تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

امشب چته؟!
نویسنده: پرستو انصاری

شب به خیر می‌گوید و پشتش را می‌کند، شب به خیر می‌گویم و پشتم را می‌کنم. صدای تیک تاک ساعت و جیر جیر یک جیر‌جیرک نابالغ تنها عامل شکننده‌ی سکوت امشب است. هر دو منتظریم. من منتظرم که باورش شود که خوابم برده و او منتظر است که مغز و منطقش تایید کند که خوابم برده. یک ساعتی می‌کشد اما بالاخره انتظار هر دویمان سر می‌رسد و دم و بازدم‌های منظمِ ساختگی‌ام قانعش می‌کند. آرام سر سنگین و بزرگش را از بالش سفید گلدوزی شده جدا می‌کند و تن چاقش را هم از تشک فنری تخت می‌کَند. نمی‌بینمش اما مطمئنم چشمان ریزش را ریز تر کرده و همینطور که پاورچین پاورچین به سمت در اتاق میرود، از تمام نیروی قوه‌ی بینایی‌اش استفاده می‌کند تا در این تاریکی چشمان خواب رفته و دهان نیمه‌باز من را تشخیص دهد.
در اتاق که بسته می‌شود سریع هوشیار می‌شوم و راکورد خواب عمیق را می شکنم. ده دقیقه‌ای در اتاق قدم رو میروم تا کاملا خودش را مشغول کرده‌باشد و بعد آرام از اتاق خارج میشوم. نور آبی رنگ آمیخته به تاریکی اتاق کارش که از شیشه‌ی بالای در دیده می‌شود، رخصت می‌دهد و در یک لحظه شبیه مادری که می‌خواهد مچ بچه‌اش را حین ارتکاب جرم بگیرد، دستگیره را پایین می‌کشم و در را هل می‌دهم و پرت می‌کنم در دل دیوار.
بدیهی ترین عکس‌العمل دنیا را نشان می‌دهد و از جا می‌پرد و لرز کوچکی می‌کند. با قدم‌های بلند به سمتش میروم که سریع لپ‌تاپ را می‌بندد و نور آبی محو می‌شود و اسیر تاریکی می‌شویم.
-چرا بستیش؟ ها؟
آب دهانش را صدا دار قورت می‌دهد.
-تو چرا بیداری؟
دهانم را از حرص جمع می‌کنم و به سمت کلید روی دیوار میروم و نور می‌پاشم داخل اتاق.
– من خوابم نمیبرد، تو چه غلطی می‌کردی؟
دست پیش می‌گیرد که پس نیفتد.
– غلط یعنی چی !؟ یکم کارام عقب افتاده بود داشتم انجام میدادم.
دست به کمر می‌گذارم و پوزخند میزنم.
-آهان یعنی الان یه هفته‌اس کارات عقب میفته؟!
جا‌می‌خورد از این همه دقیق بودنم.
-ی..یه هفته!؟ چرا یه هفته!؟
میز را دور میزنم و بالای سرش می‌ایستم.
-تو پیشونی من چیزی نوشته یا گوشام دراز شده خبر ندارم؟ جنابعالی یه هفتست که شبا خواب نداری و پلاسی تو این اتاق و پشت این ماسماسک.
مردک چشمانش مدام چپ و راست میرود و در صورتم چرخ می‌خورد.
-کارام عقب افتاده…
لحن حرف زدن و این ادا و اطوار‌های ناشیانه‌اش همان یک ذره شکم را هم به یقین تبدیل می‌کند.
-اینطوری نمیشه، من برم مامان‌اینا رو بیدار کنم، بیان تکلیف من و تو و این کارای عقب افتادتو روشن کنن.
می‌خواهم از اتاق خارج شوم که از پشت میزش می‌جهد و مچ دستم را می‌چسبد.
-این کارا یعنی چی مرضیه؟!
دستم را می‌کَنم از دستش.
-از خودت بپرس!
به سمت صندلی گهواره‌ای کنار دیوار هدایتم می‌کند.
-بیا بشین حرف می‌زنیم، حلش می‌کنیم.
ابرو بالا میندازم.
-تجربه نشون داده هر وقت با هم حرف زدیم به جایی نرسیدیم.
هلش می‌دهم کنار و دوباره به سمت در اتاق میروم.
– باید ننه بابات رو خبر کنم بیان گوشتو بپیچونن تا نصفه شبی با کسی لاس نزنی.
کلمه‌ی ” لاس” کار خودش را می‌کند و عصبانی می‌پرد روبه‌رویم.
-اولا حرف دهنتو بفهم، گفتم که کار داشتم، دوماً هیج جا تشریف نمیبری، نصفه شبی می‌خوای پیرزن و پیرمرد و بترسونی؟!
دستانم را می‌برم پشت سرم و گره میزنم و لبانم را جمع می‌کنم.
-نمیری کنار؟
سرد نگاهم می‌کند.
-نوچ
از ویژگی‌های منحصر به فرد این اتاق است که درست بالای اتاق خواب واحد پایینی که به نام ‌پدر و مادرش سند خورده بود، قرار دارد و از طریق مسیر لوله‌های بخاری که هنوز جایشان را به پکیج نداده‌اند، یک خواهر خواندگی عجیبی بینشان ایجاد شده. این را می‌دانم که لبخند ژکوند میزنم و شروع میکنم به جیغ کشیدن و داد و هوار کردن. چند ثانیه‌ی اول از شوک رفتارم همینطور مسخ شده فقط نگاهم می‌کند اما بعد حالیش میشود چه در سرم می‌گذرد و به سمتم یورش می‌آورد و می‌خواهد با دست جلوی دهانم را بگیرد و مهارم کند که پا به فرار می‌گذارم و شدت جیغ‌هایم بیشتر می‌شود. مادرش کلانتر زاده است و چند دقیقه بعد از زحمتی که حنجره و تار‌های صوتی‌ام کشیدند، هراسان همراه شوهرش خودش را به در واحد می‌رساند. ناچار رهایم می‌کند و در را که زیر مشت و لگد‌های مادرش در حال ناله بود، باز می‌کند.
