تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کودکی
نویسنده: و قانع

کودکیه پر از خاطره ای دارم، همیشه مشغول جنب و جوش و بازی در کوچه بودیم.

اصغرآقا و علی آقا ساعت سه از سر کار بر می گشتند و این مبنای پایان بازی و رفتن به خانه بود. بابا بیشتر در سفر بود و وقتهایی هم که خانه بود کاری به بودنمان در خانه نداشت خیلی دوست نداشت جلوی چشمش باشیم و سر و صدا کنیم و ترجیح می داد در کوچه باشیم.

هر وقت چشم باز می کردیم صبحانه خورده و نخورده توی کوچه بودیم به غیر از یک توپ سه پوسته و دوچرخه چیز دیگری نبود ولی با همین ها خودمان را سر گرم می کردیم یک روز میرفتیم کوچه درختی و از دیوار خرابه باغ داخلش می رفتیم و از میوه های باغ می خوردیم و گاهی هم دزد و پلیس می کردیم. یکی دو تا همسایه ها که بچه هایشان دیگر کوچه ای نبودند دایم غرغر می کردند که چرا سر و صدا می کنیم. یکی از آنها مرد پرستاری بود که بازنشسته شده بود و خیلی بی اعصاب بود ولی در عین حال هم مهربان و اگر کسی حین بازی زمین می خورد و آسیبی میدید یک جعبه کمکهای اولیه داشت بر می داشت می آمد و زخمش را پانسمان می کرد و کلی در مورد وسایل جعبه اش توضیح می داد که همه اش آمریکایی است و آن موقع که تو بیمارستانهای آبادان کار می کرده از یک آمریکایی گرفته و خلاصه داستانهایی را از زمانی که آبادان بوده و بعد جنگ می شود و مهاجرت می کنند شهر ما تعریف می کرد و می گفت آبادان تنها شهری بود که آب تصفیه داشت و مردم شهر شما همین الان هم آب فاضلاب می خورند و برای همین اینقدر بی ادب و نزاکت هستند و کلی نصیحتمان می کرد که بچه تو سن شماها باید زبان انگلیسی یاد بگیرد نه اینکه از صبح دوچرخه بر دارد و دور کوچه ها باشد وما هم محض استراحت به حرفهایش گوش می کردیم بزرگترها دل خوشی ازش نداشتند چون همین چیزهایی را که می گفت در رفتارش نشان می داد و انگار همه آدمهای کوچه بی شخصیت و بی ادب بودند بغیر از او.

مواقعی که اعصاب نداشت و خودش می گفت اینها عوارض جنگ است با کوچکترین سر و صدای ما به کوچه می آمد و داد و بیداد می کرد و تمام تربیت خودمان و آبا و اجدادمان را زیر سوال می برد.

یک روز که بابا تازه بعد از یک هفته به خانه برگشته بود و از فرط خستگی دوازده ساعت تمام را خوابیده بود با فرارمان به داخل حیاط و کوبیدن پای مرد همسایه بی اعصاب به در خانه بیدار شد و با چاقویی در دست به داخل حیاط آمد همه از ترس از پشت در کنار رفتیم و او در را باز کرد مرد همسایه وقتی بابا را با چاقو دید پا به فرار گذاشت و بابا بدنبال او می دوید خلاصه خیلی زودتر ازآنکه بابا به او برسد به خانه اش رفت و در را بست.

مامان که بدنبال بابا پای برهنه به کوچه دوید محکم بابا را گرفته بود و او را به داخل خانه می کشید و در برابر چشم های وحشت زده و پرسشگر همسایه ها دایم می گفت این چاقو ماست را هم نمی برد دستش گرفت تا ذره چشمی از او بگیرد. دیگر هیچ وقت آن چاقو  و بابا را برای گرفتن ذره چشم از کسی ندیدم. فردای آن روز بغیر از من و خواهرم هیچ بچه ای تو کوچه نمی آمد و میدیدم که در خانه هایشان بازی می کردند من و خواهرم تا اصغر آقا و علی آقا از سر کار می آمدند به خانه می رفتیم و دیگر هم بازی نداشتیم. 

دیروز هم که بعد از سالها خواستم مثل بابا ذره چشم بگیرم تقصیر از من نبود هم دوی من بهتر بود و زود به طرف رسیدم و هم اینکه چاقوی من ماست را میبرید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه خوب و شیرین حال و هوای کودکی رو ترسیم کردین😃
    پایانش هم جالب بود، یعنی کشت طرفو؟😎
    روان و خوب می‌نویسید👌👏
    خسته نباشید