تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کمپ آواره گان بوکا
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

کمپ آواره گان بوکا

مرصده خبرنگار لبنانی الاصل سی ان ان تمام کارهای باروشا را انجام داد ، برگه ها را پر کرد و
امظا گرفت ، تعداد بیست زن و کودک آزاد شده
از دست داعش که مدتی است در بیمارستانی در
سلیمانیه عراق تحت درمان هستند ، باید به کمپ آواره گان منتقل شوند ، زن و بچه ها سوار ماشین های صلیب سرخ شده اند ، باروشا
مرصده را که حکم خواهر ناتنی اش را دارد
بغل کرده و با اشک و آه از او جدا می شود ،
مرصده به او قول می دهد که خیلی زود به
او می پیوندد ، و برای تهیه گزارش و نوشتن
خاطرات جانگداز باروش به او خواهد پیوست ،
آخرین ماشین باروشا را سوار و راه می افتد ،
پرچم صلیب سرخ بر روی ماشینها افراشته شده
و آرم صلیب سرخ جهانی بر جای جای ماشین حک شده است ، ماشینها از جاهای امن عبور می کنند ، و نیروهای پیشمرگه با حمایت هوایی ائتلاف در هر منطقه ای آنها را اسکورت می کن ،
گاهی به مکانهایی می رسند که باید ساعتها منتظر بمانند چون نبرد برای نابودی داعش ادامه دارد ، در راه با کنسرو سرد و تکه ای نان و بطری آب گرم سر کرده اند ، هوا بسیار گرم و جان سوز است ، پس از گذشتن از چندین میدان نبرد و شبیخون و راههای طولانی به کمپ بوکا در جنوب عراق رسیدند ، زندانی جدید که در سال ‌
۲۰۰۳ توسط آمریکایی ها ساخته  و به نام
مارشال رونالد بوکا نام گذاری شد ، و ابوبکر البغدادی رهبر خود خوانده خلافت اسلامی داعش مدت ده ماه در اینجا زندانی بوده و
ریشه داعش اینجا شکل گرفته ،چون رهبران دیگری نیز هم زمان با البغدادی در اینجا زندانی بوده اند ،
از چندین ایستگاه ایست بازرسی گذشتند تا به
سوله ای بزرگ رسیدند ، که با خانه های چوبی
از هم جدا شده بودند ، تعداد این سوله ها آنقدر زیاد بود که آنجا را به یک شهر بزرگ محصور تبدیل کرده  ، پس از اسکان و مراحل قانونی و تعویض لباس و پوشیدن لباس های متحدالشکل ، به رختخواب رفتند و چون بسیار
خسته بودند همگی به خوابی عمیق فرو رفتند ،
و گاهی از فرط خستگی از خواب می پریدند
یا در حین خواب بلند بلند حرف می زدند ،
باروشا چندین بار از خواب پرید ، و هر بار
مرصده را در برابر خود می دید که دارد با اشک و آه از او خداحافظی می کند ، این صحنه چندین بار تکرار شد ، گویی باروش از دیدار دوباره مطمئن نبود ، عاقبت خستگی او را از پای در آورد
و به خوابی عمیق فرو رفت ،

هوشنگ مرادی هفتم تیر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    این سری داستان‌های باروشا شبیه یه سریاله که من مشتاقانه منتظر قسمت‌های بعدیش هستم😃
    خیلی از توصیفاتتون از ماشین و سوله‌ها و مسیر خوشم اومد همه رو داخل ذهنم دیدم
    کاش درآینده فیلم‌نامه‌اش رو هم بنویسید و سریال بشه😃
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      از تشویق شما ممنونم بانو ،
      خودم را هم داره دنبال خودش می بره ،
      دفعه دیگه باید اتفاقهای را در کمپ بوکا باز سازی کنم ، البته باید در موردش بیشتر مطالعه کنم ،
      سپاس