-چه خبره ؟ چی شده؟ چرا مرضیه جیغ میکشه؟ صداش تا ده تا خونه اونورتر داره میره!
میخواهد با حرف‌های قشنگ و مظلوم‌نمایی‌هایش خامشان کند که سریع خودم را می‌رسانم، البته با اشک و ناله‌ای که چاشنی کار کردم.
-به دادم برسید مامان جون، داشت منو می‌کشت، داشت خفم می‌کرد.
چشمان هر سه‌شان گرد میشود.
-چرا دروغ میگی؟! مامان گوش نکن به حرفاش.
دهانم را برایش کج می‌کنم.
-مامان به خدا روزگارمو سیاه کرده.
مادرش که حال خرابم را می‌بیند دستم را می‌گیرد و به سمت پذیرایی و مبل های سلطنتی‌مان می‌بردم.
-بیا بشین مادر ببینم چی شده اخه؟
بقیه هم به تبعیت از ما هر کدام روی یکی از مبل‌ها جاگیر می‌شوند.
نفسی می‌کشم.
-مامان جون شما که منو میشناسی اهل ناسازگاری و بهونه گرفتن نیستم، ولی حداقل دوست دارم خیالم راحت باشه که شوهرم بهم خیانت نمیکنه.
اسم خیانت که می‌آید فشار جمع یک‌جا میفتد.
-خیانت کدومه اخه؟ داره چرت و پرت میگه
برنده نگاهش می‌کنم.
-پس بفرما نصفه شبی پشت اون لپ‌تاپ چه غلطی میکنی؟
اخم می ‌کند.
-این هزار بار، بابا میگم کارام عقب افتاده، چرا نمیفهمی؟
سرم را به نشانه‌ی تکذیب تکان می‌دهم و دستم را در هوا می‌چرخانم.
-گول حرفاشو نخورید مامان، من از همکاراش سوال کردم میگن اینقدر سرش خلوته که مگس میپرونه.
مادرش که صدای جیغ و دادم همان اول کار حالش را دگرگون کرده، نگاهش می‌کند.
-خب راستشو بگو ببینم چی کار داری میکنی؟
نفسش را صدا دار بیرون میفرستد.
– وقتی شما به من اعتماد ندارید منم دلیلی نمیبینم توضیحی بدم.
خنده‌ی عصبی کوتاه و بلندی سر میدهم. پدرش هم اینبار سنت شکنی می‌کند و قاطی بحث میشود.
– یعنی چی؟! جواب مادر تو بده.
با دهان برایش شکلک درمیاورم و مادرش اخم غلیظی می‌کند.
-یا میگی یا دیگه نه من نه تو.
لبخند پیروزی میزنم.
-هم باید بگه هم نشون بده تا ببخشمش.
دود سیاه علناً از دماغش بیرون میزند. هر کاری هم که میکرد نمی‌توانست زیاد زیر نگاه مادرش دوام بیاورد. آخر سر هم بعد از چند دقیقه بلند می‌شود و میرود لپ‌تاپش را می‌آورد و باز می‌کند. صفحه‌ای یک بازی آنلاین که می‌گفت نامش ” چکش جنگ” است در مقابل چشمان گرد شده‌مان ظاهر میشود.
-بفرمایید، خوب شد، راضی شدین، من یه هفته‌اس تو به کلوپ بازی عضو شدم و شبا تو یه ساعتی همه آنلاین میشیم و گروهی باز می‌کنیم.
پقی زیر خنده میزنم و برای بار هزارم باور می‌شود که طاهر عرضه‌ی هیچکاری، حتی خیانت کردن را هم ندارد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    پرستو جونم مرسیییی از داستان قشنگت.

    جمله اول”را ” نباید باشه. پشت میکند،پشت می کنم.
    خیلی از آخر ماجرا خوشم اومد‌.
    کلیشه ای تموم نشد. اولش دلم
    برا طاهر سوخت .ولی حقشه خیلییی
    بچه است هنوز.
    کلا زوج با حالی بودن

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی خوندین😃❤😍
      خیلییی مرسییی گفتین چشم را رو برمی دارم تو ویرایش😃😃
      بله خیلی بچه بود😁
      خیلییی خوشحال شدم که میگید کلیشه‌ای نبود و زوج باحالی بودن😃😍❤🤩😘

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    ظن خیانت تو هر سن و سالی برای هر زن و شوهری پیش میاد ، بخصوص خانمها ، که حق هم دارن چون در همه جوامع مرد آزادتر هست
    و در جامعه ایران که داستانش بیشتر هم هست
    با مجوز مذهبی ،
    قشنگ نوشته بودی آفرین
    درد اجتماعی

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسیی که می‌خونید😃🌺
      بله کاملا درسته و واقعا این تبدیل به یک بیماری مزمن شده☹
      خیلییی مرسی که گفتین قشنگ بود 😃🌺