه های قرمز، سفیدی چشم هایش را پوشانده و زانوهایش به هم می خورند. رنگ صورتش کنار هاله ی بی جان آتش به کبودی می زند و لب هایش مثل ماهی بیرون پریده از دریا، باز و بسته می شود. 
دوباره گوشی زنگ می زند و روی سرامیک می چرخد. زن چشم می بندد، یک دست را روی گردی شکمش می گیرد و زانو می زند. دستش نرسیده به موبایل، مثل دم کنده شده مارمولک تکان می خورد و با صورت زمین می افتد. داغی آتش که نزدیک گونه اش می کشد، پلک می زند و با چشم های عسلی اش خیره ی میز نیم سوخته می شود. نگاهش به موبایل می افتد و لبش مثل کرمی که باران از خاک بیرونش آورده باشد، کش می آید: چه عجب! یهو می موندی این بچه فیل بمیره بعد کیش می دادی!
آتش به رومیزی می گیرد و بوی چرم سوخته، زن را سمت پنجره می کشاند. زانوها را خم کرده و سرفه ها را توی هوای دم کرده ی بیرون، می فرستد. 
انگار یکی از همسایه ها آتش نشانی را گرفته، آژیر توی گوش زن می پیچد و نور قرمز چرخان، مثل لکه های آبله روی صورتش می چرخند.
اینبار تلفن زنگ می زند. زن، دندان به هم کشیده، گوشی را توی مشت می گیرد و فریاد مرد از آن ور خط تا نزدیک آینه می خزد: چرا جواب نمی دی این لامصب موبایلتو؟ واسه چی ریجکت می کنی؟
زن سرفه می کند و سیم سیاه تلفن دنبالش تا میز آینه کش می آید. 
– تواین بچه فیلتو انداختی جون ما، دو قورت و نیمتم باقیه؟ 
نعره ی مرد، گوشی را از گوش زن دور می کند: تو کدومی؟ 
زن، سرش را عقب برده و شانه هایش از خنده می لرزند. اشک چشم را با پشت دست می گیرد و توی دهنی گوشی کلمات را تف می کند: دیگه فرقی نمی کنه. 
سرفه که می کند، لخته خونی از گوشه لبش بیرون می پرد. 
-تو، بچه ت، زنت، من، همه بریم به درک. چطوره؟
سینه اش خس خس می کند و گوشی از دستش روی لخته خون ول می شود. آتش نیمه ی دیگر میز را هم سوزانده و جلو می آید. زن، هرچه کاغذ خط خورده و نقاشی شده دستش می آید، توی آتش پرت می کند، خون سرازیر شده اش چانه اش را با پشت دست تا گردن می کشد و تا شلنگ آتش نشانی از ماشین دربیاید و نردبان روی دیوار سنگی ساختمان تا طبقه هفتم سوار شود، زن از پنجره ی اتاق خواب پایین می پرد و آتش که خاموش می شود، تنها آینه است که توی اتاق مانده با آباژور شیشه ای اش. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما