تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خودکشی
نویسنده: علی بدیع‌زاده

بیهودگی، بی خاصیتی. تا به حال احساسش نکرده بود. فکر را بکن از اول صبح تا آخر شب یکجایی. «وقتی به گذشته نگاه می کنم با خودم می گویم من در این بیست سال ایستاده بودم با نشسته؟ نمی‌دانم. قد موهای سرتان… نه نه بیش از آن، موهای بدنتان را هم اضافه اگر کنید (شاید بازهم کم بیاید) آدم دیده ام. نمی دانم کدامشان بود، فرخ بود یا بیژن، رسول یا کامران، خشایار یا مسلم، کدام بودند؟ اگر هیچ کدام نباشند چه؟ مگر مهم هم هست! طرف پولش را گرفته و کارش را کرده؛ بچه‌اش که نیستم هر روز تن از تخت بکند و بیاید برایم نان داغ و کره مربا بیاورد. بچه‌اش نیستم اما…اما نمی گذارم یک آب خوش از گلویش پایین برود. می مرد قبل از آنکه برود بگوید مرا برای چه اینجا آورده. مردکه احمق. از آن احمق تر این رنگ و شکلک های مسخره اند. به خدا که حلال نمی کنم، این چه وضعی‌ است که برای من درست کرده اید، نمی گوید من جلوی در و همسایه آبرو دارم؟ چرا اینقدر شما ها بی فکر هستید؟ مگر ارث باباتان هستم! آخ که خیلی خود خواهید، مگر من دستم به آن دو بی همه چیز نرسد،‌ آخ اگر من دستم به آن دو تا پست برسد چنان با آجر می کوبم بر سرشان که نفهمیده بروند آن دنیا پیش ابلیس. خدایا بیست سال است ما را مضحکه خاص و عام کردی، این هم نتیجه‌اش. اینقدر از دستت ناراحتم که حاضر نیستم… حاضر نیستم به حرفت گوش کنم، نه خیر همان که گفتم من با آجر دمار از روزگار این پدر سوخته ها در می آورم. مگر دست خودشان. خدایا میشود بعد از بیست سال دوباره سر و کله این دوتا بزغاله را نشانم بدهی؟ می خواهم ببینم که نشانه گیری‌ام خوب است یا نه! همین. کاریشان ندارم تضمین می کنم.

الهی که پیدایشان شود آنوقت به حسابش را می رسم. ببین کی گفتم. ولی خب نمی شود هم همین طوز منتظر بمانم، شاید اصلا اینجا نیایند. اگر نیایند چه؟ کاری می کنم که بیایند. بلی همین کار را می کنم. اول باید بر سر کسانی که رد می شوند و مرا مسخره می کنند سنگ بیاندازم. با این کار این مردکه هم پیدایش می شود و من آن وقت می توانم خودم را روی سرش خراب کنم. چه از این بهتر! بگذار ببینم کیست که می آید! به به عجب کسی هم هست. پسر مهشید خانوم این پسر  سوخته سب ها می آمد روی من نقاشی می کرد، اما حالا این منم که می خواهم رویش نقاشی کنم. صبر کن. وایساد. بگیر. ناز شستم. قشنگ خورد روی سرش. به گمانم شکست. حقش بود. هی می گفتم پسر نکن روی من نقاشی نکن. به گوشش که نمی رفت. حالا این هم عاقبت گوش نکردن به حرف من. ببین چه زنجموره‌ای هم می کند. نمک به حرام. دلم می خواهد یک آجر دیگر بزنم توی سرش که خفه خون بگیرد. یعنی هیچکس نیست این بزمجه را جمع کند؟ بالاخره یکی آمد. خدا را شکر. شکر که‌ آرامش برگشت… . این…این صدای خرداد نیست که دارد لخ لخ کنان می آید. چرا خودش است. مردکه کون برهنه از بچگی در همین محله زندگی می کرده. هر وقت هم با این دوست های بی بته اش می بود می نشستند و به من تکیه می دادند و کثافت‌شان را روی من می رخیتند. یک بلایی بر سرت بیارم که تا آخر عمرت برسر بالین خودت بشاشی خرداد. فقط بیا فقط بیا…بیا، بیا. بگیر. چه حس خوبی دارد انتقام. جانی به من داد. نگاهش کن، بی خاصیت. حتی بلد نیست خودش را پاک کند. عوضی. امید وارم زجر کش شود. الهی زجرکش‌ کن از رذل را.»

بعد از بیست دقیقه بالاخره آمبولانس آمد و نعش نیمه جان خرداد را برداشت و برد. همه دور آمبولانس بودند. آمبولانس که رفت پچ پچ ها شروع شد که چه کسی این بلا را سر این بد بخت آورده؟ البته که تقریبا همه خوش حال بودند چون شر یکی از این اراذل محل کم شده بود ولی خب نمی شود گفت که نگرانش نبودند، هرچه نباشد آشنای محل بود. دیوار در پوست خود نمی گنجید. خوشحالبود و به خود می بالید که یک کار مفید انجام داده است. او امید داشت که فردا احتمالا سر و کله آن بنا پیدا می شود و می تواند همان موقع کار را یکسره کند. همین هم شد فردا مادر خرداد و مهشید خانوم آمدند و تهدید کردند که اگر این دیوار خراب نشود از مدرسه شکایت می کنند. مدرسه هم از ترس شکایت و شکایت کشی پذیرفت و همان روز به بنا زنگ زد که بیاید و دیوار را خراب کند. دیوار وقتی این را شنید که غروب بنا می آید تا کار را یکسره کند مدام تمرین می کرد که خود را باید چگ.نه روی آن مرد خراب کند که درجا بمیرد. دم دم های غروب شد و پیر مرد با پتک بزرگی آمد. لباس های کارگری‌ هنوز تنش بود. معلوم بود از سر کاری دگر دارد به این جا می آیدو چندان رمقی هم ندارد. دیوار اول که مرد را دید نشناختش ولی وقتی نزدیک تر آمد توجه تغییراتی که بنا در طول این بیست سال کرده بود شد. موهای ژولیده و خاکستری. ته ریشی نامرتب و تنک. بدنی نحیف و لاغر و دندان هایی که یکی در میان افتاده اند و خمی در پشت کمر. دیوار دلش داشت به رحم می آمد که دست از بنا بردارد و بگذارد کارش را بکند. اما این خیال دیری نپایید که محو شد چراکه بنا بر خلاف ظاهر تکیده اش هنوز قوت جوانی را داشت. پس چنان بر دیوار کوبید که سوراخی نسبتا بزرگ در وسطش ایجاد شد. دیوار که به خود امد برافروخته تر از پیش بی آنکه به یاد بیاورد باید چگونه خود را قرار بوده روی بنا بیندازد روی سرش خراب شد. صدای ناله و ضجه. فغان بنا در کوش هفت فلک پیچید همه جمع شده بودند و ترسیده و حیرت زده مانده بودند که باید چه کنند. گویی مانده بودند که ضجه زدن های بنا تمام شود و بعد به این فکر بیفتند که او را از آوار بیرون آوردن. همین هم شد. بنا که تمام کرد و یکی داد زد: «بدبخت مرد! دِ بکشیدش بیرون!»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما