تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نگاه
نویسنده: پریسا مشکین پوش

فصل تلخی است، میخواهم تلخ نباشم، ساز زمانه دیگر با من کوک نمیشود پس باید سازم را هر طور شده با آن کوک کنم تا دوام بیاورم به گلفروش سر کوچه گل سفارش دادم زنگ می زند، گل هایم حاضر است.

گل های بنفش، زرد، نارنجی گلها را ورانداز می کنم و با عشق فراوان دست در کیفم می برم که پول بدهم، زنی موجه با سر و وضعی مرتب ماسک بر صورت در حال تکدی گری است، با حرکت دستان من که پول را به سمت گلفروش دراز می کنم نگاهش به پول ها گره می خورد،نگاهی سرد و محتاج، پول ها را تا جیب گلفروش بدرقه می کند و نگاهی از سر التماس به من می اندازد، او در فکر نان است و من در فکر گل های رنگی، آنها را میخرم برای گرفتن حس خوب، در این بازی عجیب روزگار نیاز به یک محرک انرژی بخش دارم، تا بتوانم بخوانم و بنویسم، برای نوشتن اول باید حال دلم خوب باشد، اما او دارد  با خودش فکر می کند گل به چه درد می خورد فردا می خشکد و دور ریخته  می شود، بیا شکم گرسنه مرا سیر کن .

حالا دیگر با این ماسک ها با نگاه یمان حرف می زنیم، همیشه چشم ها بهتر از زبان سخن می گویند،هزاران راز نگفته در پس آن ها پنهان است.

زن با چشمانی سراسر التماس به من نگاه می کند، نمی توانم از زیر آن نگاه پر از التماس در بروم با اینکه با خودم عهد بسته ام که به جز موسسه ایی که می شناسم به کس دیگری پول ندهم، عهد می شکنم و پولی به زن تکدی گر می دهم.

در مسیر برگشت به خانه به آن نگاه و رازهای پنهانش فکر می کنم…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    «حالا دیگر با این ماسک ها با نگاه هایمان حرف میزنیم.» چه نکتۀ ظریفی. قلمتان روان باد 🙂

  2. میم.جیم گفت:

    روایت بدی نبود
    البته به شخصیت اول داستان اشکالاتی وارد بود ولی خب شخصیتش اینجوری بود دیگه، چی میشه گفت

  3. حسین شهریاری گفت:

    قلمت مانا
    خدا قوت
    بهترین ها را برایتان ارزو میکنم

    #جان_دل

  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    موفق باشید