تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پشت بام خوابی
نویسنده: سمیرا جهانشیری

بچه که بودم شبهای تابستون رسم بود که رو پشت بوم خونه بخوابیم، مادر پشت بوم رو با گل و گیاههایی که پرورش داده بود تبدیل کرده بود به یه بهشت کوچیک. غروبها مادر هر وقت میخواست گلها رو آب بده کف پشت بوم رو هم یه آبی میزد، میگفت: اینجوری شب خنک‌تر میشه.

هر شب بعد از شام من و خواهرم میدوییدیم به سمت پشت بوم، بین خودمون هر شب یه مسابقه برگزار میکردیم واسه رسیدن به پشت بوم، بعد پله ها رو دوتا یکی میرفتیمُ اونی برنده میشد که زودتر برسه به رختخوابش پتو رو بکشه رو سرش، عاشق خنکیه رختخوابها بودیم. بعد از ما پدر با رادیویی کوچیک میومدُ میرفت تو جاش و مشغول پیچوندن پیچ رادیو میشد، شبها فضای پشت بوم پر میشد از عطر محبوبِ شبها، بویِ گلهاش آدم رو مست می‌کرد، و اما مادر همیشه آخرین نفری بود که میومد رو پشت بوم، یه پارچ آب خنک و یه لیوان میذاشت بالا سر من و خواهرم و تنها لامپ کوچیک بالای در پشت بوم رو خاموش می‌کرد که بخوابیم، وقتی همه جا خوب تاریک میشد، ستاره ها تازه خودشون رو نشون میدادن، تو عالم بچگی فکر میکردم ستاره ها چقدر حساس و نازک نارنجی هستن، به هر نوری غیر از خودشون حسودی میکردنُ بنا میذاشتن به قهر کردن، ولی وقتی همه جا تاریک میشد یکی یکی پیداشون میشد.

من و خواهرم ستاره ها رو نشون میکردیم و هر کدوم عر شب یکی رو مالِ خودمون میکردیم، خواهرم همیشه ستاره هایی که بزرگ و پر نور بودن رو انتخاب می‌کرد و من کوچکترین و کم نورترین ستاره ره انتخاب میکردم همیشه دلم واسه اون ستاره کوچولوها میسوخت فکر میکردم اگه انتخابشون نکنم غصه میخورنُ فکر میکنن کسی دوسشون نداره، و برای اینکه این کارم رو توجیح کنم به خواهرم میگفتم: ستاره های بزرگ مالِ شیطونه… و انقدر ستاره ها رو میشمردیم و تصاحب میکردیم تا کم کم خوابمون می‌برد. دنیای ساده و شیرینی بود دنیای کودکی، روزگاری که تنها دغدغمون زود رسیدن به پشت بوم بود و تنها ناراحتیم، کم نوریه ستاره های کوچولو بود. اما با بزرگ شدنمون غصه هامونم باهامون بزرگ شدن، چند سال بعد از اون روزهای خوش کودکی، سال‌های آخر دبیرستان، پدرم ورشکست شد و تمام سرمایه ای که داشت رو از دست داد و از غصه این غم قلبش طاقت نیاوردُ یه شب که میخوابه دیگه هیچ وقت بیدار نمیشه. بعد از مراسم چهلم پدر مجبور بودیم خونه رو بفروشیم تا کمی از بدهی‌های پدر رو پرداخت کنیم و خودمون هم یه خونه کوچیک اجاره کنیم.

بعد از پدر؛ مادر مجبور بود که کار کنه تا بتونه چرخ زندگی رو بچرخونه، چرخی که خراب بود و صدای زنگْ زدگیش هر روز بیشتر می‌شد. درآمد مادر کفاف اجاره خونه و خورد و خوراک رو نمی‌داد، هر روز وضع اقتصادی جامعه بدتر از روز قبل میشد، انقدر اجاره عقب افتاده داشتیم تا اینکه صاحبخونه حکم تخلیه گرفت و اسبابُ اثاثیه ما رو ریخت تو کوچه، با پولی که ما داشتیم و اجاره های بالا نمیتونستیم جایی رو اجاره کنیم، تا اینکه یکی بهمون گفت که پشت بوم خونش رو اجاره میده، مادر راضی نمیشد اما چاره دیگه ای هم نداشت و بالاخره قبول کرد یه قسمتی از پشت بوم خونه ای رو اجاره کنیم.

و حالا ما باز هم شبها در پشت بومی که دیگه شباهتی به پشت بوم دوران کودکیم نداره میخوابیم، تا نیمه های شب هر سه بیداریم و غرق سکوت و خیره میشیم به ستاره های رنگ پریده ای که شمردن تمام اون ستاره ها هم ما رو به خواب نمیبره… 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    هیچی نمیتونم بگم دهانم بسته اما چشمانم باز است. عالی بود

  2. بارون گفت:

    نوشته تون از ابتدا جالب بود و نوستالژی ولی بعد تبدیل شد به یه خاطره غم‌انگیز…