تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سهم مرده ها
نویسنده: و قانع

علی سمسار حوصله اش سر رفته و دایم غرغر می کند “خانم می خواستی اول اثاثت را جدا کنی بعد زنگ بزنی من بیام یک ساعت ما را عنتر منتر خودت کردی نخواستم بدرد من نمی خورند بده یک نفر دیگه”

هیچ تلاشی برای منصرف کردن او نمی کنم و صدای کوبیده شدن در دیوراهای انبار را می لرزاند.

عکس شکسته ای را بین برگه ها میبینم بابا خیلی معصوم دست آقابزرگ را گرفته انگار بهترین و خاص ترین پسر دنیاست لبخند ملیحی دارد و خیلی رسمی لباس پوشیده انگار مردی در لباس کودکان باشد.

نمی دانم از کی بابا به این مرد متفاوت تبدیل شده است که نه رسمی کی پوشد و نه لبخندی می زند شاید خواهر و برادرهای بزرگم خاطراتی از بابای متفاوت این روزها داشته باشند ولی من همیشه آدم متعصب و زورگویی را یادم می آید که به هیچ چیز پایبند نیست حرفش یکی است و مرغش یک پا دارد.

یک هفته ای هست که سر  مخالفتش با دانشگاه رفتن من اعتصاب غذا کردم و او هم ککش نمی گزد وقتی مامان بهش گفت غذا نمی خورد ، گفت به جهنم بمیرد یک نون خور کمتر، دختر را چه به  دانشگاه رفتن، پاش برسه دانشگاه میشه عین خواهر وضع خرابت، اینها ارث توئه، اونوقت نمی تونم سر بلند کنم من مثل بابای بی غیرتت نیستم بزارم ماتیک، سرخاب کنه و بعد هم هر روز با یک نره خر ببینمش و صدام در نیاد سرش را میزام دم باغچه و گوش تا گوش میبرم”

از شنیدن افکار عقب افتاده بابا حالم بهم می خورد و دعا می کردم چی می شد تو یک خانواده بهتر بدنیا آمده بودم و یا اصلا بدنیا نمی آمدم.

اعتصاب غذام خیلی سفت و سخت نبود نصف شب از غذایی که مامان برایم کنار گذاشته بود یواشکی می خوردم. پنج شنبه بود و مامان طبق هر هفته حلوا برای اموات می پخت بوی آرد بو داده تمام خانه را پر کرده بود مامان حلوا که آماده شد صدا زد آهای یکی تون بیایید یکم حلوا بندازیذ سر بوم تا مرده ها ببرند و خودتون هم بیایید فاتحه بخونید و بخورید.

زودتر از همه دویدم تو آشپزخانه، مامان با تعجب گفت مگه اعتصاب نداری ؟ گفتم بله می خواهم حلوای مرده ها را من بیندازم و یک گلوله حلوا از مامان گرفتم و بیرون آمدم رفتم تو راه پله و حلوا را گذاشتم تو دهنم و گفتم آخیش بالاخره راحت می شوم.

آن شب هر چی نشستیم بابا از سر کار برنگشت اولش خوشحال بودم گفتم مرده ها کار خودشان را کردند ولی وقتی روزها گذشت وخبری از بابا نشد خودم را برای همیشه مقصر می دانستم الان سال دوم دانشگاهم دختر خرابی نشدم، خرافاتی نیستم ولی مامان همیشه می گفت سهم حلوای مرده را باید بندازی سر بوم وگرنه از خونه هر کی پیرتر باشه مرده ها میبرن پیش خودشون.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خوبه ولی خیلی راحت و بی درد سر ، پدر به خونه بر نگشت ،
    هم شروع ، هم پایان باید پخته تر بشه و جزئیات
    و روحیات پدر و مادر و دختر و بقیه را به تصویر بکشید ،
    موفق باشید

  2. پرستو انصاری گفت:

    این سهم مرده‌ها واقعی هستش، یعنی همچین کاری رو انجام میدن موقع حلوا پزیدن یا فقط برا داستان نوشتینش؟
    چه جالب بود ولی هم موضوع و هم پرداخت داستان آخرش هم خیلی غافلگیر شدم😃 فک کردم دختره میخواد خودشو بکشه بعد از اینکه حلوا رو گذاشت ذهنش.
    دیالوگ‌ها خیلی باور‌پذیر و واقعی و به جا بود.
    متن داستان هم روان و زیبا بود
    خسته نباشید